{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

dark life =22

صبح بعد از اون شب لعنتی، باران بند اومده بود. هوای عمارت سنگین و نم‌خورده بود و بوی خون و شمع سوخته هنوز توی اتاق می‌پیچید. ات روی تخت دراز کشیده بود، بی‌حرکت، مثل یه عروسک شکسته. ملحفه‌های ابریشمی مشکی دور پاهاش مچاله شده بودن و روی ران‌هاش لکه‌های خشک‌شدهٔ خون و منی دیده می‌شد. بدنش پر از جای کبودی، گاز و مکیدن بود. بعضی‌هاشون هنوز درد می‌کردن، ولی دیگه براش مهم نبود. هیچی مهم نبود.

چشم‌هاش باز بودن، ولی هیچ‌جا رو نمی‌دیدن. سقف گچ‌بری‌شده با اون فرشته‌های سقوط‌کردهٔ نقاشی‌شده، حالا براش مثل تماشاخانهٔ یه فاجعهٔ بی‌پایان بود. اشک‌هاش خشک شده بودن. حتی توان بلند شدن از تخت رو نداشت. نه به خاطر درد جسمی، بلکه چون دیگه دلیلی برای بلند شدن نمی‌دید.

تهیونگ صبح زود بیدار شده بود. کنار تخت ایستاده بود، با همون کت و شلوار مشکی همیشگی، ولی این بار بدون کراوات. پیراهنش یقه‌باز بود و موهاش آشفته‌تر از همیشه. داشت به ات نگاه می‌کرد. به این موجود نحیف و شکسته که تا چند ساعت پیش زیر بدنش گریه می‌کرد و التماس می‌کرد. یه لحظه، فقط یه لحظه، یه موج ناشناخته از درون سینه‌ش رد شد. یه چیزی شبیه پشیمونی. اما سریع همون چیز رو خفه کرد.

«صبح بخیر، عزیزم.» زمزمه کرد، صداش هنوز اون بم و نرمِ همیشگی بود، ولی یه خش کوچیک تهش بود. نشست روی لبهٔ تخت و دستش رو آهسته روی موهای پریشون ات گذاشت. «می‌دونم... می‌دونم دیشب سخت بود. ولی تو خودت خواستی، ات. اگه فقط یه ذره مهربون‌تر بودی... اگه مقاومت نمی‌کردی... من مجبور نمی‌شدم انقدر خشن باشم.»

ات هیچ نگفت. حتی نگاهش هم نکرد. فقط به سقف خیره موند. تنش زیر دست تهیونگ مثل یه تیکه یخ سرد بود.

تهیونگ آه کشید و بلند شد. از روی میز کنار تخت، یه سینی چای و میوه برداشت. «بهتره یه چیزی بخوری. باید قوت بگیری. دیشب... خیلی ازت انرژی گرفت.» این جمله رو با لحنی گفت که انگار داره از یه رابطهٔ عاشقانهٔ معمولی حرف می‌زنه. همین عادی‌سازی بیمارگونه، از خود تجاوز هم دردناک‌تر بود.

«من نمی‌خوام چیزی بخورم.» صدای ات خش‌دار و بریده بود، مثل برگ پاییزی که زیر پا له بشه.

تهیونگ دستش رو با سینی نگه داشت. نگاهش چند ثانیه روی صورت ات موند. بعد لبخند زد، همون لبخند مار. «التماس نکن، ات. خواهش نکن. فقط... بخور. من دوست ندارم عروسکم گرسنه بمونه.»

«من عروسک نیستم.» ات زمزمه کرد.

تهیونگ سرش رو کج کرد. «چی؟»

ات بالاخره چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید. «من عروسک نیستم... من یه آدمم. ولی تو... تو انقدر شکستم که دیگه هیچی ازم نمونده. حالا می‌خوای چیکار کنی؟ بکشیم؟ بکش دیگه. راحت‌م کن.»

تهیونگ لحظه‌ای ساکت موند. بعد سینی رو با صدای بلند روی میز کوبید. صدای به هم خوردن ظرف‌ها توی اتاق پیچید. «من نمی‌خوام بکشمت، لعنتی!» داد زد. برای اولین بار، صداش واقعاً بلند شد. ات ناخودآگاه لرزید و چشم‌هاش رو باز کرد. تهیونگ با چشمانی خشمگین و دیوانه بهش خیره شده بود. «چرا نمی‌فهمی؟ من عاشقتم! عشق یعنی همین! یعنی مالکیت! یعنی این‌که هر لحظه بخوام و بتونم! یعنی این‌که تو فقط مال من باشی، حتی اگه خودت نخوای!»

ات فقط نگاهش کرد. همون نگاه خالی و سرد. «این عشق نیست، تهیونگ... این یه بیماریه. تو یه مریضی.»

تهیونگ خنده‌ای تلخ کرد. «شاید. ولی تو این بیماری رو پذیرفتی. تو اومدی سراغم. تو خواستی که ذهنمو باز کنی. حالا که باز شده...» خم شد، صورتش رو نزدیک صورت ات کرد. «...دیگه نمی‌تونی فرار کنی. پس بهتره یاد بگیری با مریضی من زندگی کنی.»

بعد دستش رو دراز کرد و مچ ات رو گرفت. محکم. ات نالهٔ کوچکی کرد، ولی مقاومت نکرد. دیگه خسته بود. تهیونگ اون رو از تخت کشید بیرون. پاهاش سست بودن و نمی‌تونست خوب وایسته. تهیونگ مجبورش کرد بشینه روی صندلی جلوی آینه. خودش پشت سرش ایستاد و موهاش رو گرفت.
دیدگاه ها (۴)

dark life=23

تکپارتی جونگ کوک

به مناسبت تولد شوهرم امروز براتون چندتا پارت میزارم🥳💖

dark life = 21

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط