[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے¹⁴
ساعتهای بعدازظهر خیلی کند میگذشت. کل عمارت بوی گلهای سرخ تازه و عطرهای گرونقیمت گرفته بود. خدمهها مثل فرفره اینطرف و اونطرف میدویدن و ظروف نقره رو روی میزهای بلند سالن میچیدن.
توی اتاق بالا، نینا رسماً خیاط و آرایشگر آلیس شده بود! آلیس روی صندلی مقابل آینه قدنما نشسته بود و نینا داشت با وسواس موهای مشکی و لختش رو سشوار میکشید.
آلیس کلافه سرش رو تکون داد، توی آینه به نینا نگاه کرد و گفت: «نینا... بسه دیگه! مگه میخوام برم مسابقه زیبایی؟ یه پیراهن سادهست دیگه، اینهمه مو کشیدن و مالیدن کرم چیه؟»
نینا شانه رو زد روی میز و با خنده گفت: «ای بابا آلیس! یک دقیقه آروم بگیر. خبر نداری پایین چه خبره. سوهوی از دو ساعت پیش رفته زیر دست آرایشگر خصوصیش! اگه ببینی چه آرایشی کرده پشمات میریزه. تو که نمیخوای جلو اون کم بیاری؟»
آلیس پوزخند زد. چشمهای خاکستریش توی آینه برق زدند: «من جلو اون دختره لوس کم بیارم؟ مگه مسابقه قیافهست؟ بذار هرچقدر میخواد بتونه کاری کنه، آخرش که چی؟»
نینا دستهاش رو زد به کمرش: «آخرش اینه که تو با همین قیافه معصوم و چشمای عجیب خاکستریت، بدون هیچ آرایشی داری دلبری میکنی! لباس رو بپوش ببینم.»
آلیس با اکراه بلند شد. لباس مخمل مشکی رو پوشید. پیراهن دقیقاً اندازهش بود؛ آستینهای بلند و یقهای که استخوانهای ترقوهش رو قشنگ نشون میداد. پارچهی نرم مخمل روی پوست سفید شیشهایش بدجور چشمنوازی میکرد. موهای مشکیش روی شانههاش پخش شده بود و هیچ آرایش سنگینی نداشت، فقط یک بالم لب ساده زده بود.
نینا عقب رفت، دستش رو گذاشت روی دهنش و با چشمهای گردشده گفت: «پشمام... آلیس! تو رسماً ماه شدی دختر! جدی میگم، سوهوی ببینتت سکته رو زده!»
آلیس نگاهی به خودش توی آینه انداخت. ته دلش از این تغییر خوشش اومده بود، اما به روی خودش نیاورد.
دستهاش رو کرد توی جیب مخفیِ پیراهنش و با همون لحن پرجرات و شیطونش گفت: «خبه خبه... لوسم نکن. بریم ببینیم این سیرک خانوادگی کی شروع میشه.»
با هم از اتاق اومدن بیرون و از راهرو باریك طبقه دوم رفتن سمت نردههای سالن اصلی.
پایین توی سالن، مهمونی رسماً شروع شده بود. صدای موزیک لایت ملایمی توی فضا پیچیده بود. تمام فامیلهای دور و نزدیک مافیا، بزرگترهای خاندان و همکارای جینوو با کتوشلوارهای گرانقیمت و پیراهنهای مجلل جمع شده بودن.
عمه بومی با یک لباس قرمز جیغ وسط سالن ایستاده بود و با زدن لبخندهای مصنوعی به بقیه، پز میداد. سوهوی هم کنارش بود؛ یک لباس طلایی فوقالعاده باز و چسبون پوشیده بود، موهای شینیونشده و آرایش خیلی غلیظی داشت. مدام دور و برش رو نگاه میکرد و با انگشتهاش با کیف کوچیکش بازی میکرد.
همون لحظه، درهای بزرگ سالن باز شد.
جونکوک وارد شد.
یک کتوشلوار مشکی بسیار خوشدوخت پوشیده بود، پیراهن مشکی زیرش تا بالای سینهش باز بود و ساعتی نقرهای توی دستش میدرخشید. جذابیتش اونقدر خیرهکننده و سنگین بود که به محض ورودش، چند نفر از مهمونها ناخودآگاه حرفشون رو قطع کردن. تهیونگ هم با یک کت سرمهای شیک و همون لبخند جذاب و آرومش پشت سرش میآمد.
سوهوی تا چشمش به جونکوک افتاد، انگار دنیا رو بهش دادن! سریع لبخند مصنوعیش رو پهنتر کرد، ژست گرفت و خواست قدم برداره سمتش که جینوو از سمت دیگه سالن اومد جلو.
جینوو نگاهی به پسراش انداخت، بعد سرش رو آورد بالا و رو به بالای پلهها کرد: «آلیس... بیا پایین عزیزم.»
همه نگهها چرخید سمت بالای پلهها.
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے¹⁴
ساعتهای بعدازظهر خیلی کند میگذشت. کل عمارت بوی گلهای سرخ تازه و عطرهای گرونقیمت گرفته بود. خدمهها مثل فرفره اینطرف و اونطرف میدویدن و ظروف نقره رو روی میزهای بلند سالن میچیدن.
توی اتاق بالا، نینا رسماً خیاط و آرایشگر آلیس شده بود! آلیس روی صندلی مقابل آینه قدنما نشسته بود و نینا داشت با وسواس موهای مشکی و لختش رو سشوار میکشید.
آلیس کلافه سرش رو تکون داد، توی آینه به نینا نگاه کرد و گفت: «نینا... بسه دیگه! مگه میخوام برم مسابقه زیبایی؟ یه پیراهن سادهست دیگه، اینهمه مو کشیدن و مالیدن کرم چیه؟»
نینا شانه رو زد روی میز و با خنده گفت: «ای بابا آلیس! یک دقیقه آروم بگیر. خبر نداری پایین چه خبره. سوهوی از دو ساعت پیش رفته زیر دست آرایشگر خصوصیش! اگه ببینی چه آرایشی کرده پشمات میریزه. تو که نمیخوای جلو اون کم بیاری؟»
آلیس پوزخند زد. چشمهای خاکستریش توی آینه برق زدند: «من جلو اون دختره لوس کم بیارم؟ مگه مسابقه قیافهست؟ بذار هرچقدر میخواد بتونه کاری کنه، آخرش که چی؟»
نینا دستهاش رو زد به کمرش: «آخرش اینه که تو با همین قیافه معصوم و چشمای عجیب خاکستریت، بدون هیچ آرایشی داری دلبری میکنی! لباس رو بپوش ببینم.»
آلیس با اکراه بلند شد. لباس مخمل مشکی رو پوشید. پیراهن دقیقاً اندازهش بود؛ آستینهای بلند و یقهای که استخوانهای ترقوهش رو قشنگ نشون میداد. پارچهی نرم مخمل روی پوست سفید شیشهایش بدجور چشمنوازی میکرد. موهای مشکیش روی شانههاش پخش شده بود و هیچ آرایش سنگینی نداشت، فقط یک بالم لب ساده زده بود.
نینا عقب رفت، دستش رو گذاشت روی دهنش و با چشمهای گردشده گفت: «پشمام... آلیس! تو رسماً ماه شدی دختر! جدی میگم، سوهوی ببینتت سکته رو زده!»
آلیس نگاهی به خودش توی آینه انداخت. ته دلش از این تغییر خوشش اومده بود، اما به روی خودش نیاورد.
دستهاش رو کرد توی جیب مخفیِ پیراهنش و با همون لحن پرجرات و شیطونش گفت: «خبه خبه... لوسم نکن. بریم ببینیم این سیرک خانوادگی کی شروع میشه.»
با هم از اتاق اومدن بیرون و از راهرو باریك طبقه دوم رفتن سمت نردههای سالن اصلی.
پایین توی سالن، مهمونی رسماً شروع شده بود. صدای موزیک لایت ملایمی توی فضا پیچیده بود. تمام فامیلهای دور و نزدیک مافیا، بزرگترهای خاندان و همکارای جینوو با کتوشلوارهای گرانقیمت و پیراهنهای مجلل جمع شده بودن.
عمه بومی با یک لباس قرمز جیغ وسط سالن ایستاده بود و با زدن لبخندهای مصنوعی به بقیه، پز میداد. سوهوی هم کنارش بود؛ یک لباس طلایی فوقالعاده باز و چسبون پوشیده بود، موهای شینیونشده و آرایش خیلی غلیظی داشت. مدام دور و برش رو نگاه میکرد و با انگشتهاش با کیف کوچیکش بازی میکرد.
همون لحظه، درهای بزرگ سالن باز شد.
جونکوک وارد شد.
یک کتوشلوار مشکی بسیار خوشدوخت پوشیده بود، پیراهن مشکی زیرش تا بالای سینهش باز بود و ساعتی نقرهای توی دستش میدرخشید. جذابیتش اونقدر خیرهکننده و سنگین بود که به محض ورودش، چند نفر از مهمونها ناخودآگاه حرفشون رو قطع کردن. تهیونگ هم با یک کت سرمهای شیک و همون لبخند جذاب و آرومش پشت سرش میآمد.
سوهوی تا چشمش به جونکوک افتاد، انگار دنیا رو بهش دادن! سریع لبخند مصنوعیش رو پهنتر کرد، ژست گرفت و خواست قدم برداره سمتش که جینوو از سمت دیگه سالن اومد جلو.
جینوو نگاهی به پسراش انداخت، بعد سرش رو آورد بالا و رو به بالای پلهها کرد: «آلیس... بیا پایین عزیزم.»
همه نگهها چرخید سمت بالای پلهها.
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۵۸۹
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط