گفتم از حرفام نرنجیدی

گفتم : از حرفام نرنجیدی ...؟
گفت : نه!
گفتم : ولی هر کی بود یه چیزی بهم میگفت.!
گفت : مادرم انسولین میزنه، اولا خیلی دردش میگرفت، بعدش کمتر شد، حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده.
الان منم اونطوری ام...!
دیدگاه ها (۱۳)

#چارلی_چاپلين به دخترش:کم باش! اصلا هم نگران کم شدنت نباش،آن...

دوران مدرسه امتحان رو‌ که خراب می‌کردیم می‌اومدیم بیرون ، ‌د...

از آخرین شبم که ب‌ِخیر بود تا امشب هزار و یک شب گذشته است،به...

به خانه می‌رفتبا کیف و با کلاهی که بر هوا بود- چیزی دزدیدی؟م...

🍀پارت دوم🍀 💘عشق زیبا اما دردناک💘تازه...

خون آشام عزیز (93)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط