عوض شده بعدشم دست اون عوضی رو جلوش رو میکنم
عوض شده بعدشم دست اون عوضی رو جلوش رو میکنم ..
بیول تند تند سر تکون داد : آره این خوبه .. آفرین ... ته یانگ لبخند زد : وقتی اومدن بریم جلو در باشه مثلا شوهرامون اومدند .. دیگه
بیول ریز خندید ته یانگ تند بلند شد سپس سمت در بالکن رفت .. از بالا چشم به پایین دوخت میز ناهار درست در لابه لای درخت ها چیده میشده و خدمتکار ها مشغول مرتب کردنش بودند ته یانگ جدی گفت : انگار برای ناهار میان
بیول با چشم های گرد سری تکون داد .. ته یانگ تند کتش را برداشت سپس پوشید روبه بیول نمود : گوشیتو بردار باشه با هم بریم پایین
بیول بی تجربه سری به نه تکون داد ته یانگ پفی کشید : پاشو .. دیگه قراره خودی نشون بدیم
بیول با نفس عمیقی و ترس بلند شد سپس با لبخند ظاهر ای سمت ته یانگ رفت : چطورم .. ته یانگ سر تا پای دختر را آنالیز کرد سپس تو دار موهای خودش را کنار زد ؛ خیلی خوشگلی .. بریم
حالا بعد از روز ها هر دو در کنار هم دیده شدند از اتاق خارج شدن سپس وارد آسانسور شدند مناظر ماندند نادر بسته بشه ولی جینابت کمنا پروی وارد آسانسور شد خطاب به ته یانگ گفت : چطوری ته یانگ
ته یانگ با ذوق گفت : حالی .. خوب به یاد داشت که ته یانگ سابق غمگین بود ولی باید برعکس انجام میداد .. افکارش را متر ها کنار زد : با بیول احوالپرسی نمیکنی ؟..
جینا پوزخند زد : بیارزش ها ارزش چیزی رو هم ندارن
بیول نگاهش غمگین شد سپس به زمین خیره شد .. این واقعا آجونگ بود نه بیول .. جینا خشک زده نگاهش کرد شاید انتظار دعوا را داشت .. ته یانگ تند جو رو عوض کرد : وای جینا چرا همش این مدل لباس میپوشید هم تو هم زن دایی هم مادر یی حتی گاهی وقت ها یونا هم میپوشه
جینا با مغروری موهایش را کنار زد : چون این لباس عروس های این عمارته .. عمارت نه جهنم .. در نهایت غمگین به زمین خیره شد .. بیول نگاهش کرد چون نکته غمیگنی او را میدید
ته یانگ تند فکر کرد و کنجکاو گفت : پس چرا بیول نمیپوشه
جینا حرصی خندید : چون که خانم وقتی وارد عمارت شد موهای همه رو کند و گفت لباس های باز خودشو میپوشه
بیول منگ گفت. : من.. ولی من که عوض شدم .. دیگه اون نیستم
ناگهانی گفت .. جینا پوزخند زد : عمرا باور کنم ..
ته یانگ با ذوق جلو جینا ایستاد ؛ چطور شدم شوهرم میگه خوشگله ؟..
جینا با لبخند نگاهش کرد : معلومه .. البته هیچ مردی به زنش نمیگه خوشگله .. در نهایت غمگین دامنش را گرفت سپس نفس عمیقی کشید و از آسانسور خارج شد
بیول و ته سانگ هم با گیجی و کنجکاوی راهی شدند دست های بیول مثل دختر مچاله رو تخت گره خورده بودند ولی دست های ته یانگ مثل دختر سرتقی جلو و عقب میرفتند با ذوق خندید : خیلی خوشحالم که دیگه اونجوری راه نمیرم .. باید دستاتو جلو ببری زیر لباست .. ایش
بلاخره بعد از ده دقیقه راه رفتند از عمارت خارج شدند بیول نفس عمیقی کشید و به آسمان خیره شد نیمی از ابر ها در آسمان در حال راه رفتند بودند گره دست هایش باز شد .. چشم هایش را بست .. برای لحظه ای احساس خوبی داشت .. ولی چهره اخمو و پر از نفرت و بوی بیرحمی در دید تاریکی از تهیونگ جلو چشم های بسته اش آمد با برقی چشم هایش را باز کرد نگاهش روی ته یانگ گره خورد ولی نبود .. جایش خالی بود . .کمی با ترس به اطراف نگاه کرد .. بلاخره دختر سرتق را دید که راهی سمت میز بود ..
بیول تند تند سر تکون داد : آره این خوبه .. آفرین ... ته یانگ لبخند زد : وقتی اومدن بریم جلو در باشه مثلا شوهرامون اومدند .. دیگه
بیول ریز خندید ته یانگ تند بلند شد سپس سمت در بالکن رفت .. از بالا چشم به پایین دوخت میز ناهار درست در لابه لای درخت ها چیده میشده و خدمتکار ها مشغول مرتب کردنش بودند ته یانگ جدی گفت : انگار برای ناهار میان
بیول با چشم های گرد سری تکون داد .. ته یانگ تند کتش را برداشت سپس پوشید روبه بیول نمود : گوشیتو بردار باشه با هم بریم پایین
بیول بی تجربه سری به نه تکون داد ته یانگ پفی کشید : پاشو .. دیگه قراره خودی نشون بدیم
بیول با نفس عمیقی و ترس بلند شد سپس با لبخند ظاهر ای سمت ته یانگ رفت : چطورم .. ته یانگ سر تا پای دختر را آنالیز کرد سپس تو دار موهای خودش را کنار زد ؛ خیلی خوشگلی .. بریم
حالا بعد از روز ها هر دو در کنار هم دیده شدند از اتاق خارج شدن سپس وارد آسانسور شدند مناظر ماندند نادر بسته بشه ولی جینابت کمنا پروی وارد آسانسور شد خطاب به ته یانگ گفت : چطوری ته یانگ
ته یانگ با ذوق گفت : حالی .. خوب به یاد داشت که ته یانگ سابق غمگین بود ولی باید برعکس انجام میداد .. افکارش را متر ها کنار زد : با بیول احوالپرسی نمیکنی ؟..
جینا پوزخند زد : بیارزش ها ارزش چیزی رو هم ندارن
بیول نگاهش غمگین شد سپس به زمین خیره شد .. این واقعا آجونگ بود نه بیول .. جینا خشک زده نگاهش کرد شاید انتظار دعوا را داشت .. ته یانگ تند جو رو عوض کرد : وای جینا چرا همش این مدل لباس میپوشید هم تو هم زن دایی هم مادر یی حتی گاهی وقت ها یونا هم میپوشه
جینا با مغروری موهایش را کنار زد : چون این لباس عروس های این عمارته .. عمارت نه جهنم .. در نهایت غمگین به زمین خیره شد .. بیول نگاهش کرد چون نکته غمیگنی او را میدید
ته یانگ تند فکر کرد و کنجکاو گفت : پس چرا بیول نمیپوشه
جینا حرصی خندید : چون که خانم وقتی وارد عمارت شد موهای همه رو کند و گفت لباس های باز خودشو میپوشه
بیول منگ گفت. : من.. ولی من که عوض شدم .. دیگه اون نیستم
ناگهانی گفت .. جینا پوزخند زد : عمرا باور کنم ..
ته یانگ با ذوق جلو جینا ایستاد ؛ چطور شدم شوهرم میگه خوشگله ؟..
جینا با لبخند نگاهش کرد : معلومه .. البته هیچ مردی به زنش نمیگه خوشگله .. در نهایت غمگین دامنش را گرفت سپس نفس عمیقی کشید و از آسانسور خارج شد
بیول و ته سانگ هم با گیجی و کنجکاوی راهی شدند دست های بیول مثل دختر مچاله رو تخت گره خورده بودند ولی دست های ته یانگ مثل دختر سرتقی جلو و عقب میرفتند با ذوق خندید : خیلی خوشحالم که دیگه اونجوری راه نمیرم .. باید دستاتو جلو ببری زیر لباست .. ایش
بلاخره بعد از ده دقیقه راه رفتند از عمارت خارج شدند بیول نفس عمیقی کشید و به آسمان خیره شد نیمی از ابر ها در آسمان در حال راه رفتند بودند گره دست هایش باز شد .. چشم هایش را بست .. برای لحظه ای احساس خوبی داشت .. ولی چهره اخمو و پر از نفرت و بوی بیرحمی در دید تاریکی از تهیونگ جلو چشم های بسته اش آمد با برقی چشم هایش را باز کرد نگاهش روی ته یانگ گره خورد ولی نبود .. جایش خالی بود . .کمی با ترس به اطراف نگاه کرد .. بلاخره دختر سرتق را دید که راهی سمت میز بود ..
- ۲۸۴
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط