{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مافیای من

مافیای من
part: 31.
ا.ت: کوک:؟
کوک: ا ا.ت
ا.ت: کوک راسته
کوک: خ خب ا.ت
ا.ت: راسته*دادوگریه
کوک: اره
«ا.ت»
بعدش رفتم که اومد دنبالم
کوک: ا.ت هی ا.ت ا.ت وایسا عشقم من واقعانمیدونستم
ا.ت: اینکه نمی دونستی مهم نیست الان مهم اینه که تو اون پدرت خانواده منو به قتل رسوندین
کوک: ا.ت من واقعا نمیدونستم من حتی نمیدونستم که اونا دختر دارن
ا.ت: اینم نمیدونستی که مادرم حامله بود؟*داد
کوک: چی 😳
ا.ت: اره مامانم حامله بود من قرار بود خواهر بشم قرار بود یه برادر داشته باشم ولی تو اونا رو کشتی تو یه قاتلی قاتل من نه با قاتل خانوادم زندگی میکنم نه بچشو بزرگ میکنم *داد و گریه
کوک: ا.ت چی داری میگی
ا.ت: همین که شنیدی
و از امارت زدم بیرون که کوک صدام میکرد ولی اهمیت ندادم و یه تاکسی گرفتم رفتم وقتی رسیدم رفتم جلو در رمز درو زدم و وارد شدم
رفتم اتاقم و خودمو پرت کردم رو تخت تا خود شب گریه کردم که کم کم خوابم برد
«ویو صبح»
بیدار شدم یکم به اینور و اونور نگاه کردم بعد اینکه ویندوزم بالا اومد رفتم سرویسو کارای لازمو کردم و اومدم بیرون گوشیو برداشتمو زنگ زدم از دکتر وقت گرفتم
و رفتن پایین یه صبحونه خوردم اماده شدم و راه افتادم که بعد چند مین رسیدم رفتم داخل یکم نشستم که نوبتم رسید بلند شدم و رفتم اتاق دکتر
دکتر: سلام عزیزم
ا.ت: سلام برای سقط اومدم
دکتر: آااا خانم ا.ت؟
ا.ت: بله
دکتر: همسرتون خبر داره
ا.ت: آاا ب بله
دکتر: خیل خب اماده شو عزیزم
ا.ت: اهمم
«کوک»
عصابم خورد بود اخه پدر چرا زودتر نگفتی من جمعو جورش کنم به هیونگ زنگ زدم بعد دوتا بوق جواب داد
ته: سلام پسر چیشده یادی از ما کردی
کوک: سلام هیونگ باید یه چیزی بهتون بگم
ته: بگو
کوک: اینطوری نمیشه میام اونجا
ته: باشه کنجکاو شدم
قطع کردم رفتم سوار ماشین شدمو راه افتادم بعد چند مین رسیدم زنگ درو زدم که لیا درو باز کرد و پشت سرش هیونگ اومد
کوک: سلام
لیا: سلام خوش اومدی
ته: سلام داداشم بیا تو ببینم چیشده
رفتیم داخل ورو کاناپه نشستیم
لیا: من برم قهوه ببارم
کوک: آا لیا نمیخواد راستش با هر دوتون کاردارم
لیا: باشه
اومد نشست که
ته: خب قضیه چیه چی میخوای بگی
کوک: خب راستش.... لیا خواهر منه
لیا. ته: چی 😳
کوک: اره وقتی بچه بودیم پدرم مادرمو کتک میزو و زجرش میداد که مادرم تحمل نکرد و خواهرمو برداشت و با خودش برد و دیگه پیداشون نشد و ماتازه فهمیدیم که لیا خواهرمه
لیا: پس اون مادرت که باهاش اشنا..
کوک: اون مادر ناتنیمه که پدرم 4سال بعد رفتن مادرم باهاش ازدواج کرد
ته: وای خدا یعنی تو الان برادر زن منی
کوک: اره توام شوهر خواهر منی *خنده
لیا: خوبه وایسا ببینم پس ا.ت کجاس
کوک: آاا خب برای همین اومدو اینجا راستش تصادب پدرو مادر ا.ت اتفاقی نبود پدر من چون پدر ا.ت درگیر کار پدرم شده بود دستور مرگشو داد و نقشه کشتنشو کشید که منم صحنه سازیش کردم.. اما باور کنیدنمی دونستم تازه همین دیروز پدرم بهن گفت
من واقعانمی دونستم ا.ت دختر اوناست
لیا: وای خدای من
کوک: لیا ا.ت به تو خیلی نزدیکه میشه بهش زنگ برنی و ببینی کجاست و چیکار میکنه
لیا: ب باشه اما فقط چون برادرمی
کوک: ممنون
لیا: اما اینم بدون که ا.ت هم مثل خواهر منه اگه اذیتش کنی با من طرفی*جدی
کوک: میدونم *خنده
لیا: خوبه
که برداشت به ا.ت زنگ زد که بعد چند بوق جواب داد
ا.ت: الو اونی
لیا: سلام ا.ت کجایی چیکار میکنی
ا.ت: هیچی اومدم بچه رو سقط کنم
نه ا.ت نه
لیا: ی یعنی چی
ا.ت: بعدا بهت میگم
لیا: اما ا.ت...
قطع کرد
کوک: نه امکان نداره اون نمیتونه اینکارو بکنه
لایک و کامنت یادتون نره خوشگلام♥😊
دیدگاه ها (۶)

مافیای من part: 32. ...

مافیای من part: 33 ...

مافیای منpart: ۳٠. ...

مافیای منpart : 29 ...

مافیای من part: 34آخر. ؛ ...

مافیای من part: ۲۸. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط