می دانی؟
می دانی؟
روزی به آرزویم رسیدم...
دستش را گرفتم
و با او ساعتها خیابانها را متر کردم...
هدفهایمان مشترک شد
و روزها با یکدیگر
چه دور و چه نزدیک نفس کشیدیم...
وقتی رفت...
فهمیدم آرزوها دست نیافتنی هستند
حتی اگر در دستت، بغلت، کنارت
و یا حتی نزدیکتر از نفست باشند/باشد...
اینگونه شد که
چون عقابی بالم را...
چون ابری بارم را...
و چون شاعری
تخیلم را از دست دادم..
روزی به آرزویم رسیدم...
دستش را گرفتم
و با او ساعتها خیابانها را متر کردم...
هدفهایمان مشترک شد
و روزها با یکدیگر
چه دور و چه نزدیک نفس کشیدیم...
وقتی رفت...
فهمیدم آرزوها دست نیافتنی هستند
حتی اگر در دستت، بغلت، کنارت
و یا حتی نزدیکتر از نفست باشند/باشد...
اینگونه شد که
چون عقابی بالم را...
چون ابری بارم را...
و چون شاعری
تخیلم را از دست دادم..
- ۳۰۸
- ۲۷ آذر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط