عشق جذاب
پارت ۳۲
کوک
به خاله گفتم سورا رو هم با خودش ببره ولی سورا اصرار بر موندن داشت خیلی خسته بودم اهمیت ندادم رفتم اتاق خسته افتادم تخت و به شبی که من و النا باهم رابطه داشتیم فک کردم هیچ رابطه ای برام لذت بخش تر از رابطه با النا نبود من با سورا هم رابطه داشتم قبلنا باهاش بودم ول یالان یه هرزه بو و هر شب زیر یکی
میخوام دل النا رو دوباره بدست بیارم
من مجبورم که به عنوان یه خدمتکار باهاش رفتار کنم چون خونه من زیر نظره دشمنانه و اگه به کسی اهمیت بدم فک میکنن اون طرف شخص مهمیه البته از خدامه یه روز با سورا اینکارو کنم اونم و دارن ببرن که دیگه نباشه
ویو النا
رفتم تو اتاق کوچیک و خودمو شل کردم خوابیدم و تو خواب همش به کوک فکر میکردم خاله کوک و اون دختر دایی بی شرمش هم اینجا میمونن ولی فقط یه روز البته اون هرزه نمیدونم تا کی میخواد بمونه
ویو صبح النا
پاشدم ساعت ۸ صبح زود یه لباس پوشیدم اجوما گفت این لباس رو بپوش فعلا یعنی از اون لباس خدمتکاری خبری نبود البته به مدت کوتاهی رفتم و به اجوما کمک کردم برای صبحانه با ندیمه ها صمیمی شده بودم ولی بعضی هاشون بد نگام میکردن اجوما گفت تا این خانم بزرگ (خاله کوک ) اینجاست من کار نمیکنم
منم رفتم سر میز همه اومده بودن خ.ک سر میز نشسته بود اون هرزه هم بقل کوک و من روبه روی کوک نشسته بودم ولی آخه کوک چرا انقدر جذابه خفه شو دختره احمق نباید دوباره قلبتو بدی اون دختره هعی با دستش اون زیر یه کارایی میکرد خاک توسرش آنقدر نیاز داره ولی کوک برعکسش خیلی بی اهمیت بود و فقط غذا میخورد و به من نگاه میکرد
بعد صبحانه
خ.ک : دخترممیدونم غم از دست دادن یه عزیز چقدر میتونه سخت باشه و کاملا درکت میکنم منم خواهرم عزیز ترین کسم رو از دست دادم
النا : تسلیت میگم
خ.ک : ممنون
بعد اون من دیگه رفتم از پیشش زن مهربونی بود که کوکرو صدا زد فضولی گرفت که ببینم چی میگه بش رفتم گوش وایسادم
خ.ک:پسر تو کی میخوای ازدواج کنی بعد اینکه ۱ ماه از فوت پدرت گذشت باید ازدواج کنی تو دارهدبه ۳۰ سال نزدیک میشی و هنوز بچه نداری کسی رو سراغ داری
کوک : چرا یکی رو دارم
النا :یعنی کی رو دوست داره (بغض.تو دلش )
شرط ها ۲۰ لایک
کوک
به خاله گفتم سورا رو هم با خودش ببره ولی سورا اصرار بر موندن داشت خیلی خسته بودم اهمیت ندادم رفتم اتاق خسته افتادم تخت و به شبی که من و النا باهم رابطه داشتیم فک کردم هیچ رابطه ای برام لذت بخش تر از رابطه با النا نبود من با سورا هم رابطه داشتم قبلنا باهاش بودم ول یالان یه هرزه بو و هر شب زیر یکی
میخوام دل النا رو دوباره بدست بیارم
من مجبورم که به عنوان یه خدمتکار باهاش رفتار کنم چون خونه من زیر نظره دشمنانه و اگه به کسی اهمیت بدم فک میکنن اون طرف شخص مهمیه البته از خدامه یه روز با سورا اینکارو کنم اونم و دارن ببرن که دیگه نباشه
ویو النا
رفتم تو اتاق کوچیک و خودمو شل کردم خوابیدم و تو خواب همش به کوک فکر میکردم خاله کوک و اون دختر دایی بی شرمش هم اینجا میمونن ولی فقط یه روز البته اون هرزه نمیدونم تا کی میخواد بمونه
ویو صبح النا
پاشدم ساعت ۸ صبح زود یه لباس پوشیدم اجوما گفت این لباس رو بپوش فعلا یعنی از اون لباس خدمتکاری خبری نبود البته به مدت کوتاهی رفتم و به اجوما کمک کردم برای صبحانه با ندیمه ها صمیمی شده بودم ولی بعضی هاشون بد نگام میکردن اجوما گفت تا این خانم بزرگ (خاله کوک ) اینجاست من کار نمیکنم
منم رفتم سر میز همه اومده بودن خ.ک سر میز نشسته بود اون هرزه هم بقل کوک و من روبه روی کوک نشسته بودم ولی آخه کوک چرا انقدر جذابه خفه شو دختره احمق نباید دوباره قلبتو بدی اون دختره هعی با دستش اون زیر یه کارایی میکرد خاک توسرش آنقدر نیاز داره ولی کوک برعکسش خیلی بی اهمیت بود و فقط غذا میخورد و به من نگاه میکرد
بعد صبحانه
خ.ک : دخترممیدونم غم از دست دادن یه عزیز چقدر میتونه سخت باشه و کاملا درکت میکنم منم خواهرم عزیز ترین کسم رو از دست دادم
النا : تسلیت میگم
خ.ک : ممنون
بعد اون من دیگه رفتم از پیشش زن مهربونی بود که کوکرو صدا زد فضولی گرفت که ببینم چی میگه بش رفتم گوش وایسادم
خ.ک:پسر تو کی میخوای ازدواج کنی بعد اینکه ۱ ماه از فوت پدرت گذشت باید ازدواج کنی تو دارهدبه ۳۰ سال نزدیک میشی و هنوز بچه نداری کسی رو سراغ داری
کوک : چرا یکی رو دارم
النا :یعنی کی رو دوست داره (بغض.تو دلش )
شرط ها ۲۰ لایک
- ۷.۴k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط