{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 76


از زبان ات:

امروز...بالاخره روزی بود که مدت‌ها منتظرش بودیم.

روزی که بعد از تمام اشک‌ها، دروغ‌ها، خطرها و جدایی‌ها...من و جونگکوک قرار بود برای همیشه کنار هم باشیم.

با لباس سفید عروسم جلوی آینه ایستاده بودم هنوز باورم نمی‌شد.

در اتاق باز شد و همسرهای جین، جیمین و تهیونگ وارد شدن همه با دیدنم لبخند زدن..یکی از اون‌ها با ذوق گفت..

سجین:«وای ات! خیلی خوشگل شدی!»
لبخندی زدم..
ات:«مرسی...»
همسر جیمین کنارم نشست.
جین سو:«استرس داری؟»
آروم سر تکون دادم..
ات:«یکم...»
همسر تهیونگ خندید..
جین هو:«نگران نباش. همه روز اول استرس دارن.»

همسر جین هم لبخند زد..
سجین:«مهم اینه که به هم اعتماد داشته باشین و کنار هم خوشحال باشین.»

لبخند کوچیکی زدم..
ات:«فکر کنم حق با شماست.»

چند دقیقه بعد مراسم شروع شد وقتی درهای سالن باز شد و جونگکوک رو دیدم...

نفسم بند اومد اون با کت و شلوار مشکی ایستاده بود و با دیدنم لبخند میزد برای اولین بار...اون استاد جذاب و بی‌اعصاب آروم به نظر می‌رسید.

اروم به سمتش قدم برداشتم تمام مسیر فقط به این فکر می‌کردم که چقدر راه اومدیم تا به اینجا برسیم کشیش لبخندی زد.

کشیش:«آقای جئون جونگکوک، آیا خانم ویون ات را به عنوان همسر خود می‌پذیرید؟»

جونگکوک بدون مکث گفت..
جونگکوک:«با تمام وجود.»
اشک توی چشم‌هام جمع شد کشیش رو به من کرد.

کشیش:«و شما خانم ویون ات؟»
لبخند زدم...
ات:«بله. تا آخر عمر.»

همه شروع به دست زدن کردن بعد از مراسم، جیمین، تهیونگ و جین کنارمون اومدن.

جیمین با شیطنت گفت..
جیمین:«خب خب... از امشب رسماً خانم و آقای جئون شدین.»

تهیونگ خندید..
تهیونگ:«فقط یادتون نره فردا سالم برگردین.»

جین سریع زد پشت سر هر دو...
جین:«بسه دیگه. بذارین نفس بکشن.»

جیمین و تهیونگ همزمان گفتن:«نه!»

همه زدیم زیر خنده..

همونطور که داشتیم میخندیدم جین گفت..

جین:«امشب شبه مهمیه پس اروم پیش برین..»

من و جونگکوک یه نگاه به هم انداختیم..
هر دومون سعی کردیم نخندیم.... و بعد هر دومون همزمان صورتمون رو برگردوندیم.

اما دیگه نتونستیم خودمونو کنترل کنیم دست مونو گذاشتیم رو صورت مونو و با صدای بلند خندیدیم جونگکوک آروم دستم رو گرفت.

جونگکوک:«بالاخره رسیدیم.»
به انگشتر دستمون نگاه کردم...
ات:«آره... بالاخره.»

چند لحظه فقط بهم خیر شده بودیم و بعد اروم به جونگکوک گفتم...

ات:«جونگکوک..»
جونگکوک:«جونم..»
ات: «اگر دوباره به گذشته برگردی، باز هم منو انتخاب میکنی؟»

جونگکوک بدون لحظه‌ای مکث گفت..

جونگکوک: «اگر هزار بار هم به گذشته برگردم، باز هم تو رو انتخاب میکنم... حتی اگر مجبور باشم هزار بار دیگه عاشقت بشم.»

اگر چند سال پیش کسی بهم می‌گفت قراره عاشق یه استاد جذاب و بی‌اعصاب بشم، قطعاً باور نمی‌کردم اما زندگی عجیب‌تر از چیزیه که فکر می‌کنیم.

گاهی سختی‌ها ما رو می‌شکنن گاهی آدم‌ها بهمون دروغ میگن گاهی از دست میدیم اما اگر کنار آدم درستی باشی...همه چیز ارزشش رو پیدا می‌کنه.

و زندگی بهم یاد داد که حتی بعد از تاریک‌ترین شب‌ها هم خورشید طلوع می‌کنه؛ فقط کافیه تسلیم نشی و آدم‌های درست رو کنار خودت نگه داری..

منم بالاخره آدم درست زندگیم رو پیدا کرده بودم همون استاد جذاب بی‌اعصاب اول این داستان...

پایان..))>>

خوب دخترای نازم.. 🤍🎐
این رمان هم به پایان رسید…🎐🤍
با تک‌تک کلمه‌هاش زندگی کردم و امیدوارم شما هم مثل من کنارش خندیده و گریه کرده باشید.🤍🎐
ممنونم که تا آخر کنارم موندید
حکایت این داستان تموم شد، اما قصه‌های ما هنوز ادامه داره…🎐🤍
و اگر حرفی سوخنی داشتن تو کامنت ها بگید و اینکه حمایت ها زیاد بشه تا فردا فیک جدید رو بزارم خودم که برای فیک جدید خیلی ذوق دارم و اینکه ایندفعه از جونگ کوک نیست سورپرایزهه فردا خودتون متوجه میشید می‌دونم قراره ذوق کنید پس تا فردا خدانگهدار کاراملی ها:)🤍
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 75دخترای قشنگم برای ...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 74از زبان جونگکوک:یک...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 39جیمین:«عهههههه.»جی...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 41از زبان جونگکوک:هر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط