🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁴ : پارت ¹⁴
چراغها دوباره روشن شدند،اما این بار هیچکس خوشحال نبود.
همه ساکت به ساعت روی مچ من نگاه میکردند.
۱۴۷...
۱۴۶...
۱۴۵...
عددها هر چند ثانیه یکی کم میشدند.
نازی با نگرانی گفت:«باران،چرا اینقدر سریع داره کم میشه؟»
دستم را تکان دادم و سعی کردم ساعت را از مچم بیرون بیاورم،اما مثل همیشه تکان نمیخورد.
گفتم:«نمیدونم!تا چند دقیقه پیش عادی بود»
ویل چند قدم عقب رفت و دستش را روی گردنش گذاشت.
مایک سریع سمتش رفت و گفت:«ویل؟باز چی دیدی؟»
ویل نفس عمیقی کشید و گفت:«اون نزدیکه...»
هاپر از جا بلند شد و گفت:«اون کیه؟»
ویل به پنجره خیره شد.
گفت:«همون چیز سیاه...ولی این بار تنها نیست»
همه سمت پنجره رفتیم.
بیرون خانه تاریک بود.هیچ چیزی دیده نمیشد.
اما ناگهان صدای ضربهای به شیشه خورد.
هیلدا جیغ کوتاهی کشید و به سارا چسبید.
نازی گفت:«بچهها،فکر کنم الان وقتشه از این پنجره فاصله بگیریم»
هاپر چراغقوهاش را برداشت و گفت:«همه برید عقب»
اما قبل از اینکه کسی تکان بخورد،روی شیشه بخار جمع شد.
بعد آرام آرام،چند کلمه روی آن ظاهر شد:
«زمان شما تمام میشود»
همه خشکمان زد.
من با صدای آرام گفتم:«این داره با ما حرف میزنه؟»
ال جلو آمد.چشمهایش را بست و دستش را سمت پنجره گرفت.
چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد ناگهان همهی چراغهای خانه منفجر شدند و خانه دوباره در تاریکی فرو رفت.
صدای جویس آمد:«ال!خوبی؟»
چراغقوهی هاپر روشن شد.
ال روی زمین نشسته بود و دستش را روی سرش گذاشته بود.
هاپر سریع کنارش رفت و گفت:«چی دیدی؟»
ال با صدای ضعیفی گفت:«اون ساعت...راه ورود شما نیست»
همه به ساعت من نگاه کردیم.
پرسیدم:«پس چیه؟»
ال آرام گفت:«اون ساعت یه شمارش معکوسه...ولی نه برای برگشتنتون»
نازی پرسید:«پس برای چیه؟»
ال سرش را بالا آورد.
گفت:«برای اینکه یه چیز دیگه وارد دنیای شما بشه»
سکوت عجیبی خانه را گرفت.
من به عدد روی ساعت نگاه کردم.
۱۴۴ ساعت...
ناگهان صدای ضربهای از در خانه آمد.
یک ضربه...
دو ضربه...
سه ضربه...
هاپر اسلحهاش را برداشت و گفت:«هیچکس تکون نخوره»
اما ویل با وحشت گفت:«در رو باز نکنید...»
مایک پرسید:«چرا؟»
ویل به در خیره شد و گفت:
«چون اون پشت،یکی از خودمونه...»
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_باران
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁴ : پارت ¹⁴
چراغها دوباره روشن شدند،اما این بار هیچکس خوشحال نبود.
همه ساکت به ساعت روی مچ من نگاه میکردند.
۱۴۷...
۱۴۶...
۱۴۵...
عددها هر چند ثانیه یکی کم میشدند.
نازی با نگرانی گفت:«باران،چرا اینقدر سریع داره کم میشه؟»
دستم را تکان دادم و سعی کردم ساعت را از مچم بیرون بیاورم،اما مثل همیشه تکان نمیخورد.
گفتم:«نمیدونم!تا چند دقیقه پیش عادی بود»
ویل چند قدم عقب رفت و دستش را روی گردنش گذاشت.
مایک سریع سمتش رفت و گفت:«ویل؟باز چی دیدی؟»
ویل نفس عمیقی کشید و گفت:«اون نزدیکه...»
هاپر از جا بلند شد و گفت:«اون کیه؟»
ویل به پنجره خیره شد.
گفت:«همون چیز سیاه...ولی این بار تنها نیست»
همه سمت پنجره رفتیم.
بیرون خانه تاریک بود.هیچ چیزی دیده نمیشد.
اما ناگهان صدای ضربهای به شیشه خورد.
هیلدا جیغ کوتاهی کشید و به سارا چسبید.
نازی گفت:«بچهها،فکر کنم الان وقتشه از این پنجره فاصله بگیریم»
هاپر چراغقوهاش را برداشت و گفت:«همه برید عقب»
اما قبل از اینکه کسی تکان بخورد،روی شیشه بخار جمع شد.
بعد آرام آرام،چند کلمه روی آن ظاهر شد:
«زمان شما تمام میشود»
همه خشکمان زد.
من با صدای آرام گفتم:«این داره با ما حرف میزنه؟»
ال جلو آمد.چشمهایش را بست و دستش را سمت پنجره گرفت.
چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد ناگهان همهی چراغهای خانه منفجر شدند و خانه دوباره در تاریکی فرو رفت.
صدای جویس آمد:«ال!خوبی؟»
چراغقوهی هاپر روشن شد.
ال روی زمین نشسته بود و دستش را روی سرش گذاشته بود.
هاپر سریع کنارش رفت و گفت:«چی دیدی؟»
ال با صدای ضعیفی گفت:«اون ساعت...راه ورود شما نیست»
همه به ساعت من نگاه کردیم.
پرسیدم:«پس چیه؟»
ال آرام گفت:«اون ساعت یه شمارش معکوسه...ولی نه برای برگشتنتون»
نازی پرسید:«پس برای چیه؟»
ال سرش را بالا آورد.
گفت:«برای اینکه یه چیز دیگه وارد دنیای شما بشه»
سکوت عجیبی خانه را گرفت.
من به عدد روی ساعت نگاه کردم.
۱۴۴ ساعت...
ناگهان صدای ضربهای از در خانه آمد.
یک ضربه...
دو ضربه...
سه ضربه...
هاپر اسلحهاش را برداشت و گفت:«هیچکس تکون نخوره»
اما ویل با وحشت گفت:«در رو باز نکنید...»
مایک پرسید:«چرا؟»
ویل به در خیره شد و گفت:
«چون اون پشت،یکی از خودمونه...»
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_باران
- ۶.۴k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط