″Why we″
″Why we″
His eyes are still shining
Part:۷
انگار ها درون مغز تهیونگ میچرخیدن، باعث لبخند ریزی بر روی لب هایش میشدن. نگاهی به کوک کرد ، که غرق در خواب بود مژه های بلند مشکیش. صورت سفید و صافش ، بینی کوچیک، ابرو های پرپشتش هارمونی زیبایی درون گوش های تهیونگ مینواختن
تهیونگ نگاهی به خاله کوک کرد و با شَک پرسید
تهیونگ: خاله برام بگو..
خ.ک: چیو بگم؟
تهیونگ: چی توی زندگیش اتفاق افتاده؟ هوم؟
خ.ک:من نمیدونم از کجا شروع کنم
سرشو گرفت .
تهیونگ:از اول اولش ..
خ.ک:موقعی که بدنیا آمد متوجه شدیم مشکل قلبی داره. قلبش کامل تشکیل نشده .. تقریبا هر چند وقت یکبار میومدیم بیمارستان. پدرش سرباز کره بود که فرار کرد.. حتی چیزی به خواهرم هم نگفت.. اون موقع کوک پنج سالش بود. گولش میزدیم میگفتیم سفره.. تا موقعی که ۸سالش شد و همه چیو فهمید.. مامانش سعی میکرد خانوادشونو پایدار نگه داره هرکاری برای کوک میکرد نمیخواست اون احساس کمبود کنه.. بردش مسافرت برای اولین بار .. اما تصادف کردن. ماشین چیزی ازش نمونده بود .مامانش فوت کرد. ولی خودش آسیبی ندیده بود فقط خراش های جزئی .. بعدش با ما زندگی میکرد ، با شوهرم خیلی راحت بود میخندیدن، وقت میگذروندن تا اینکه شوهرم هم فوت شد .. مسخره بنظر میاد اما انگار کوک به هرکس نزدیک میشد اون میمرد افسردگی گرفته بود .. فقط ۱۵سالش بود که این همه اتفاق براش افتاده بود. من سعی میکردم همه جوره باهاش باشم. اما اون دیگه نمی خندید . دکتر بردمش ، مشاور بردشم ، بهترین هارو براش جمع کردم .. اما راستش ..
به صورت تهیونگ نگاه کرد.
اون انگار دیگه هیچ وقت خوشحال نبود. لبخند میزد اما خوشحال نبود حداقل از ته قلبش . فقط وانمود میکرد . من میدونستم اون داره وانمود میکنه اما فکر نمیکردم یه روزی اینجوری بخواد خودکشی کنه... شما بهم نگفتید . اما من میدونم که میخواست خودشو از پل پرت کنه پایین. من نمیدونستم تو مدرسه براش قلدری میکنن اون هیچی بهم نمیگفت .. انگار میترسید ناامید بشم ازش.. و من به تازگی فهمیدم که اون به پسرا گرایش داره..
جمله آخرش تیری مستقیم به قلب تهیونگ پرتاب کرد .درست شنیده بود؟ به پسرا گرایش داره؟
جرعت خودشو جمع کرد و نگاهی به خاله کوک کرد.
تهیونگ:شما میدونید به کی علاقه داره؟
خ.ک:
خاله:من خوابم میاد دیشب نخوابیدم داشتم یعالمه کار میکردم بنده شب زنده دارم! بعدشم بچها شرط نمیزارم یکم به خودتون فشار بیارید بازنشر کنید لایک کنید کامنت بزارید! اینجوری بخوایید ادامه بدید نمیزارم براتون تو خماری بمونید کونـ- پاره شه اره خودتون میدونین یونمین هم واقعااا دلم میخواد بزارم اما هم گشنمه. هم خوابم میاد . هم کیدرامای جدیدمو ندیدم .کتاب جدیدمو نخوندم دیگه باید تا شب صبر کنید نصفه شبی ساعت ۱۱/۱۲میزارم براتون
His eyes are still shining
Part:۷
انگار ها درون مغز تهیونگ میچرخیدن، باعث لبخند ریزی بر روی لب هایش میشدن. نگاهی به کوک کرد ، که غرق در خواب بود مژه های بلند مشکیش. صورت سفید و صافش ، بینی کوچیک، ابرو های پرپشتش هارمونی زیبایی درون گوش های تهیونگ مینواختن
تهیونگ نگاهی به خاله کوک کرد و با شَک پرسید
تهیونگ: خاله برام بگو..
خ.ک: چیو بگم؟
تهیونگ: چی توی زندگیش اتفاق افتاده؟ هوم؟
خ.ک:من نمیدونم از کجا شروع کنم
سرشو گرفت .
تهیونگ:از اول اولش ..
خ.ک:موقعی که بدنیا آمد متوجه شدیم مشکل قلبی داره. قلبش کامل تشکیل نشده .. تقریبا هر چند وقت یکبار میومدیم بیمارستان. پدرش سرباز کره بود که فرار کرد.. حتی چیزی به خواهرم هم نگفت.. اون موقع کوک پنج سالش بود. گولش میزدیم میگفتیم سفره.. تا موقعی که ۸سالش شد و همه چیو فهمید.. مامانش سعی میکرد خانوادشونو پایدار نگه داره هرکاری برای کوک میکرد نمیخواست اون احساس کمبود کنه.. بردش مسافرت برای اولین بار .. اما تصادف کردن. ماشین چیزی ازش نمونده بود .مامانش فوت کرد. ولی خودش آسیبی ندیده بود فقط خراش های جزئی .. بعدش با ما زندگی میکرد ، با شوهرم خیلی راحت بود میخندیدن، وقت میگذروندن تا اینکه شوهرم هم فوت شد .. مسخره بنظر میاد اما انگار کوک به هرکس نزدیک میشد اون میمرد افسردگی گرفته بود .. فقط ۱۵سالش بود که این همه اتفاق براش افتاده بود. من سعی میکردم همه جوره باهاش باشم. اما اون دیگه نمی خندید . دکتر بردمش ، مشاور بردشم ، بهترین هارو براش جمع کردم .. اما راستش ..
به صورت تهیونگ نگاه کرد.
اون انگار دیگه هیچ وقت خوشحال نبود. لبخند میزد اما خوشحال نبود حداقل از ته قلبش . فقط وانمود میکرد . من میدونستم اون داره وانمود میکنه اما فکر نمیکردم یه روزی اینجوری بخواد خودکشی کنه... شما بهم نگفتید . اما من میدونم که میخواست خودشو از پل پرت کنه پایین. من نمیدونستم تو مدرسه براش قلدری میکنن اون هیچی بهم نمیگفت .. انگار میترسید ناامید بشم ازش.. و من به تازگی فهمیدم که اون به پسرا گرایش داره..
جمله آخرش تیری مستقیم به قلب تهیونگ پرتاب کرد .درست شنیده بود؟ به پسرا گرایش داره؟
جرعت خودشو جمع کرد و نگاهی به خاله کوک کرد.
تهیونگ:شما میدونید به کی علاقه داره؟
خ.ک:
خاله:من خوابم میاد دیشب نخوابیدم داشتم یعالمه کار میکردم بنده شب زنده دارم! بعدشم بچها شرط نمیزارم یکم به خودتون فشار بیارید بازنشر کنید لایک کنید کامنت بزارید! اینجوری بخوایید ادامه بدید نمیزارم براتون تو خماری بمونید کونـ- پاره شه اره خودتون میدونین یونمین هم واقعااا دلم میخواد بزارم اما هم گشنمه. هم خوابم میاد . هم کیدرامای جدیدمو ندیدم .کتاب جدیدمو نخوندم دیگه باید تا شب صبر کنید نصفه شبی ساعت ۱۱/۱۲میزارم براتون
- ۱.۷k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط