پارت²
پارت²
بعد یه ساعت
✦: هوفف بالاخره بعد یه ساعت یه قسمتو فهمیدی لیا بعد به خودت میگی دنسر خوب و اصلی حالا باید بگن یچیزی اونا زودتر از تو گرفتن
لی/: هنوزم میگم،خب سخت بود
✦: بابا یه حرکت درست و پای مخالف بود دیگه وا کجاش سخته
ج/: اروم باش الیسسس
✦: اخه میگه سختههههههه
برش زمانی به تموم شدن تمیرین
✦: بایبای بچه ها خوب تمیرین کنین
همه باهم به جز لیا: باشه
✦: لیا نشنیدم
لی: هوففف باشه بابا
✦: * رفت بیرون * هوففف اه یه روز عن دیگه خب بابا لیا چیکارس اینجا اصلا چرا دنسرهههه کسی که نمیتونه دست مخالفو باهم حرکت بده دیگه...وای رو مخههههه
✦: هوف لیا رو ولش میرم کافه یچی یه قهوه میخورم
برش زمانی به کافه
؟/: سلام خانم چی میل دارین
✦:سلام،یه قهوه لطفا
؟/: بعد چن دقیقه آماده میشه
✦: باشه، هوففف هنوزم حرکات رومخ لیا تو ذهنم میچرخه یعنی کی اینو دنسر کردههههه
بعد چن دقیقه
✦: بفرمایین اینم قهوهتون
✦: ممنون
ویو الیسا/:
داشتم تو ذهنم به لیا فحش میدادمو قهوهمو میخوردم که یهو درباز شد و چن تا بادیگارد همراه یه پسر وارد شد...بله اون کوک بود یعنی از ذوق نمیدونستم چیکار کنم،یه لحظه قهوه پرید تو گلوم و سرفهم گرفت...و یه لحظه دیدم همه دارن بهم نگا میکنن
✦: خاکبسرممم الان چیکار کنمم از یه طرف قهوه پرید تو گلوم از یه طرف کوک و بادیگارداش نگام میکنن * زیر لب*
✦: وای بزار قهوه بخورم بره * قهوه خورد* ایییی یادم رفته بود داغهههههه زبونمممممم عن تو زندگیمممم خدایااا من قرار بود پس فردا تو کنسرت کوک باشممم منو پیش کوک خیط کردییییی * اروم و خفه*
✦: ولی لیا یکاری تونستی بکنی بالاخره افرین بچه خوب افرین اگه تو حرصم نمیدادی الان اینجا نبودم
✦: وای زبونم هنوز داره میسوزهههههههههه * پاشد که بره آب بگیره ولی چون پاهاش از ذوق میلرزید افتاد و سرش محکم خورد به گوشه میز*
✦: ایی...یعنی ریدم تو زندگیییی
✦: * خواس پاشه ولی سرش گیج رف *
ویو الیسا:
خواستم پاشم ولی سرم گیج رفت داشتم میافتادم که دیدم یکی بازمو گرفت....
بعد یه ساعت
✦: هوفف بالاخره بعد یه ساعت یه قسمتو فهمیدی لیا بعد به خودت میگی دنسر خوب و اصلی حالا باید بگن یچیزی اونا زودتر از تو گرفتن
لی/: هنوزم میگم،خب سخت بود
✦: بابا یه حرکت درست و پای مخالف بود دیگه وا کجاش سخته
ج/: اروم باش الیسسس
✦: اخه میگه سختههههههه
برش زمانی به تموم شدن تمیرین
✦: بایبای بچه ها خوب تمیرین کنین
همه باهم به جز لیا: باشه
✦: لیا نشنیدم
لی: هوففف باشه بابا
✦: * رفت بیرون * هوففف اه یه روز عن دیگه خب بابا لیا چیکارس اینجا اصلا چرا دنسرهههه کسی که نمیتونه دست مخالفو باهم حرکت بده دیگه...وای رو مخههههه
✦: هوف لیا رو ولش میرم کافه یچی یه قهوه میخورم
برش زمانی به کافه
؟/: سلام خانم چی میل دارین
✦:سلام،یه قهوه لطفا
؟/: بعد چن دقیقه آماده میشه
✦: باشه، هوففف هنوزم حرکات رومخ لیا تو ذهنم میچرخه یعنی کی اینو دنسر کردههههه
بعد چن دقیقه
✦: بفرمایین اینم قهوهتون
✦: ممنون
ویو الیسا/:
داشتم تو ذهنم به لیا فحش میدادمو قهوهمو میخوردم که یهو درباز شد و چن تا بادیگارد همراه یه پسر وارد شد...بله اون کوک بود یعنی از ذوق نمیدونستم چیکار کنم،یه لحظه قهوه پرید تو گلوم و سرفهم گرفت...و یه لحظه دیدم همه دارن بهم نگا میکنن
✦: خاکبسرممم الان چیکار کنمم از یه طرف قهوه پرید تو گلوم از یه طرف کوک و بادیگارداش نگام میکنن * زیر لب*
✦: وای بزار قهوه بخورم بره * قهوه خورد* ایییی یادم رفته بود داغهههههه زبونمممممم عن تو زندگیمممم خدایااا من قرار بود پس فردا تو کنسرت کوک باشممم منو پیش کوک خیط کردییییی * اروم و خفه*
✦: ولی لیا یکاری تونستی بکنی بالاخره افرین بچه خوب افرین اگه تو حرصم نمیدادی الان اینجا نبودم
✦: وای زبونم هنوز داره میسوزهههههههههه * پاشد که بره آب بگیره ولی چون پاهاش از ذوق میلرزید افتاد و سرش محکم خورد به گوشه میز*
✦: ایی...یعنی ریدم تو زندگیییی
✦: * خواس پاشه ولی سرش گیج رف *
ویو الیسا:
خواستم پاشم ولی سرم گیج رفت داشتم میافتادم که دیدم یکی بازمو گرفت....
- ۱۲۵
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط