{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزها را همچو مشتی برگ زرد پیر و پیراری

روزها را همچو مشتی برگ زرد پیر و پیراری
می سپارم زیر پای لحظه های پست .
لحظه های مست ، یا هشیار ،
از دریغ و از دروغ انبوه ،
وز تهی سرشار .

و شبان را همچو چنگی سكّه های از رواج افتاده و تیره ،
می كنم پرتاب ،
پشت كوه مستی و اشك و فراموشی .
جاودان مستور در گلسنگهای نفرت و نفرین ،
غرقه در سردی و خاموشی....

#مهدی_اخوان_ثالث
#آخر_شاهنامه
دیدگاه ها (۰)

همیشه دلم خواسته بدانملحظه های توبدون منچطور میگذرد؟وقتی نگا...

بیــا که با سر زلفت قــــرار خواهم کرد که گر ســرم بــرود...

شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟شور و شیدایی انبوه هزارانت...

چون باد می روی و به خاکم فکنده ای آری برو که خانه ز بنیاد کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط