(Just a game?)
(Just a game?)
Part32
دو روز گذشته بود و امروز پرواز داشتم لباسمو پوشیدم موهامو درست کردم یه تینت زدم منتظر سوهو موندم به سوهو جریان گفته بودم و قرار بود امروز باهم به کره بریم
بلاخره اومد به سمت فرودگاه رفتیم
بعد دوساعت رسیدیم وقتی از هواپیما اومدیم بیرون تازه فهمیدم چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود به بچه ها خبر داده بودم که میام اونا قرار بود بیان فرودگاه سوهو هم به پدر و مادرش گفته بود که بیان
چمدونمون تحویل گرفتیم رفتیم که بچه ها رو دیدم دویدم سریع رفتم سمتشو جنا تا منو دید اومد سمتم بغلم کرد
جنا با بغض گفت
÷مایا نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
+منم..منم خیلی دلم برات تنگه شده بود
از بغلش اومدم بیرون به بچه ها نگاه کردم
+دلم برای شما هم تنگ شده بود
با خنده اومدن طرفم همو بغل کردیم
بعد رفع دلتنگی یادم اومد که سوهو ول کردم سریع چرخیدم پشت سرم بود بهش اشاره کردم که بیاد اومد سمتمون توجه بچه ها بهش جلب شد
نامجون:مایا معرفی نمیکنی؟
+بچه ها این سوهوعه از وقتی که رفتم تا الان باهم دوستیم
و بعد بچه هارو به سوهو معرفی کردم
÷پس سوهو معروف تویی مایا راجبت باهام حرف زده بود
نگاه سوهو رو خودم حس کردم
بعد مدتی پدر و مادر سوهو هم به دیدنش اومدن و سوهو با اونا رفت منم همراه جنا سوار ماشین تهیونگ شدم و بچه ها هم به خونه هاشون رفتن
از حرفای تهیونگ فهمیده بودم که مامانم و عموش تازه یه خونه توی سئول خریدن و اینجا زندگی میکنن
رسیدیم به خونه ی مامانم پیاده شدیم در زدم که صدای مامانم اومد در که باز کرد قیافه ش دیدنی بود باورش نمیشد من اینجام بغلم کرد منم محکم بغلش کردم دلم براش تنگ شده بود
م،م: عزیزم چرا خبر ندادی که امروز میای اگه خبر داشتم میومد فرودگاه
+میخواستم سوپرایزت کنم
م،م:از دست تو بیاین داخل
همه نشسته بودیم و برای بقیه از اتفاقای این شش سال حرف میزدم
بعد غذا خوردن با جنا به سمت اتاقی که مامانم برام آماده کرده بود رفتم
و از حرفاش فهمیدم که یونا بازم به جونگکوک خیانت کرده بوده و جونگکوک ازش جدا شده البته میگفت اینا همه برای چهار سال پیشه
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts
Part32
دو روز گذشته بود و امروز پرواز داشتم لباسمو پوشیدم موهامو درست کردم یه تینت زدم منتظر سوهو موندم به سوهو جریان گفته بودم و قرار بود امروز باهم به کره بریم
بلاخره اومد به سمت فرودگاه رفتیم
بعد دوساعت رسیدیم وقتی از هواپیما اومدیم بیرون تازه فهمیدم چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود به بچه ها خبر داده بودم که میام اونا قرار بود بیان فرودگاه سوهو هم به پدر و مادرش گفته بود که بیان
چمدونمون تحویل گرفتیم رفتیم که بچه ها رو دیدم دویدم سریع رفتم سمتشو جنا تا منو دید اومد سمتم بغلم کرد
جنا با بغض گفت
÷مایا نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
+منم..منم خیلی دلم برات تنگه شده بود
از بغلش اومدم بیرون به بچه ها نگاه کردم
+دلم برای شما هم تنگ شده بود
با خنده اومدن طرفم همو بغل کردیم
بعد رفع دلتنگی یادم اومد که سوهو ول کردم سریع چرخیدم پشت سرم بود بهش اشاره کردم که بیاد اومد سمتمون توجه بچه ها بهش جلب شد
نامجون:مایا معرفی نمیکنی؟
+بچه ها این سوهوعه از وقتی که رفتم تا الان باهم دوستیم
و بعد بچه هارو به سوهو معرفی کردم
÷پس سوهو معروف تویی مایا راجبت باهام حرف زده بود
نگاه سوهو رو خودم حس کردم
بعد مدتی پدر و مادر سوهو هم به دیدنش اومدن و سوهو با اونا رفت منم همراه جنا سوار ماشین تهیونگ شدم و بچه ها هم به خونه هاشون رفتن
از حرفای تهیونگ فهمیده بودم که مامانم و عموش تازه یه خونه توی سئول خریدن و اینجا زندگی میکنن
رسیدیم به خونه ی مامانم پیاده شدیم در زدم که صدای مامانم اومد در که باز کرد قیافه ش دیدنی بود باورش نمیشد من اینجام بغلم کرد منم محکم بغلش کردم دلم براش تنگ شده بود
م،م: عزیزم چرا خبر ندادی که امروز میای اگه خبر داشتم میومد فرودگاه
+میخواستم سوپرایزت کنم
م،م:از دست تو بیاین داخل
همه نشسته بودیم و برای بقیه از اتفاقای این شش سال حرف میزدم
بعد غذا خوردن با جنا به سمت اتاقی که مامانم برام آماده کرده بود رفتم
و از حرفاش فهمیدم که یونا بازم به جونگکوک خیانت کرده بوده و جونگکوک ازش جدا شده البته میگفت اینا همه برای چهار سال پیشه
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts
- ۱.۷k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط