{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به خانه می‌رفت

به خانه می‌رفت
با کیف و با کلاهی که بر هوا بود

- چیزی دزدیدی؟
مادرش پرسید

- دعوا کردی باز؟
پدرش گفت

و برادرش کیفش را زیرورو می‌کرد
به‌دنبال آن‌چیز که در دل پنهان کرده بود

تنها مادربزرگش دید
گلِ سرخی را در دستِ فشردهٔ کتاب هندسه‌اش ــ خندیده بود.💛
دیدگاه ها (۱۴)

P : 13

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 7 | کم‌کمچند روز دیگر گذشت.ا/ت هنوز اگر کسی از...

پارت دوم: اتاق پدرصدای شلیک هنوز در تمام عمارت می‌پیچید.مهما...

فصل دومپارت سیزدهم | خبری از ایتالیاچند روز از شروع رابطه‌ی ...

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط