{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمردی روی نیمکت پارک نشسته بود.

پیرمردی روی نیمکت پارک نشسته بود.
کبوترها دورش چرخ می‌زدند و بچه‌ها می‌دویدند.
کسی پرسید: «تنهایی؟»
لبخند زد و گفت:
«وقتی یاد می‌گیرم با خودم حرف بزنم، دنیا پر از صداست.»
بعد آرام به آسمان نگاه کرد و ادامه داد:
«فقط باید بلد شوی سکوت‌ها را هم بشنوی.»
دیدگاه ها (۰)

گامی به سوی آرامشهر باری که زیر دوش می روید، مجسم کنید که اس...

کاش ب جای این همه باشگاه زیبایے اندامیک باشگاه زیبایے#افکار ...

«تواضـع گرچه محبـوب‌ست و فـضل بیـکران دارد‏نبایـد کـرد بیش ا...

عنوان«یخ سیاه» ꧁꧂پارت دوم: ☆دختری که خم نشد. ☆کایرا یاد گرفت...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۵سه هفته از آمدن سئول گذشت.تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط