{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PART.2

PART.2
روز بعد. عمارت در سکوت سنگینی بود.
«بعد از ملاقات شبانه تهیونگ با پدر ماری.. اون ترسناک تر و وحشی تر از قبل شد چون..آن معامله به میل خودش پیش نرفته بود

تهیونگ روبروی ماری نشست.

تهیونگ: «اون دروغ گفت. گفتم مال من شدی. اون هم گفت تو هرگز یه روانی سادیسمی رو دوست نداری.» (بغض)

ماری با ناباوری پرسید:

ماری: «منظورت چیه؟ پدرم…؟»

تهیونگ: «پدرت گفته تو رو ازم دور نگه می‌داره. اما من اینو نمی‌تونم تحمل کنم.»

تهیونگ دستش را دراز کرد و انگشتش را روی لب ماری کشید.

تهیونگ: «پس یه راه‌حل بیشتر نداریم. تو مال من می‌شی. رسماً.»(قاطع و خشک)

ماری با وحشت گفت:

ماری: «ا..ازدواج؟.. با تو؟ غیرممکنه!»

تهیونگ: «ممکنه. و می‌شه. یا با رضایت کامل تو، یا با رضایت اجباری..دلم نمی‌خواد بخاطر اون پیرمرد و حس تو از عشقم دست بکشم.»

نگاهش سرد شد.

تهیونگ: «پس..به نفع خودته که قبول کنی مگر اینکه..با پدر عزیزت برای همیشه خداحافظی کنی..اون پیر شده..باید بخوابه.»

بعد، لبخند معنی‌داری زد.

تهیونگ: «و اگه قبول کنی… شاید بتونم یه عشق عجیب و غریب رو از این وضعیت بسازم.»

ماری، در حالی که اشک‌هایش می‌ریخت، زمزمه کرد:

ماری: «ن.نه..با پدرم کاری نداشته باش..»(گریه و بغض سگی)

تهیونگ: قبول؟

ماری:قبول(گریه)

(بعد از شنیدن این کلمه تهیونگ به شدت خوشحال شد و ماری رو در آغوشش کشید..ماری فقط گریه میکرد..نه مخالفتی و نه اعتراضی)

.............................................................
ده ماه گذشت.

عمارت دیگر جای ترسناکی نبود. صدای خنده، گاهی اوقات، شنیده می‌شد.

ماری روی کاناپه نشسته بود و کتاب می‌خواند. تهیونگ با دقت، انگار که او گرانبهاترین شیء دنیاست،ماری را در آغوش خود جای داده بود و به صدای دلنشین دخترک..با لذت گوش میکرد»

تهیونگ: «چه عشق قشنگی دارن..دختره سورپرایزش کرد.»(با کنایه)

ماری لبخندی زد.

ماری: «داری حسودی می‌کنی؟»

تهیونگ ایستاد. نگاهش پر از غرور بود.

تهیونگ: «من حسود نیستم. من فقط…دلم میخواست چنین زندگی ای داشته باشم.»

ماری آروم کتاب رو بست و به سمتش برگشت و خط فک پسرک را بوسید.

تهیونگ کمی شکه شد اما صبر کرد

ماری: «می‌دونی؟ اولش خیلی می‌ترسیدم. فکر می‌کردم دیوونه‌ای..»

تهیونگ نزدیکتر شد و ابروشو بالا انداخت..

تهیونگ: «و الان چی؟»

ماری نفس عمیق کشید، عطر تهیونگ را حس کرد.

ماری: «الان… از اینکه این‌قدر بهم حساسی، از اینکه انقدر روم حس مالکیت داری...، خوشم میاد.»

تهیونگ لبخند زد و او را در آغوش گرفت، محکم.

تهیونگ: «عمرمن...چون تو مال منی، ماری.. و هیچ‌کس جرأت نمی‌کنه به اموال من نگاهی کنه.»

continues...
دیدگاه ها (۲)

PART.3.lastسال‌ها گذشت.آن‌ها کنار هم، روی ایوان عمارت، نشسته...

مرز ترس #درخواستیPART.1باران شلاق می‌زد به پنجره‌های عمارت. ...

PART.6.lastصبح روز بعد جمع تصمیم گرفت قایق‌های کوچک برود.دیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط