قدمهایشان در راهرو طنینانداز شد
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸⁹.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
قدمهایشان در راهرو طنینانداز شد.
به اتاقی رسیدند که نورِ کمی داشت و انگار فضایی برای گپ و گفتهای خصوصیتر بود.
جونگکوک در را باز کرد و هر دو وارد شدند.
با ورودشان، نگاه همه به سمتشان برگشت.
دوستانشان هر کدام گوشهای از اتاق بودند؛ یکی روی میز نشسته بود، یکی کنار پنجره ایستاده بود، یکی تکیه داده به دیوار، و یکی با دستهای در هم قفلشده ساکت نگاهشان میکرد.
اما به محض اینکه جونگکوک و لوسیا داخل شدند، سکوتی ناگهانی روی فضا افتاد؛ سکوتی که انگار از قبل منتظر همین لحظه بود.
جونگکوک، در حالی که هنوز دست لوسیا را در دست داشت، یک قدم جلو رفت و بیمقدمه گفت:
_ خیلی خب، بیاین حرف بزنیم.
یوجین که روی لبهی میز چوبی نشسته بود، با یک حرکت سریع پایین پرید و گفت:
_ واو، چه زود دست به کار شدید؟
بعد نگاهش را به لوسیا چرخاند و نیشخندی زد.
لوسیا فقط نگاه کوتاهی به او انداخت و چیزی نگفت.
آلبرتو، با حرکتی نمایشی، دستی به موهایش کشید و جلو آمد.
صدایش خونسرد بود، اما در آن حس کنجکاوی موج میزد:
_ اوکی... میشه از اولش شروع کنیم؟
جونگکوک سر تکان داد.
نگاهش را از بقیه گذراند و این بار با لحنی سردتر گفت:
_ خودم شروع میکنم... دیگه واقعاً نمیتونستیم این وضعیت رو ادامه بدیم. فایو کینگز، هشدار قرمز... همهچیز باعث شد کل مدرسه توی آشوب فرو بره.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نگاهش، روی لوسیا نشست.
لبخند کمرنگی گوشهی لبش ظاهر شد؛ کمرنگ، اما صادق:
_ دیگه نمیخوام باعث ترس و وحشت بقیه بشیم.
این بار وقتی سرش را بالا آورد، نگاهش مستقیم روی یوجین و مینوو ثابت ماند.
لحنش هم جدیتر شد، هم برندهتر.
رو به یوجین گفت:
_ بگو یوجین، تا کی میخوای توی این باتلاق فرو بری؟
یوجین بدون اینکه حتی یک ذره جا بخورد، نگاه خشکش را به جونگکوک دوخت و با همان بیاعتنایی آشنایش جواب داد:
_ و اگه نخوام تمومش کنم چی؟
لوکاس که تا آن لحظه ساکت مانده بود، قدمی جلو آمد.
صدایش آرامتر از بقیه بود، اما نگرانی در آن موج میزد:
_ یوجین...
جونگکوک دست لوسیا را آهسته رها کرد و یک قدم دیگر به یوجین نزدیک شد.
دستهایش را داخل جیبش فرو برد و با لحنی سرد و قاطع گفت:
_ اونوقت مجبورت میکنم.
اتاق در سکوت فرو رفت.
حتی نفسها هم انگار محتاطتر شده بودند.
جونگکوک مکث کوتاهی کرد، بعد نگاهش را لحظهای پایین انداخت و دوباره به یوجین دوخت:
_ دیدی که حتی تنهایی هم میتونم هر چیزی که خودم ساختم رو نابود کنم... فقط نمیخوام وسط این ماجرا، دوستیِ چند سالهمون به گا بره، یوجین.
این بار مینوو از جایش جدا شد، نزدیکتر رفت و دستش را روی شانهی یوجین گذاشت.
لحنش برخلاف همیشه آرام و بیتنش بود:
_ حق با جونگکوکه. بهتره همینجا تمومش کنیم.
یوجین اول به دست مینوو روی شانهاش نگاه کرد، بعد به صورتش، و بعد نگاهش را به جونگکوک برگرداند.
فکش برای لحظهای سفت شد.
لبش را گزید و در نهایت، دست مینوو را از روی شانهاش کنار زد.
_ باشه، هر کاری میخواین بکنین.
آلبرتو که انگار خوب فهمیده بود اگر همین حالا فضا عوض نشود، همه دوباره به جان هم میافتند، لبخندی زد و رو به جونگکوک گفت:
_ راستی... پس باید برات آستین بالا بزنیم، ها؟
خودش اول خندید و بعد لوکاس و مینوو هم همراهش شدند.
تنش اتاق کمی شکست.
لوسیا با خجالت، بیاختیار یک قدم عقب رفت.
اما جونگکوک، با همان خونسردی همیشگی، دستش را گرفت و آرام به سمت خودش کشید.
_ آره، و بهتره برامون آرزوی خوشبختی هم بکنید.
این بار یوجین بود که نیشخند زد.
دست به سینه ایستاد و با نگاهی که نصفش تمسخر بود و نصف دیگرش پذیرش، گفت:
_ اصلاً بلدی چطوری یه دوستپسرِ نمونه باشی؟
جونگکوک مکث کرد.
نگاهش را میان لوسیا و بقیه چرخاند؛ انگار واقعاً داشت به سؤال فکر میکرد.
بعد با آن گیجی بامزه و بیپردهای که فقط از خودش برمیآمد، گفت:
_ مگه کافی نیست فقط حرفای لوسیا رو گوش کنم؟
برای یک لحظه، سکوت همهجا را گرفت.
و بعد، ناگهان خندهها بلند شد.
بلندتر از همه هم یوجین بود که تقریباً از شدت خنده خم شده بود.
لوکاس و آلبرتو هم میخندیدند، مینوو با لبخند سر تکان میداد، و لوسیا هم با گونههایی گرم و خجالتی، ریزریز میخندید.
جونگکوک اخم کرد و با جدیتی که ساختگی بود، گفت:
_ به چی میخندید احمقا؟
یوجین سعی کرد خندهاش را جمع کند، اما هنوز شانههایش میلرزید.
_ هیچی... چیزی نیست.
جونگکوک چشمغرهای به او رفت و زیر لب گفت:
_ عوضی.
کلمهای که بیشتر بوی شوخی میداد تا دعوا.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۵۰
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
قدمهایشان در راهرو طنینانداز شد.
به اتاقی رسیدند که نورِ کمی داشت و انگار فضایی برای گپ و گفتهای خصوصیتر بود.
جونگکوک در را باز کرد و هر دو وارد شدند.
با ورودشان، نگاه همه به سمتشان برگشت.
دوستانشان هر کدام گوشهای از اتاق بودند؛ یکی روی میز نشسته بود، یکی کنار پنجره ایستاده بود، یکی تکیه داده به دیوار، و یکی با دستهای در هم قفلشده ساکت نگاهشان میکرد.
اما به محض اینکه جونگکوک و لوسیا داخل شدند، سکوتی ناگهانی روی فضا افتاد؛ سکوتی که انگار از قبل منتظر همین لحظه بود.
جونگکوک، در حالی که هنوز دست لوسیا را در دست داشت، یک قدم جلو رفت و بیمقدمه گفت:
_ خیلی خب، بیاین حرف بزنیم.
یوجین که روی لبهی میز چوبی نشسته بود، با یک حرکت سریع پایین پرید و گفت:
_ واو، چه زود دست به کار شدید؟
بعد نگاهش را به لوسیا چرخاند و نیشخندی زد.
لوسیا فقط نگاه کوتاهی به او انداخت و چیزی نگفت.
آلبرتو، با حرکتی نمایشی، دستی به موهایش کشید و جلو آمد.
صدایش خونسرد بود، اما در آن حس کنجکاوی موج میزد:
_ اوکی... میشه از اولش شروع کنیم؟
جونگکوک سر تکان داد.
نگاهش را از بقیه گذراند و این بار با لحنی سردتر گفت:
_ خودم شروع میکنم... دیگه واقعاً نمیتونستیم این وضعیت رو ادامه بدیم. فایو کینگز، هشدار قرمز... همهچیز باعث شد کل مدرسه توی آشوب فرو بره.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نگاهش، روی لوسیا نشست.
لبخند کمرنگی گوشهی لبش ظاهر شد؛ کمرنگ، اما صادق:
_ دیگه نمیخوام باعث ترس و وحشت بقیه بشیم.
این بار وقتی سرش را بالا آورد، نگاهش مستقیم روی یوجین و مینوو ثابت ماند.
لحنش هم جدیتر شد، هم برندهتر.
رو به یوجین گفت:
_ بگو یوجین، تا کی میخوای توی این باتلاق فرو بری؟
یوجین بدون اینکه حتی یک ذره جا بخورد، نگاه خشکش را به جونگکوک دوخت و با همان بیاعتنایی آشنایش جواب داد:
_ و اگه نخوام تمومش کنم چی؟
لوکاس که تا آن لحظه ساکت مانده بود، قدمی جلو آمد.
صدایش آرامتر از بقیه بود، اما نگرانی در آن موج میزد:
_ یوجین...
جونگکوک دست لوسیا را آهسته رها کرد و یک قدم دیگر به یوجین نزدیک شد.
دستهایش را داخل جیبش فرو برد و با لحنی سرد و قاطع گفت:
_ اونوقت مجبورت میکنم.
اتاق در سکوت فرو رفت.
حتی نفسها هم انگار محتاطتر شده بودند.
جونگکوک مکث کوتاهی کرد، بعد نگاهش را لحظهای پایین انداخت و دوباره به یوجین دوخت:
_ دیدی که حتی تنهایی هم میتونم هر چیزی که خودم ساختم رو نابود کنم... فقط نمیخوام وسط این ماجرا، دوستیِ چند سالهمون به گا بره، یوجین.
این بار مینوو از جایش جدا شد، نزدیکتر رفت و دستش را روی شانهی یوجین گذاشت.
لحنش برخلاف همیشه آرام و بیتنش بود:
_ حق با جونگکوکه. بهتره همینجا تمومش کنیم.
یوجین اول به دست مینوو روی شانهاش نگاه کرد، بعد به صورتش، و بعد نگاهش را به جونگکوک برگرداند.
فکش برای لحظهای سفت شد.
لبش را گزید و در نهایت، دست مینوو را از روی شانهاش کنار زد.
_ باشه، هر کاری میخواین بکنین.
آلبرتو که انگار خوب فهمیده بود اگر همین حالا فضا عوض نشود، همه دوباره به جان هم میافتند، لبخندی زد و رو به جونگکوک گفت:
_ راستی... پس باید برات آستین بالا بزنیم، ها؟
خودش اول خندید و بعد لوکاس و مینوو هم همراهش شدند.
تنش اتاق کمی شکست.
لوسیا با خجالت، بیاختیار یک قدم عقب رفت.
اما جونگکوک، با همان خونسردی همیشگی، دستش را گرفت و آرام به سمت خودش کشید.
_ آره، و بهتره برامون آرزوی خوشبختی هم بکنید.
این بار یوجین بود که نیشخند زد.
دست به سینه ایستاد و با نگاهی که نصفش تمسخر بود و نصف دیگرش پذیرش، گفت:
_ اصلاً بلدی چطوری یه دوستپسرِ نمونه باشی؟
جونگکوک مکث کرد.
نگاهش را میان لوسیا و بقیه چرخاند؛ انگار واقعاً داشت به سؤال فکر میکرد.
بعد با آن گیجی بامزه و بیپردهای که فقط از خودش برمیآمد، گفت:
_ مگه کافی نیست فقط حرفای لوسیا رو گوش کنم؟
برای یک لحظه، سکوت همهجا را گرفت.
و بعد، ناگهان خندهها بلند شد.
بلندتر از همه هم یوجین بود که تقریباً از شدت خنده خم شده بود.
لوکاس و آلبرتو هم میخندیدند، مینوو با لبخند سر تکان میداد، و لوسیا هم با گونههایی گرم و خجالتی، ریزریز میخندید.
جونگکوک اخم کرد و با جدیتی که ساختگی بود، گفت:
_ به چی میخندید احمقا؟
یوجین سعی کرد خندهاش را جمع کند، اما هنوز شانههایش میلرزید.
_ هیچی... چیزی نیست.
جونگکوک چشمغرهای به او رفت و زیر لب گفت:
_ عوضی.
کلمهای که بیشتر بوی شوخی میداد تا دعوا.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۵۰
- ۴.۶k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط