{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت هایی از یک رمان ترسناک

قسمت هایی از یک رمان ترسناک

چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید و با صدای بلندی گفت:
_: " بلاخره باید از یه جایی شروع کرد."
قبل از آنکه سوار دوچرخه اش شود چیزی به قوزک پایش کشیده شد.گربه مزاحم بود.جولی با پا او را پس زد و گفت
_: "گربه ها نحس اند، نباید امروزمو خراب کنی، برو کنار."
گربه دمش را سیخ بالا نگه داشت و مستقیم به چشم های جولی خیره شد و با صدای ضعیفی خرخر کرد.جولی فرمان دوچرخه اش را به سمت خود کشید و گفت:
_:"آره، ببخشید.یادم نبود که نباید گربه ها رو زد، وگرنه نحسیشون دامن گیر میشه.
گربه از جایش تکان نخورد.جولی با نگرانی به گربه گفت:
_:"من که نزدمت!"
سپس خم شد و گفت:
_:"فکر میکردم با وجود سالی دیگه جرأت نکنی توی این خونه آفتابی بشی. چرا نمیری تو بیشه ی اونطرف پرچین و گم و گور بشی؛ ها؟"
فکری به ذهنش رسید.شاید بتواند گربه را جایی سربه نیست کند.گربه ها برخلاف سگها خبیث و مرموزند و جولی اصلًا دوست نداشت گربه ای تمام وقت در اتاقش بپلکد.گربه را با احتیاط بلند کرد.گربه واکنشی نشان نداد و اجازه داد تا داخل سبد دوچرخه قرار گیرد. در حالیکه جولی روی زین می نشست گفت
_:"اول باید از شر تو راحت بشم."


در ادامه ی این رمان با ما همراه باشید در سایت:
http://forum.98ia.org/topic/21743-%D8%A2%D8%AA%D9%8F%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-ravi/?page=1
دیدگاه ها (۱)

قلمروی #اجنهپله ها از خود نور سبز رنگ ملایمی را میتاباندند و...

#رمان.ترسناک #خانه.جن.زده #وحشتناک در پاگرد کوچک بین در ات...

رمان آنلاین های عیجان انگیز ماجراجویی در سایت نود هشتیا #for...

رمان آنلاین های عیجان انگیز ماجراجویی در سایت نود هشتیا #for...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط