{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my ex

my ex
p.34

دو روز از اون بوسه گذشته بود. هیچ‌کدوم پیام ندادن. نه دعوا، نه سردی، فقط اون سکوتِ عجیبِ نیمه‌معلق. 
جونگ‌کوک بالاخره طاقت نیاورد. یه عصر که هوا گرفته بود، پیام داد: 

-می‌تونم ببینمت؟ فقط یه حرف دارم.

ا.ت بعد از چند دقیقه نوشت: 
+کجا؟

جونگ‌کوک آدرس یه کافه‌ی خلوت بیرون شهر رو فرستاد.(صرفا جهت اینکه فن ها نبینن نه یه چیز دیگه🤣😁)

ا.ت وقتی رسید، اونجا خلوت بود. میز ته سالن، کنار پنجره. جونگ‌کوک یه لیوان قهوه جلوش بود، اما دست نزده بود. همون‌طور نشسته بود، با همون نگاهِ خسته، انگار هزار تا جمله تو سرش گیر کرده. 

وقتی ا.ت نشست، فقط گفت: 
+خب؟(چسی چسی چسی)

جونگ‌کوک چند ثانیه ساکت موند. لبشو گاز گرفت، بعد گفت: 
–اون روز... بوسیدمت. بدون اینکه بدونم اجازه دارم یا نه. شاید نباید اون لحظه... اما نمی‌خوام هم دروغ بگم. اون لحظه، دلم خواستت. نه به‌خاطر گذشته، نه از لجِ چیزی... فقط چون واقعاً خواستم بدونِ بازی.

ا.ت بی‌حرکت موند. فقط یه تای ابروش رفت بالا. 
+ می‌دونم.
صداش آروم بود. خسته ولی بدونِ عصبانیت. 
+ ولی من هنوز مطمئن نیستم چی حس می‌کنم. تو یه زمانی باعث شدی از خودم فاصله بگیرم... الان نمی‌خوام دوباره تو همون مسیر برم.

جونگ‌کوک سرش رو پایین انداخت، با یه لبخند نصفه گفت: 
– می‌فهمم. من دنبال دوباره شدنِ اون قبلی نیستم. فقط می‌خوام بدونی... هر کاری که الان می‌کنم، از رویِ اجباره نیست. از رویِ ترس نیست. فقط انتخابه. 

چشماش رو بالا آورد، مستقیم تو چشمای ا.ت. 
– و اگه یه روز... تصمیم بگیری منو تو زندگیت دوباره بخوای، می‌خوام بدونی، من هنوز اینجام. اما اگه نخوای... بازم می‌فهمم. فقط نمی‌خواستم حرفِ دلم نگفته بمونه.

یه لحظه سکوت. فقط صدای بارون پشتِ شیشه. 
ا.ت نفس عمیقی کشید. 
+ جونگ‌کوک... من هنوز نمی‌تونم قولی بدم. اما این بار... حداقل نمی‌ترسم از اینکه بشنوم چی می‌گی.

جونگ‌کوک نفسشو بیرون داد، یه جوری که انگار یه کوهِ کوچیک از روی سینش برداشته شد. 
یه لبخندِ کوتاه زد. 
–همین که نمی‌ترسی، یعنی راه داره ساخته می‌شه. (آخیییی، دلم سوخت)

ا.ت هم لبخندِ خیلی کوچیکی زد، از اون لبخندایی که خودش هم نفهمید از کجا اومده. 

وقتی از کافه اومدن بیرون، بارون تندتر می‌بارید. ا.ت ایستاد تا تاکسی بگیره. جونگ‌کوک بدونِ حرف، چترشو بالا گرفت روی سرش. چتر نصفه روی خودش بود، نصفه روی ا.ت. فاصله‌شون یه وجب. 
هیچ‌کدوم چیزی نگفتن، فقط صدای ضربه‌ی بارون روی پلاستیکِ چتر.  (کی دراما شد🤣)

همون سکوتِ آشنا، ولی این بار آروم‌تر، نفس‌کش‌تر..........
ادامه دارد.........
دیدگاه ها (۱)

my exp.35ا.ت تو اتاقش تنها بود، گوشی‌ش خاموش روی میز، احساسی...

my exp.36صبحِ روز بعد، ا.ت با یه حسِ عجیب و ناآشنا از خواب ب...

my exp.33نشستِ عکاسی تموم شده بود و حالا، پشت صحنه، جو کمی آ...

@jeon.hanasاز مجموعه فرزندان🤍

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

پارت ۳ 🖤❤️خوناشام جذاب من ❤️🖤ویو جونگ کوکا/ت رفت داخل یه کوچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط