{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو یونا

#𝐰𝐢𝐧𝐞_𝐨𝐟_𝐥𝐨𝐯𝐞🍷🧷
Ꭾ:𝟴

ویو یونا
اون چطوری میخواست کمکم کنه که جونگکوک رو ببینم؟ اصن اونو از کجا میشناخت؟ نکنه باهاش نسبتی داره؟ مهم نیست، من بی صبرانه منتظر شب هستم. خیلی از این بابت خوشحال بودم... دل تو دلم نبود. بلخره میتونم بعد ۱۳ سال ببینمش. وای خدای من ممنون. صبحانمونو خوردیم و بلند شدیم و حاضر شدیم و رفتیم سمت دانشگاه. خداروشکر دیر نرسیدیم. بچه های کلاسمون وقتی وارد کلاس شدم خیلی بد نگام میکردن، دال داشت پشت سرم میومد. معلم لبخند ملیحی بهم زد. رفتم روی صندلیم نشستم و دال هم اومد کنارم نشست. به لطف دال پروژم کامل شده بود و دیگه دقدقه ای نداشتم. حس میکنم خیلی به دال بدهکارم. اون خیلی داره کمکم میکنه... ولی چرا؟؟ امیدوارم بتونم دلیل کاراشو بفهمم. منتظر اون لحضه طلایی میمونم که قراره کسی که ۱۳ سال منتظرش بودمو ببینم. هنوز کاری پیدا نکردم که پول دربیارم...خیلی نگرانه مامانمم. دال خیلی پولداره، شاید بتونم ازش یه مقدار پول بگیرم واسه داروهای مامانمم. لب هایم را شروع کردم به تکان دادن و گفتم...

یونا: استاد!
استاد: بله؟
یونا: من پروژمو کامل کردم. بفرمایید(پروژه رو میده به استاد)
استاد: اوم افرین دست بزنید(دست میزنه)

*هیچکس دست نمیزنه به غیر از جونگکوک*

یونا:(سرشو میندازه پایین و همراه بغض لبخند میزنه)

استاد: خب یونا میتونی بری بشینی
یونا:(میره میشینه)
کوک: بهت افتخار میکنم کوچولو(سرشو ناز میکنه)
یونا: م... مرسی(لبخند)

ویو یونا
اون تنها کسی بود که تشویقم کرد. نمیدونم چرا ولی یدفعه حس امنیت بهم دست داد. حس کردم میتونم بهش اعتماد کنم. ولی اگه از اونم ضربه بخورم چی؟ نه نه من نمیتونم به همین راحتی اعتماد کنم. باید تو کاری که انجام میدم دقت کنم. باید حواسم به خودم باشه.

کوک: به چی فکر میکنی خانم کوچولو؟
یونا: ه.. هیچی
کوک: مطمئن باشم؟؟
یونا: اهوم
کوک:(خنده ریز) تو خیلی عجیبی
یونا:(سرشو از خجالت میندازه پایین)
کوک: ولی در عین حال بی نقص هم هستی(لبخند)
یونا: م.. من؟
کوک: بلـــه
یونا: م.. ممنونم
کوک: حالا اینکه چیزی نیست. تو کلی ویژگی های بی نقص داری. مثل خودت، صدات، اندامت، خنده هات، موهات، حرفات، دستای نازکت، لبات، چشمای مرواریدیت و...
یونا: م.. م.. مرسیی(لبخند و خجالت)
کوک: حست نسبت به اون پسره چیه؟
یونا: چرا میخوای بدونی؟!
کوک: همینطوری
یونا: خب من اونو دوست دارم. اون خیلی مهربون و دلسوزه و همینطور جذاب.
کوک:(میخنده) این بهترین اعترافی بود که شنیدم
یونا: چرا؟
کوک: خب دیگه... وقتی که شب اون پسره رو دیدی اول باهاش چیکار میکنی؟؟
یونا: بغلش میکنم و انقدر تو بغلش گریه میکنم تا بمیرم.
کوک: اوم خیلی خوبه که. اون حتما قراره از دیدنت خوشحال شه.
دیدگاه ها (۶)

𝐰𝐢𝐧𝐞_𝐨𝐟_𝐥𝐨𝐯𝐞🍷🧷Ꭾ:𝟵یونا: اگه نشه چی؟ اگه منو فراموش کرده باشه ...

فشار بقولید.....

ددیحححححح

نبینم به خودت بگی زشت!!

پارت 6فردا یونا چشمامو باز کردم دیدم کوک دار نگام میکنه یونا...

پارت5یونا داشت کوک رو گیریم میکرد کوک: یونایونا: بلهکوک: ا...

نام فیک: عشق مخفیPart: 57ویو ات*یون هو رو دادم به جیمین. جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط