مردی در ساحل...
مردی در ساحل...
[پارت یازدهم]
چند روز بعد...
مثل همیشه...
ات و یونگی کنار دریا نشسته بودند.
ات با پاهایش شنها را کنار میزد.
چند دقیقه سکوت کرد.
بعد ناگهان گفت:
ات: یونگی...
یونگی: هوم؟
ات: یه سؤال.
یونگی: بپرس.
ات: تا کی میخوای تو اون کلبهی کوچیک زندگی کنی؟
یونگی به موجها نگاه کرد.
یونگی: نمیدونم.
ات: اونجا حتی برق درستوحسابی هم نداره.
یونگی: عادت کردم.
ات اخم کوچکی کرد.
ات: تو به همهچی عادت کردی.
یونگی لبخند محوی زد.
یونگی: آره.
ات چند ثانیه به او خیره شد.
بعد انگار تصمیمش را گرفته باشد، گفت:
ات: بیا خونهی من.
یونگی برگشت و نگاهش کرد.
یونگی: ...چی؟
ات: بیا پیش من زندگی کن.
یونگی چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
یونگی: نه.
ات: چرا؟
یونگی: مزاحمت میشم.
ات: نمیشی.
یونگی: عادت دارم تنها باشم.
ات: خب از امروز عادتتو عوض کن.
یونگی نفس آرامی کشید.
یونگی: ات...
ات: نه، بذار حرفمو بزنم.
ات روبهروی او نشست.
ات: خونهی من خیلی بزرگه.
چند تا اتاق خالی داره.
منم تنها زندگی میکنم.
تو هم تنها زندگی میکنی.
بعد چرا هر دومون تنها باشیم؟
یونگی چیزی نگفت.
ات ادامه داد:
ات: تازه...
منم خیالم راحتتره.
هر روز لازم نیست نگران باشم که تو توی اون کلبه تنها باشی.
یونگی نگاهش را پایین انداخت.
انگار برای اولین بار...
کسی نگرانش بود.
یونگی: ولی...
ات: ولی بیولی.
یونگی: ...
ات: قبول کن دیگه.
یونگی: ...
ات: خواهش میکنم.
یونگی: ...
ات: خیلی خواهش میکنم.
یونگی: ...
ات: یونگییی...
یونگی بالاخره خندید.
یونگی: این اولین باره که یکی اینقدر اصرار میکنه.
ات با ذوق گفت:
ات: یعنی قبول کردی؟
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام...
یونگی: فقط...
اگه بعداً پشیمون شدی، تقصیر خودته.
ات از خوشحالی از جایش بلند شد.
ات: یعنی قبول کردی؟!
یونگی سرش را تکان داد.
یونگی: آره.
ات آنقدر ذوق کرد که ناخودآگاه دست یونگی را گرفت.
ات: وای ممنون!
یونگی به دستهایشان نگاه کرد.
بعد خیلی آروم لبخند زد.
برای اولین بار...
نگذاشت ات دستش را رها کند.
...
دو روز بعد...
خانهی بزرگ ات...
یونگی آخرین کارتن را داخل اتاق مهمان گذاشت.
ات با ذوق دستهایش را به هم زد.
ات: خب!
از امروز همخونهایم!
یونگی اطراف را نگاه کرد.
خانه خیلی بزرگتر از چیزی بود که تصور میکرد.
یونگی: هنوزم فکر میکنم زیادی بزرگه.
ات: اشکال نداره.
از امروز دیگه خونه ساکت نیست.
یونگی به او نگاه کرد.
یونگی: آره...
دیگه نیست.
ات خندید.
ات: حالا قانون اول خونه!
یونگی: قانون؟
ات: حق نداری صبحانه نخوری.
یونگی: ...
ات: قانون دوم...
هر روز باید حداقل یه بار لبخند بزنی.
یونگی: اینم قانونه؟
ات: صددرصد!
یونگی با خنده سرش را تکان داد.
یونگی: باشه...
خانم رئیس.
ات با خنده گفت:
ات: آفرین.
حالا برو دستتو بشور...
شام آمادهست.
یونگی برای لحظهای همانجا ایستاد.
بعد خیلی آرام لبخند زد.
سالها بود...
کسی با این جمله صدایش نزده بود:
«شام آمادهست...»
و برای اولین بار...
خانه، برایش فقط یک ساختمان نبود...
حس میکرد واقعاً به جایی تعلق دارد.
ادامه دارد... 🤍🏡🌊
[پارت یازدهم]
چند روز بعد...
مثل همیشه...
ات و یونگی کنار دریا نشسته بودند.
ات با پاهایش شنها را کنار میزد.
چند دقیقه سکوت کرد.
بعد ناگهان گفت:
ات: یونگی...
یونگی: هوم؟
ات: یه سؤال.
یونگی: بپرس.
ات: تا کی میخوای تو اون کلبهی کوچیک زندگی کنی؟
یونگی به موجها نگاه کرد.
یونگی: نمیدونم.
ات: اونجا حتی برق درستوحسابی هم نداره.
یونگی: عادت کردم.
ات اخم کوچکی کرد.
ات: تو به همهچی عادت کردی.
یونگی لبخند محوی زد.
یونگی: آره.
ات چند ثانیه به او خیره شد.
بعد انگار تصمیمش را گرفته باشد، گفت:
ات: بیا خونهی من.
یونگی برگشت و نگاهش کرد.
یونگی: ...چی؟
ات: بیا پیش من زندگی کن.
یونگی چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
یونگی: نه.
ات: چرا؟
یونگی: مزاحمت میشم.
ات: نمیشی.
یونگی: عادت دارم تنها باشم.
ات: خب از امروز عادتتو عوض کن.
یونگی نفس آرامی کشید.
یونگی: ات...
ات: نه، بذار حرفمو بزنم.
ات روبهروی او نشست.
ات: خونهی من خیلی بزرگه.
چند تا اتاق خالی داره.
منم تنها زندگی میکنم.
تو هم تنها زندگی میکنی.
بعد چرا هر دومون تنها باشیم؟
یونگی چیزی نگفت.
ات ادامه داد:
ات: تازه...
منم خیالم راحتتره.
هر روز لازم نیست نگران باشم که تو توی اون کلبه تنها باشی.
یونگی نگاهش را پایین انداخت.
انگار برای اولین بار...
کسی نگرانش بود.
یونگی: ولی...
ات: ولی بیولی.
یونگی: ...
ات: قبول کن دیگه.
یونگی: ...
ات: خواهش میکنم.
یونگی: ...
ات: خیلی خواهش میکنم.
یونگی: ...
ات: یونگییی...
یونگی بالاخره خندید.
یونگی: این اولین باره که یکی اینقدر اصرار میکنه.
ات با ذوق گفت:
ات: یعنی قبول کردی؟
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام...
یونگی: فقط...
اگه بعداً پشیمون شدی، تقصیر خودته.
ات از خوشحالی از جایش بلند شد.
ات: یعنی قبول کردی؟!
یونگی سرش را تکان داد.
یونگی: آره.
ات آنقدر ذوق کرد که ناخودآگاه دست یونگی را گرفت.
ات: وای ممنون!
یونگی به دستهایشان نگاه کرد.
بعد خیلی آروم لبخند زد.
برای اولین بار...
نگذاشت ات دستش را رها کند.
...
دو روز بعد...
خانهی بزرگ ات...
یونگی آخرین کارتن را داخل اتاق مهمان گذاشت.
ات با ذوق دستهایش را به هم زد.
ات: خب!
از امروز همخونهایم!
یونگی اطراف را نگاه کرد.
خانه خیلی بزرگتر از چیزی بود که تصور میکرد.
یونگی: هنوزم فکر میکنم زیادی بزرگه.
ات: اشکال نداره.
از امروز دیگه خونه ساکت نیست.
یونگی به او نگاه کرد.
یونگی: آره...
دیگه نیست.
ات خندید.
ات: حالا قانون اول خونه!
یونگی: قانون؟
ات: حق نداری صبحانه نخوری.
یونگی: ...
ات: قانون دوم...
هر روز باید حداقل یه بار لبخند بزنی.
یونگی: اینم قانونه؟
ات: صددرصد!
یونگی با خنده سرش را تکان داد.
یونگی: باشه...
خانم رئیس.
ات با خنده گفت:
ات: آفرین.
حالا برو دستتو بشور...
شام آمادهست.
یونگی برای لحظهای همانجا ایستاد.
بعد خیلی آرام لبخند زد.
سالها بود...
کسی با این جمله صدایش نزده بود:
«شام آمادهست...»
و برای اولین بار...
خانه، برایش فقط یک ساختمان نبود...
حس میکرد واقعاً به جایی تعلق دارد.
ادامه دارد... 🤍🏡🌊
- ۲۷۹
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط