{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کافه عشق.... صدای بوق دستگاه رو مخم بود چشمامو باز کردم ر

کافه عشق.... صدای بوق دستگاه رو مخم بود چشمامو باز کردم رو نگاهی به اطراف انداختم با دیدن شایان که سرد بودو شبیه مرده ها شده بود جیغ کشیدم قلبش نمی‌زد دویدم سمت راهرو و از اتاق خارج شدم خانومه رو صدا کردم چند نفر سریع رفتن تو اتاق همین اومدم برم تو اتاق دروو بستن شروع کردم به گریه کردن گفتم: تورو خدا بزارید برم تو منم دکترم بزارید برم مگه من چیکار کردم...
نشستم روی زمین شروع کردم به گریه کردن یه لحظه بوی شایان پیچید تو دماغم بعدپنج سال بوشو وبدون بوی هیچ دارو و آمپولی احساس کردم آرامش بخش بود حتما برگشت رفتم تو اتاق که یهو پارچه سفید رویه صورتشو دیدم دکتر ناراحت از اتاق اومد بیرون و پرستاران هم به دنبالش از اتاق اومدن بیرون نفس نمیکشیدم نمیتونستم تکون بخورم چشمامو که بستم و باز کردم دیدم رو تخت بیمارستانم چشمامو رو هم فشار دادم نور داشت اذیتم میکرد یهو همه چیز از جلوی چشمم گذشت چشمامو باز کردم و از تخت پریدم پایین سرم رو داشتم با خودم می‌کشیدم دستمو بردم طرفش و مثل وحشیا در آوردمش دستم می‌سوخت و خون چیکه میکرد رو زمین همین که از اتاق اومدم بیرون چند تا از دوستام و با لباس مشکی دیدم نگاشون کردم اومدن طرفم و گفتن شیدا آروم باش
اصلا به حرفشون گوش نمی‌کردم رفتم طرف اتاق شایان خالی بود نمی‌دونستم چند روز بود که اینجا م فقط میخواستم شایان و ببینم رایان اومد طرفم و گفت
شیدا اگه قول بیدی دیوونه بازی در نیار ی میبریمت پیش شایان
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم
هلیا اومد طرفم و گفت
بیا آجی بیا برات لباس بپوشونم سرمو تکون دادم و چسبیدم به رایان
رایان به هلیا گفت بیخیال شو
دستشو گرفتم و منو برد طرف ماشین حتی شال هم سرم نبود همه بهم بهم نگاه میکردن ولی خب به درک ناخونامو فشار میدادم تو دستم که یهو خون از دستم جاری شد رایان نگام کرد و گفت چیکار می‌کنی دختر بی تفاوت به اون داشتم به کارم ادامه میدادم که یهو دستمو گرفت تو دست خودش و نذاشت تکونش بدم انقدر بی جون بودم که نمیتونستم حرف بزنم فقط میخواستم شایانو ببینم و بعد خودمو بکشم به شایان گفته بودم بعد مردنت گریه نمیکنم خودمم میام پیشت سوار ماشین شدیم بعد یه ساعت رسیدیم به بهشت زهرا دستشو محکم می‌کشیدم میخواستم زود تر برسم دیدم همه دور یه قبر جمع شدن و دارن جیغ جیغ میکنن رفتم طرفش خودش بود خودمو انداختم روی خاک و سرمو گذاشتم رو خاک های سرد باورم نمیشد چرا اینجوری چرا انقدر یهویی قرار بود یا دشب بمیره یا اصلا نمیره نه اینکه صبح بمیره وای اگه از دیشب حامله شده باشم چیکار کنم از این به بعدباید اینجوری روی سینش می‌خوابیدم آخه چرا من ؟چرامن؟ خدا دوست ندارم .....
شروع کردم به جیغ کشیدن بلند جیغ میزدم گلوم داشت می‌سوخت که یهو خون بالا آوردم رایان اومد طرفم و گفت چیکار می‌کنی دختر تو مثلاً حامله ها با حرفاش خوشکم زد باورم نمیشد من چرا حامله شدم شروع کردم بلند تر از قبل جیغ کشیدن که یهو از حال رفتم
امیدوارم لذت برده باشید دوستتون دارم
دیدگاه ها (۶)

کامنت لطفاً

ترلان پروانه

سلام بچه ها چالش شرکت کردم قراره قسمت های جالب رمانمو بفرستم...

ترلان پروانه

chapter ¹⁰

.. MY DOLL.. ویو ی ا.ت رفتیم لباسامون رو عوض کردیم و اومدیم ...

¹²انقدر نزدیک شده بود که اگه حرف میزدیم لبامو به هم برخورد م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط