{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نه این روزهایِ تاریک را می‌خواهم و

نه این روزهایِ تاریک را می‌خواهم و
نه فرداهایِ روشن را . تنها دلم برایِ روزهایِ رنگارنگِ قدیمی پَر می‌کشد .
کاش کسی از راه می‌رسید ،
دستم را می‌گرفت و با خودش به گذشته می‌برد . به آن قطعه از بهشت که خانه‌ی مادربزرگ نام داشت . 
به آن حیاطِ خوش منظره و دلباز .
زیر سایه‌ی درخت انجیر ،
در جوار حوضِ کاشی و همسایگیِ ماهی هایِ قرمزِ بی دغدغه که در آب مدام
می چرخیدند . کاش کسی پیدا می‌شد
و من را با خودش به آن روزهایِ خوشبختی می‌برد تا یک بارِ دیگر به گلدانِ شمعدانیِ لبِ طاقچه پشتِ شیشه هایِ مُشَجَرِ رنگی آب بدهم و باز از پیچکِ تاک ، با دست هایِ خودم خوشه انگورِ شیرین بچینم و چند دسته ریحانِ بنفش از خاکِ باغچه بیرون بکشم و ظهر جمعه تویِ سفره بگذارم .
چه دلتنگم ،
دلتنگ آن روزها که روزِ خوشِ مان بود ...
دیدگاه ها (۰)

#این۰متن۰عالیه👇🏻ای کاش آدما قبل از به زبون آوردن حرفاشون اون...

دلاتون بیغم

عشق من منو صدا کن ...

گله ای نیست منو فاصله ها همزادیم

همان‌طور که ایستاده بود، نفس‌نفس می‌زد. ایستادن روی پاهایش ش...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۲۳با چشمان لبریز از تحسین و پشیمانی...

پارت ۲ فیک Not destined

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط