کوچ روح در زمان
کوچِ روح در زمان
خانهها از سنگ و آهن، سر به فلک
نه خبری از سقفهایِ چوبی و بام
همه چیز روشن و برقی، پر ز صدا
و من در سکوتِ گذشته، گم کردهام گام
دلم پر میکشد سویِ کوههایِ چوسان
سویِ آرامشِ دهکده، سویِ آن نام
اینجا همه چیز سریع است و نو و غریب
و من در پیِ یک آشنا، در این شهرِ گمنام
ته یانگ غرق افکار جلو شومینه سالن بزرگ اشرافی نشسته بود بودن همگونه حرفی فقد به صحنه امروز فکر میکرد اون نگاهی در از ترس جونگکوک روی خودش یا بیرحمی جونگکوک روی خودش پر نهایت عصبی مشتش پر شد از لباس های خودش .. در کسری از ثانیه ذهنش پر از خاطرات شد
( بدون لحظهای تردید به درون استخر پرید تا ته یانگ را که در حال غرق شدن بود نجات دهد. در میان تلاطم آب او با قدرت بازوانش ته یانگ را گرفت و در همان لحظات حساس و نفسگیر در حالی که هر دو در محاصره آب بودند، پیوندی عاطفی میانشان شکل گرفت و او در میان نبرد برای نجات، بوسهای بر لبان دختر زد.) اخم هایش تو هم رفت و عصبی پلک زد ٫ کافیه دیگه دختر به این چیزا فکر نکن ٫
......
یک پیراهن ماکسی چیندار و پفدار به رنگ صورتی ملایم که سبکی زنانه و مجلسی داشت رنگ آن صورتی روشن و ملایم بود و جنس پارچه احتمالاً ترکیبی از حریر و ساتن بود که ظاهری لطیف و روان ایجاد کرده بود مخصوصا در تن بیول
بالاتنه دارای چیندار شدن در قسمت جلو و یک یقه بلند که با یک پاپیون یا بندینک تزئینی بسته میشود.آستینها بلند و پفی و در قسمت مچ دارای جزئیات چیندار یا رفل میبود
کمر لباس تنگ و مشخص و دامن آن بلند ماکسی و چند لایه یا آبشاری که باعث ایجاد پف و حجم میشود.
بیول با لباس ساده صورتی نه چندان زرقوبرق از اتاق پا بیرون کشید همانند نفس عمیقی و پر از استرس میترسید که آن آدم های بزرگ روبه رو شود موهای که نیمی بسته بودند روی شانه هایش راه بودند ..
با گام های آرامی سمت راه رو رفت سپس وارد آسانسور شد و دکمه را فشار داد، ذهنش درگیر دیشب بود آن رفتار عجیب از جانب شوهرش .. میخواست با ته یانگ صحبت کند تا از او هم پرسد واقعا جونگکوک از این رفتار ها باهاش دارد یا نه ...
بالاخره یکی از خدمتکار را هم دید سپس سمتش چرخید و با لحن مهربانی گفت : سلام ببخشید افراد قص..ر یعنی عمارت کجا میشینند ..
خانم هان باوقار سر خم کرد : در اتاق شومینه
بیول لبخند نرمی زد : یه سوال دیگه ای هم داشتم دختر آقای تهیونگ جی آه کجا هستند ؟.. خانم هان جدی سرد ادامه داد : ایشون هم همان جا هستند
بیول : و میشه بگی کجا باید برم ؟.. خانم هان بلاخره رو صورت سردش لبخند تند : من برای همین اینجا هستم دنبالم بیایید .. خانم هان با کت شلوار مشکی و کربات راهی شد پشت سرش گام برمیداشت هر گاهی به آن تابلو های قیمتی و بزرگ نگاه میکرد شکل جالبی داشتن و برای بیول خیلی خوب بود چون از چیزای عتیقه و باشکوه خوشش میماند.. بلاخره نزدیک در شدند خانم هان گفت : به فرماید
بیول لبخند نرمی زد سپس همانند ای که دستش در دست دیگرش پر از استرس و فشار دادن انگشتر بزرگ فیروزه ای وارد آن محیط گرم، پر از سکوت ، و سنگینی شد کمی خجالت کشید از حضور خودش ..
ته یانگ نگاهش کشیده سمت در .. در کسری از ثانیه با لبخند تند گفت : هی بیول بیا اینجا کنار من بشین
یی با نگاه تمسخرآمیز نگاهش کرد شی هم همراهش برعکس تهیونگ حتی نگاهش هم نکرد مشغول خوردند قهوه بود همسر شی ابرو بالا داد سپس سمت گوش یی خم شد : این دختر واقعا عوض شده
خانهها از سنگ و آهن، سر به فلک
نه خبری از سقفهایِ چوبی و بام
همه چیز روشن و برقی، پر ز صدا
و من در سکوتِ گذشته، گم کردهام گام
دلم پر میکشد سویِ کوههایِ چوسان
سویِ آرامشِ دهکده، سویِ آن نام
اینجا همه چیز سریع است و نو و غریب
و من در پیِ یک آشنا، در این شهرِ گمنام
ته یانگ غرق افکار جلو شومینه سالن بزرگ اشرافی نشسته بود بودن همگونه حرفی فقد به صحنه امروز فکر میکرد اون نگاهی در از ترس جونگکوک روی خودش یا بیرحمی جونگکوک روی خودش پر نهایت عصبی مشتش پر شد از لباس های خودش .. در کسری از ثانیه ذهنش پر از خاطرات شد
( بدون لحظهای تردید به درون استخر پرید تا ته یانگ را که در حال غرق شدن بود نجات دهد. در میان تلاطم آب او با قدرت بازوانش ته یانگ را گرفت و در همان لحظات حساس و نفسگیر در حالی که هر دو در محاصره آب بودند، پیوندی عاطفی میانشان شکل گرفت و او در میان نبرد برای نجات، بوسهای بر لبان دختر زد.) اخم هایش تو هم رفت و عصبی پلک زد ٫ کافیه دیگه دختر به این چیزا فکر نکن ٫
......
یک پیراهن ماکسی چیندار و پفدار به رنگ صورتی ملایم که سبکی زنانه و مجلسی داشت رنگ آن صورتی روشن و ملایم بود و جنس پارچه احتمالاً ترکیبی از حریر و ساتن بود که ظاهری لطیف و روان ایجاد کرده بود مخصوصا در تن بیول
بالاتنه دارای چیندار شدن در قسمت جلو و یک یقه بلند که با یک پاپیون یا بندینک تزئینی بسته میشود.آستینها بلند و پفی و در قسمت مچ دارای جزئیات چیندار یا رفل میبود
کمر لباس تنگ و مشخص و دامن آن بلند ماکسی و چند لایه یا آبشاری که باعث ایجاد پف و حجم میشود.
بیول با لباس ساده صورتی نه چندان زرقوبرق از اتاق پا بیرون کشید همانند نفس عمیقی و پر از استرس میترسید که آن آدم های بزرگ روبه رو شود موهای که نیمی بسته بودند روی شانه هایش راه بودند ..
با گام های آرامی سمت راه رو رفت سپس وارد آسانسور شد و دکمه را فشار داد، ذهنش درگیر دیشب بود آن رفتار عجیب از جانب شوهرش .. میخواست با ته یانگ صحبت کند تا از او هم پرسد واقعا جونگکوک از این رفتار ها باهاش دارد یا نه ...
بالاخره یکی از خدمتکار را هم دید سپس سمتش چرخید و با لحن مهربانی گفت : سلام ببخشید افراد قص..ر یعنی عمارت کجا میشینند ..
خانم هان باوقار سر خم کرد : در اتاق شومینه
بیول لبخند نرمی زد : یه سوال دیگه ای هم داشتم دختر آقای تهیونگ جی آه کجا هستند ؟.. خانم هان جدی سرد ادامه داد : ایشون هم همان جا هستند
بیول : و میشه بگی کجا باید برم ؟.. خانم هان بلاخره رو صورت سردش لبخند تند : من برای همین اینجا هستم دنبالم بیایید .. خانم هان با کت شلوار مشکی و کربات راهی شد پشت سرش گام برمیداشت هر گاهی به آن تابلو های قیمتی و بزرگ نگاه میکرد شکل جالبی داشتن و برای بیول خیلی خوب بود چون از چیزای عتیقه و باشکوه خوشش میماند.. بلاخره نزدیک در شدند خانم هان گفت : به فرماید
بیول لبخند نرمی زد سپس همانند ای که دستش در دست دیگرش پر از استرس و فشار دادن انگشتر بزرگ فیروزه ای وارد آن محیط گرم، پر از سکوت ، و سنگینی شد کمی خجالت کشید از حضور خودش ..
ته یانگ نگاهش کشیده سمت در .. در کسری از ثانیه با لبخند تند گفت : هی بیول بیا اینجا کنار من بشین
یی با نگاه تمسخرآمیز نگاهش کرد شی هم همراهش برعکس تهیونگ حتی نگاهش هم نکرد مشغول خوردند قهوه بود همسر شی ابرو بالا داد سپس سمت گوش یی خم شد : این دختر واقعا عوض شده
- ۷۳۰
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط