{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 39

جیمین:«عهههههه.»
جینم فهمید...
جین:«نه...»
تهیونگ:«آره...»
ات گیج نگاهمون میکرد..
ات:«چی آره؟»

جیمین خم شد سمتش.. لبخند شیطانی زد..

جیمین:«ما قراره توی اردو...»
تهیونگ:«جونگکوک رو گیر بندازیم.»
ات:«چی؟!»
جیمین:«عملیات استاد جذاب بی اعصاب.»
تهیونگ:«مرحله دوم.»

جین دستشو روی صورتش کشید..
جین:«خدایا خودت کمک کن...»

اما ته دل خودش هم داشت میخندید..و هیچکدومشون نمیدونستن...اون اردوی لعنتی...قراره زندگی همه رو زیر و رو کنه.ـ

جین:«نه...»
همه ساکت شدن..
جین:«جونگکوک آدم حسودیه.»
ات:«خب؟»
جین:«ولی بیشتر از حسادت... از دروغ متنفره.»

لبخند ات آروم محو شد.. جین ادامه داد.

جین:«اگر میخوای برگرده...باید بذاری خودش حقیقت قلبتو ببینه.»
ات سرشو پایین انداخت..
ات:«ولی حرفم رو گوش نمیده.»

تهیونگ یهو انگشتشو بالا گرفت...

تهیونگ:«یه اردو.»
همه برگشتن سمتش..
تهیونگ:«مدرسه.»
ات:«ها؟»
تهیونگ:«جونگکوک معلمه.»
جیمین:«آره.»
تهیونگ:«مدرسه ها اردو میرن.»

جیمین کم کم لبخند شیطانی زد...

فردا اون روز...

از زبان جونگکوک:

قسم میخورم این دختر داشت عمداً دیوونم میکرد...از وقتی برگشته بود مدرسه، هر روز یه بهونه جدید پیدا میکرد تا بیاد سراغم...

و بدتر از همه اینکه...منم هر بار حواسم پرت میشد...

[سه روز بعد]

وسط زنگ ورزش داشتم حضور غیاب میکردم که یه دفعه دست ات بالا رفت...

جونگکوک:«بله؟»
ات:«اقا اجازه میشه یه سوال بپرسم؟»
جونگکوک:«مربوط به درس باشه.»
ات:«ضربان قلب موقع دویدن بیشتر میشه یا موقع عاشق شدن؟»
کل کلاس:«اوووووووووووووووووووووو!»
جونگکوک:«...»
ات:«...»
جونگکوک:«ویون ات.»
ات:«بله اقا؟»
جونگکوک:«ده دور زمین.»
ات:«چراااااا؟!»
جونگکوک:«یازده دور.»
ات:«باشه باشه میرم...»

بچه های کلاس از خنده منفجر شده بودن...ولی حقیقت این بود...من خودمم جواب اون سوال رو نمیدونستم...یا شاید...بیش از حد خوب میدونستم.

زنگ که تموم شد داشتم وسایلمو جمع میکردم که ات دوباره پیداش شد..

ات:«اقای جئون!»
جونگکوک:«چی شده؟»
ات یه بطری آب سمتم گرفت...

ات:«هوا گرمه.»
جونگکوک:«برای چی؟»
ات:«برای شما.»
جونگکوک:«لازم نیست.»
ات:«ولی خریدمش.»
جونگکوک:«پس خودت بخورش.»
ات:«ولی من دو تا خریدم.»
جونگکوک:«...»
ات:«یکی برای شما.»
جونگکوک:«...»
ات:«یکی برای خودم.»
جونگکوک:«...»
ات:«یکی هم برای روز مبادا.»
جونگکوک:«تو گفتی دو تا.»
ات:«الان سه تا شد.»
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 40جونگکوک:«ویون ات ب...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 41از زبان جونگکوک:هر...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 38از زبان ات:همین که...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 37از زبان جونگکوک:چه...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 18برگشتم سمتش... یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط