حرمتش را، خیمه اش را ، لشکرش را .... بگذریم
حرمتش را، خیمه اش را ، لشکرش را .... بگذریم
کینه'ی شمشیر زن ها اکبرش را .... بگذریم !
قاسمش را ضربه ها هم قامت عباس کرد
تیر بی رحمی گلوی اصغرش را ... بگذریم !
گوشه گودال بود و سایه ای نزدیک شد
روبرویش ایستاد و خنجرش را ... بگذریم !
عرش می لرزید حتی اعتنایی هم نکرد
گر چه از هر سو صدای مادرش را ... بگذریم !
چشمشان پیراهن صد پاره ی او را گرفت
چشم مردی هم گرفت انگشترش را ... بگذریم !
تا بیامیزند با هم استخوان و خون و خاک
اسب ها را تاختند و پیکرش را ... بگذریم !
باز آتش کار خود را کرد و صحرا تار شد
ناله های دخترانش خواهرش را ... بگذریم !
کاروان آماده ی فریاد بود و ناگهان
روبروی محمل خواهر سرش را ... بگذریم !
بگذریم از کوفه و از شام ، اما آنچه شد
می سپارم دست قلبم باورش را ... بگذریم !
عاقبت کنج خرابه، نیمه شب، دختر که دید
چشم و ابروی پر از خاکسترش را ... بگذریم !
شاعرت انگشت هایش داغ شد از تو نوشت
این غزل باروت بود و دفترش را ... بگذریم
کینه'ی شمشیر زن ها اکبرش را .... بگذریم !
قاسمش را ضربه ها هم قامت عباس کرد
تیر بی رحمی گلوی اصغرش را ... بگذریم !
گوشه گودال بود و سایه ای نزدیک شد
روبرویش ایستاد و خنجرش را ... بگذریم !
عرش می لرزید حتی اعتنایی هم نکرد
گر چه از هر سو صدای مادرش را ... بگذریم !
چشمشان پیراهن صد پاره ی او را گرفت
چشم مردی هم گرفت انگشترش را ... بگذریم !
تا بیامیزند با هم استخوان و خون و خاک
اسب ها را تاختند و پیکرش را ... بگذریم !
باز آتش کار خود را کرد و صحرا تار شد
ناله های دخترانش خواهرش را ... بگذریم !
کاروان آماده ی فریاد بود و ناگهان
روبروی محمل خواهر سرش را ... بگذریم !
بگذریم از کوفه و از شام ، اما آنچه شد
می سپارم دست قلبم باورش را ... بگذریم !
عاقبت کنج خرابه، نیمه شب، دختر که دید
چشم و ابروی پر از خاکسترش را ... بگذریم !
شاعرت انگشت هایش داغ شد از تو نوشت
این غزل باروت بود و دفترش را ... بگذریم
- ۴۹۹
- ۱۳ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط