{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز که داشتم می‌رفتم مدرسه،

امروز که داشتم می‌رفتم مدرسه،
(ما چون دوروز در هفته کارعملی داریم، اون روزهارو می‌ریم مدرسه.)
خلاصه صبح نم‌نم بارون می‌زد، با خودم گفتم بیخیال چتر نمی‌خواد یذره بارونه دیگه!
به وسط‌های راه رسیدم بارون نم‌نم تبدیل شد به سیل! منم تو دستم طراحی‌هام بود؛ یه گوشه وایستادم که همرو بذارم تو پوشه تا اونا خیس نشن‌. خلاصه از اونا که مطمئن شدم، دیگه بقیه چیزا مهم نبود.
دقیقاً وقتی رسیدم مدرسه بارون بند اومد.
کلاً تو مدرسه هوا صاف بود. وقتی تعطیل شدیم و من پامو گذاشتم تو حیاط مدرسه دوباره بارون شروع کرد به باریدن!
نمی‌دونم چه حکمتی بود امروز، انگار فقط ماموریت داشتن منو موش آب‌کشیده کنن.
خلاصه همینجور توی کوچه مدرسه با خودم غر می‌زدم که وای حالا که گوشیم همرام نیست چطوری تاکسی بگیرم و اینا. دیدم بابام سرکوچه منتظرمه.
یعنی تا خود خونه داشت سرم غر می‌زد که چرا با خودت چتر نبردی، چرا پیاده اومدی، چرا گوشیتو برنداشتی و فلان بیسار!!!!
یعنی یه روز که من تصمیم گرفتم از هوای بارونی لذت ببرم، خدا و آسمون و طراحی‌ها و گوشی و مدرسه و بابام دست به دست هم دادن که من به غلط کردن بیوفتم.
خدایا منو گاو کن.

پ.ن: عکس هم طراحیِ لباس بانوان کرد هست‌.( رنگشو خراب کردم، می‌دونم! هیچوقت با مدادرنگی آبم تو یه جوب نمی‌ره!)
دیدگاه ها (۵۲)

مرغ تو تا سحرِ قیامت توی سرمان خواهد خواند.🖤

شرم بر روزگار! خستمممممممممم! از این زندگی، از درس‌ها، از تک...

من وقتی روی یه چیزی قفل کنم دیگه دست بردار نیستم!تو چند پست ...

اونایی که دندوناشون ارتودونسیه این عکس رو خوب درک می‌کنن!!!پ...

صداشو کم کنین

my exp.34دو روز از اون بوسه گذشته بود. هیچ‌کدوم پیام ندادن. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط