{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

compensation of his death Part

compensation of his death __ Part 10

سلینا بعد از اینکه سوار آسانسور شد دکمه ی همکف را فشار داد. بت بسته شدن در آسانسور نفس عمیقی کشید و گوشی اش را چک کرد. ساعت ۱۰:۷ دقیقه بود و او ۷ تماس بی پاسخ از طرف میا داشت. قفل گوشی را با سرعت باز کرد و با او تماس گرفت. بعد از چند ثانیه صدای نگران میا پشت تلفن باعث شد که داخل دلش طوفان بزرگی به پا شود.

میا: سلام خانم دکتر.
سلینا: سلام، اتفاقی افتاده.
میا: نه فقط ی مریض برامون آوردن که...

ناگهان صدای بوق دستگاه که نشان دهنده ی ایست قلبی مریض بود باعث سکوت میا شد‌. سلینا ادامه داد‌.

سلینا: الان خودم رو میرسونم.

و دقیقه همان موقع آسانسور در همکف ایستاد. سلینا به سنت خیابان دوید و با گرفتن تاکسی به سمت اورژانس حرکت کرد.

*۵ دقیقه بعد*

سلینا از ماشین پیاده شد و بعد از حساب کردن به داخل اورژانس دوید. وارد اورژانس که شد با دیدن صحنه ی روبرویش پاهایش یخ زدند. یک میلگرد دقیقا وسط شکم مریض بود که از کمرش سر رشته گرفته بود و از آنجایی که سرش پر از خون بود معلوم بود که از ارتفاع سقوط کرده و بدنش توسط میلگرد پاره شده. برای چند ثانیه به یاد اتفاق ۱۰ سال پیش افتاد اما با صدای پرستار که انگار بیشتر از همه ترس و اضطراب داشت به خودش آمد.

پرستار: خانم دکتر، چیکار کنیم؟؟

سلینا همانطور که کیفش را روی میز می‌گذاشت و هودی اش را بیرون می‌آورد(زیر هودی تیشرت پوشیده بود) گفت.

سلینا: با بخش جراحی تماس بگیرین و درخواست عمل فوری بدید.
پرستار: باهاشون تماس گرفتیم اما گفتن در بهترین حالت ممکن ۲ ساعت دیگه شاید بتونن بهمون اتاق عمل بدن.

سلینا زیر لب لعنتی گفت و ادامه داد.

سلینا: وسایل رو آماده کنید، همینجا عملش میکنم.

و بعد به سمت میا که داشت مریض را CPR (ماساژ قلبی) می‌کرد رفت و گفت.

سلینا: برو برای عمل آماده شو، من ادامه میدم.
میا: باشه.

*۴ ساعت بعد*

عمل تمام شد و سلینا از اورژانس خارج شد که با خانواده ی بیمار روبه‌رو شد. زنی مسن که معلوم بود همسر مریض است با صورتی اشکی جلو آمد و گفت.

زن: خانم دکتر، حال همسر من چطوره؟

سلینا در چشمانش زل و زد و با لبخندی که پر از آرامش بود گفت.

سلینا: نگران نباشید، حال ایشون خوبه.

زن که بعد از شنیدن حرف سلینا انگار در ابر ها بود گفت.

زن: ممنون خانم دکتر، تا ابد مدینتونم.
سلینا: خواهش میکنم، با اجازه.

و به سمت در خروجی حرکت کرد. در حالی که به دنبال آژانس می‌گشت میا را دید که دارد به سمت او میاید، بعد از اینکه میا فقط چند قدمی با اون فاصله داشت، کلید ماشینش را در دستانش چرخاند با لبخندی دندان نما گفت.

میا: خانم دکتر میخواین من برسونمتون؟
سلینا: آره اگر مشکلی نداره.
میا: نه بابا مشکل چیه. بریم.

و باهم به سمت ماشین حرکت کردند.

*۳۰ دقیقه بعد*

ماشین جلوی در خانه ی سلینا ایستاد، سلینا از ماشین پیاده شد و بعد از خداحافظی با میا و بستن در ماشین به سمت خانه اش حرکت کرد. نگاهش در کیفش بود و دنبال کلید خانه اش می‌گشت که چند سایه ی بزرگ پشت سرش احساس کرد.

________________________

بازم بمونید تو خماری😭😂
ببخشید که دیر شد چون من امشب خونه نبودم.
امیدوارم که تا اینجاش رو دوست داشته باشین.
احتمالا فردا شب ۳ تا پارت بزارم.
ولی بازم باید ببینم که برنامم چجوری پیش میره.
بوس به همتون
شب بخیررر
🌷🫂💗⭐️
دیدگاه ها (۱۶)

و چنین است داستان چشم ها...؛

پارت ۱۱ داخل کامنتا هست.کامنت نزارید وگرنه پاک میکنم.مرسی🙏

compensation of his death __ Part 9ارون همونطور که سرش روی ...

compensation of his death __ Part 8و همراه با بادیگارد سوار ...

compensation of his death __ part tow

compensation of his death __ Part 15میا: اوه پرونده ها، خوب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط