ملودی عاشقی
«ملودیِ عاشقی»
دستانم سرد
گونه هایم گُر گرفته
قلبم در حال شکافتن سینه است
چشمانم خیس اند
به تو فکر می کنم
هر چقدر خسته ، هر چقدر فروپاشیده
من ، به تو فکر می کنم
به جوانه ی امیدی که در قلبم کاشتی
به جادوی وجودت
به آغوشمان که از کیلومتر ها حسش می کنم
به نفس های گرمت
به لمسِ دستانت
به رنگِ چشمانت
روحم پرنده ی ماهریست برای پر زدن به خانه ات
قلبم جسم تپنده ایست برای جاری کردن نامت در رگ هایم
جسمم مرده ای متحرک که در هر دم سراغت را از باد میگیرد
من استیجی هستم که تمام وجودم ملودی عاشقی را می نوازد
ملودی ای که نفس هایم را به من بازگرداند...
خاطرات بانوی آشفته
دستانم سرد
گونه هایم گُر گرفته
قلبم در حال شکافتن سینه است
چشمانم خیس اند
به تو فکر می کنم
هر چقدر خسته ، هر چقدر فروپاشیده
من ، به تو فکر می کنم
به جوانه ی امیدی که در قلبم کاشتی
به جادوی وجودت
به آغوشمان که از کیلومتر ها حسش می کنم
به نفس های گرمت
به لمسِ دستانت
به رنگِ چشمانت
روحم پرنده ی ماهریست برای پر زدن به خانه ات
قلبم جسم تپنده ایست برای جاری کردن نامت در رگ هایم
جسمم مرده ای متحرک که در هر دم سراغت را از باد میگیرد
من استیجی هستم که تمام وجودم ملودی عاشقی را می نوازد
ملودی ای که نفس هایم را به من بازگرداند...
خاطرات بانوی آشفته
- ۵۳۸
- ۰۸ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط