پارت سوم فیک نخ قرمز نجات دهنده مجرمان عاشق
پارت سوم فیکِ نخ قرمز نجات دهنده مجرمان عاشق💋
ایشش
حالا اروم باش* تهیونگ به ارومی میشینه*
اییییی
چته
دم دمم دممم وای دمم *محکم میزنه توی سر تهیونگ*
اییی
*(جیمین اعصبانی میشونه*
دمم رو له کردی
تخسیر خودته خوب توی دست پا گذاشتیش
حیوون
خودتیی
تو روباهی من حیوونم؟
حالا هرچی
<فلش بک به قصر ساعت ۳و۱۴دقیقه>
*ژنرال به سمت اقامتگاه پادشاه میره*
حضورم رو اعلام کن پیشکار سام
پیشکار:سرورم ژنرال جئون برگشته میخواهند وارد شوند
*از داخل اقامت گاه صدایی شنیده میشهـ*
بگید بیاد تو
*ژنرال وارد میشه و تعظیمی میکنه*
حالتون خوبه سرورم
ژنرال*پادشاه بلند میشه و محکم بغلش میکنه*
من فرمانده سو رو از هان آزاد کردم
*پادشاه با خوشحالی میخنده*
بهت افتخار میکنم ژنرال
وظیفه بود سرورم
باید جشن بگیریم*با خنده فراوانی میگه*
بنشین ژنرال
*ژنرال میشینه*
بنوش شرابه تازه اس
ممنونم سرورم
<فلش بک به بیرون قصر>
پیرزن اعصبانی بدو بدو دنبال پسرشه
پسریه بیریخت میکشمت
مامان من فقط اشتباهی چرمی که برای لباس نیاز داشتی رو فروختم
<فلش بک به جیمین>,
<روباه پشت بوته ها به آسمان نگاه میکرد>
<فلش بک به بیرون قصر>
خودم میکشمت
*پسر از ترس به سمت کوهستانی فرار کرد*
پسریه ....خودم میکشمت فعلا خسمتم نمیتونم تا کوهستان برم
پسر داخل کوهستان نفس نفس میزد و غر میزد
اخه من یدونه فرد عاقلم ناسلامتی ۲۷سال سن دارم چرا باید مامانم فقط چون اشتباهی...
*پسر متوجه صدایی از پشت بوته ها شد و جلو آمد*
یدونه روباه؟😈
حتما چرم خوبی داره باید نگهش دارم
*روباه سعی کرد از دست مرد جوان فرار کنه ولی..*
کحا با این اعجله
حتما مامانم خوشحال میشه
<فلش بک به موقع که مرد جوان به خونه رسید>
مامان!مامان!
*خدمتکاری نزدیک شد*
خانوم رفتن بیرون پایتخت برای کار واجبی گفتن ۳ماه طول میکشه کارشون
*مرد جوان لبخند زد*
اوکیه
*مرد جوان به اتاقش رفت و روباه رو بالای سرش گذاشت*
ایشش
حالا اروم باش* تهیونگ به ارومی میشینه*
اییییی
چته
دم دمم دممم وای دمم *محکم میزنه توی سر تهیونگ*
اییی
*(جیمین اعصبانی میشونه*
دمم رو له کردی
تخسیر خودته خوب توی دست پا گذاشتیش
حیوون
خودتیی
تو روباهی من حیوونم؟
حالا هرچی
<فلش بک به قصر ساعت ۳و۱۴دقیقه>
*ژنرال به سمت اقامتگاه پادشاه میره*
حضورم رو اعلام کن پیشکار سام
پیشکار:سرورم ژنرال جئون برگشته میخواهند وارد شوند
*از داخل اقامت گاه صدایی شنیده میشهـ*
بگید بیاد تو
*ژنرال وارد میشه و تعظیمی میکنه*
حالتون خوبه سرورم
ژنرال*پادشاه بلند میشه و محکم بغلش میکنه*
من فرمانده سو رو از هان آزاد کردم
*پادشاه با خوشحالی میخنده*
بهت افتخار میکنم ژنرال
وظیفه بود سرورم
باید جشن بگیریم*با خنده فراوانی میگه*
بنشین ژنرال
*ژنرال میشینه*
بنوش شرابه تازه اس
ممنونم سرورم
<فلش بک به بیرون قصر>
پیرزن اعصبانی بدو بدو دنبال پسرشه
پسریه بیریخت میکشمت
مامان من فقط اشتباهی چرمی که برای لباس نیاز داشتی رو فروختم
<فلش بک به جیمین>,
<روباه پشت بوته ها به آسمان نگاه میکرد>
<فلش بک به بیرون قصر>
خودم میکشمت
*پسر از ترس به سمت کوهستانی فرار کرد*
پسریه ....خودم میکشمت فعلا خسمتم نمیتونم تا کوهستان برم
پسر داخل کوهستان نفس نفس میزد و غر میزد
اخه من یدونه فرد عاقلم ناسلامتی ۲۷سال سن دارم چرا باید مامانم فقط چون اشتباهی...
*پسر متوجه صدایی از پشت بوته ها شد و جلو آمد*
یدونه روباه؟😈
حتما چرم خوبی داره باید نگهش دارم
*روباه سعی کرد از دست مرد جوان فرار کنه ولی..*
کحا با این اعجله
حتما مامانم خوشحال میشه
<فلش بک به موقع که مرد جوان به خونه رسید>
مامان!مامان!
*خدمتکاری نزدیک شد*
خانوم رفتن بیرون پایتخت برای کار واجبی گفتن ۳ماه طول میکشه کارشون
*مرد جوان لبخند زد*
اوکیه
*مرد جوان به اتاقش رفت و روباه رو بالای سرش گذاشت*
- ۱.۹k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط