{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_گفتم :بلاخره ی روزی مجبوری فراموشش کنی!

_گفتم :بلاخره ی روزی مجبوری فراموشش کنی!
+گفت :رفت و امد باد رو تاحالا دیدی؟!
تو دستات گرفتیش؟!
تونستی نگهش داری یا پرتش کنی اونور!
نه!
عصری نشستی تو بالکن داری برگه صحیح میکنی یهو
بی خبرمیپیچه تو برگه ها همشون میریزه!
یادِش باده!............
یهو میپیچه بهم و بهم میریزه!
دیدگاه ها (۱)

اتفاق ساده می افتد مثلِ شکستن یک گلدانمثلِ گفتن‌خدافظیمثلِ ر...

مگه قراره چن روز دیگ زنده باشیم؟اصلا اگ همین‌فردا از ناکجااب...

هر شبمیبوسمت و میگذارمت کنار خاطراتو این زندگی من است بی توو...

من با توو سرچشمه ای از زندگی را بازیافتم ک گمش کرده بودم شای...

عاشقت نیستم 🥀پارت 40بعد از رقص همه میدوریا و باکوگو رو تشویق...

☆‌عشق اجباری من✧P1ویو جونگ کوک داشتم مث هروز پرونده هارو چک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط