PART.3.last
PART.3.last
سالها گذشت.
آنها کنار هم، روی ایوان عمارت، نشسته بودند. ماری سرش را روی شانه تهیونگ گذاشته بود.
ماری: «یادته چقدر ازت میترسیدم؟»
تهیونگ دستش را دور شانه ماری حلقه کرد.
تهیونگ: «آره. اون روزها رو هم دوست داشتم.»
ماری: «چون کنترل داشتی؟»
تهیونگ: «چون اون کنترل، منو به اینجا رسوند. به تو.»
نگاهشان در هم گره خورد. عشق در چشمهای هر دو موج میزد، اما هنوز هم رگههایی از همان تاریکی و مالکیت در نگاه تهیونگ بود.
تهیونگ: «من هنوز هم گاهی اوقات دلم میخواد همهچیز رو به هم بریزم… ولی بعد یادم میاد تو هستی. و اون وقت… همه چیز آروم میشه.»
ماری لبخند زد.
ماری: «قول داده بودم آرامشت بشم..»
تهیونگ او را بوسید. بوسهای عمیق، پر از تمام سالهایی که گذشت.
تهیونگ: «فقط آرامش من.»
the end:)
🙃خوشت اومد قشنگم؟؛
سالها گذشت.
آنها کنار هم، روی ایوان عمارت، نشسته بودند. ماری سرش را روی شانه تهیونگ گذاشته بود.
ماری: «یادته چقدر ازت میترسیدم؟»
تهیونگ دستش را دور شانه ماری حلقه کرد.
تهیونگ: «آره. اون روزها رو هم دوست داشتم.»
ماری: «چون کنترل داشتی؟»
تهیونگ: «چون اون کنترل، منو به اینجا رسوند. به تو.»
نگاهشان در هم گره خورد. عشق در چشمهای هر دو موج میزد، اما هنوز هم رگههایی از همان تاریکی و مالکیت در نگاه تهیونگ بود.
تهیونگ: «من هنوز هم گاهی اوقات دلم میخواد همهچیز رو به هم بریزم… ولی بعد یادم میاد تو هستی. و اون وقت… همه چیز آروم میشه.»
ماری لبخند زد.
ماری: «قول داده بودم آرامشت بشم..»
تهیونگ او را بوسید. بوسهای عمیق، پر از تمام سالهایی که گذشت.
تهیونگ: «فقط آرامش من.»
the end:)
🙃خوشت اومد قشنگم؟؛
- ۱۰۴
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط