{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم برای کودکیم تنگ شده...

دلم برای کودکیم تنگ شده...
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه ی آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود....
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده ...
خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...
دلم برای کودکیم تنگ شده...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت...
دیدگاه ها (۱)

رَفتَم قبرِستان و اَز اَهالی ...

°•°دیگه فراموشت کردم °•°•°•قانع شدم که باید فراموش شی •°•°•°...

شجاعت میخواهدوفادار احساسی باشیکه میدانی شکست میدهی روزینفس ...

عجبــــ وفـــایـــی دآرد این دلتنگــــی…!تنهـــــاش که میـــ...

سلام خانومیاخب...فکر کنم دیگه وقتشه حرف آخرمو بزنم نمیدونم.....

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁸⁹بدون اینکه بهش نگاه کنه، آهسته گفت: "مم...

عشق یک طرفه پارت ۱۰ویو اتصدای زنگ در مثل تازیانه روی اعصابم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط