{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی در ساحل...

مردی در ساحل...

[پارت دوازدهم]

صبح روز بعد...

نور خورشید از پنجره‌ی بزرگ آشپزخانه داخل می‌تابید.

یونگی طبق عادتش خیلی زود بیدار شده بود.

آرام وارد آشپزخانه شد.

اطراف را نگاه کرد.

یونگی: ...

همه‌چی زیادی مرتبه.

در یخچال را باز کرد.

چند تا تخم‌مرغ برداشت.

یونگی: صبحونه درست می‌کنم.

...

پنج دقیقه بعد...

«تق!»

«تق!»

«تق!»

یونگی خیلی جدی داشت تخم‌مرغ‌ها را داخل ماهیتابه می‌شکست.

اما...

پوست تخم‌مرغ هم همراهش داخل ماهیتابه ریخته بود.

یونگی: ...

اشکال نداره.

پروتئینه.

همان لحظه...

ات با موهای به‌هم‌ریخته و چشم‌های خواب‌آلود وارد آشپزخانه شد.

ات: صبح بخیر...

یونگی برگشت.

یونگی: صبح بخیر.

ات چند قدم جلو آمد.

به ماهیتابه نگاه کرد.

بعد دوباره به یونگی.

چند ثانیه سکوت...

بعد زد زیر خنده.

ات: یونگی...

یونگی: هوم؟

ات: چرا پوست تخم‌مرغاشم ریختی؟!

یونگی خیلی جدی جواب داد:

یونگی: نمی‌خواستم چیزی هدر بره.

ات آن‌قدر خندید که مجبور شد به کابینت تکیه بده.

ات: وای خدا...

نههههه...

پوستشو باید بندازی دور.

یونگی به ماهیتابه نگاه کرد.

بعد خیلی خونسرد گفت:

یونگی: دیر شد.

ات با خنده قاشق را برداشت.

ات: وایسا...

بذار نجاتش بدم.

...

چند دقیقه بعد...

هر دو کنار هم ایستاده بودند.

ات داشت نیمرو درست می‌کرد.

یونگی هم خیلی دقیق نگاه می‌کرد.

یونگی: یعنی فقط...

تخم‌مرغ؟

ات: آره.

یونگی: بدون پوست؟

ات دوباره خندید.

ات: بدون پوست.

...

چند دقیقه بعد...

هر دو سر میز صبحانه نشستند.

ات یک لقمه خورد.

بعد با لبخند گفت:

ات: خوشمزست.

یونگی هم یک لقمه خورد.

چند ثانیه بعد گفت:

یونگی: آره...

بد نیست.

ات با شیطنت گفت:

ات: اعتراف کن.

اگه من نبودم الان داشتی پوست تخم‌مرغ می‌خوردی.

یونگی خیلی جدی گفت:

یونگی: شاید.

ات دوباره خندید.

ات: تو واقعاً عجیبی.

یونگی نگاهش کرد.

یونگی: ولی...

تو بازم منو آوردی اینجا.

ات لبخندش آرام شد.

ات: چون...

همین عجیب بودنت رو دوست دارم.

یونگی چند لحظه ساکت ماند.

بعد خیلی آرام نگاهش را پایین انداخت تا ات متوجه لبخند کوچکش نشود.

...

بعد از صبحانه...

ات ظرف‌ها را برداشت.

ات: من می‌شورم.

یونگی سریع بلند شد.

یونگی: نه.

منم کمک می‌کنم.

ات: مطمئنی؟

یونگی: آره.

ات اسکاچ را دستش داد.

ات: فقط آروم بشورشون.

یونگی سر تکان داد.

دو دقیقه بعد...

«تق!»

صدای شکستن یک بشقاب در کل آشپزخانه پیچید.

...

ات آرام برگشت.

به زمین نگاه کرد.

بعد به یونگی.

یونگی هنوز تکه‌ی نصفه‌ی بشقاب را دستش گرفته بود.

یونگی: ...

فکر کنم...

خودش شکست.

ات چند ثانیه سعی کرد نخندد.

ولی نتوانست.

ات: یونگی!

یونگی: چی؟

ات: بشقاب خودش خودکشی نکرده!

یونگی هم بالاخره خندید.

یونگی: خب...

منم هنوز دارم یاد می‌گیرم.

ات با خنده جارو را برداشت.

ات: باشه...

از امروز یه قانون جدید.

یونگی: هوم؟

ات: آشپزی با تو...

ظرف شستن با من.

یونگی دست‌هایش را بالا برد.

یونگی: قبول.

هر دو دوباره زدند زیر خنده.

صدای خنده‌شان تمام خانه را پر کرد...

خانه‌ای که دیگر ساکت نبود؛ خانه‌ای که کم‌کم داشت به جای خاطره‌های تنهایی، پر از خاطره‌های شیرین دونفره می‌شد.

ادامه دارد... 🤍🏡🌊
دیدگاه ها (۰)

مردی در ساحل...[پارت سیزدهم]غروب...نور نارنجی خورشید از پنجر...

مردی در ساحل...[پارت آخر]چند ماه بعد...خانه دیگر شبیه روزهای...

مردی در ساحل...[پارت یازدهم]چند روز بعد...مثل همیشه...ات و ی...

مردی در ساحل...[پارت دهم]نسیم شبانه آرام‌تر شده بود.موج‌ها ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط