دشمن ناتنیpt
دشمن ناتنیpt51
داخل ماشین اول با سوهی و تهیونگ و سون هو پر شده بود و ماشین دوم با جونگکوک و جیمین و جین ,و به سمت دادگاه حرکت میکردن.
با رسیدنشون همه از ماشین پیاده شدن و با چندتا بادیگارد وارد دادگاه شدن و روی صندلی های مشخص شده نشستن.
نامجون وارد شد تو، جای مشخص خودش ایستاد و وکیلش هم رو صندلی خودش نشست.
قاضی:شروع کنید.
وکیل:قربان از تهمتی که به موکل بنده زده شده شاکی هستم،هیچکدوم از اون اسنادی که به شما داده شده درست نمیباشد و اگر دقت هم بکنید هیچ شاهد عینی وجود نداره که این اسناد رو تایید کنه.
قاضی:مدارک داده شده انقدری کامل هستن که نیازی به شاهد نباشه.
قاضی نگاهی به نامجون انداخت .
قاضی:حرفی دارید آقای کیم؟
$خیر
وکیلش با تعجب به نامجون نگاه کرد و اونطرف قاضی حکم رو صادر کرد.
قاضی:کیم نامجون متهم به کلاهبرداری و قاچاق به 10 سال زندان محکوم میشود.
سرباز ها جلو اومدن و دست های نامجون رو گرفتن .نامجون با دیدن سون هو کمی مکث کرد و بعد حرکت کرد و اون شیش نفر پشت سرش از دادگاه خارج شدن.
& بلاخره.
~تموم شد
-نشده....هنوز یه داستان کوچولو دیگه ای هم مونده.
سوهی با تعجب بهش نگاه میکرد که جونگکوک فاصله رو به صفر رسوند نه تنها جلو اون چهارنفر بلکه جلو هزارم آدمی که اونجا وایستاده بودن دختر رو بوسید.
صدای همهمه جمعیت که از اون صحنه به وجد اومده بودن، هنوز توی فضا پخش بود. سوهی مات و مبهوت به چشمای جونگکوک خیره شده بود، اشک و لبخند قاطی هم روی صورتش نشسته بودن. تهیونگ آروم لب زد.
√بالاخره یکی جرأت کرد همهچی رو فریاد بزنه...
جونگکوک، بدون ذرهای پشیمونی، همونجا ایستاده بود. دستش آروم روی صورت سوهی نشست و زمزمه کرد:
– دیگه نمیخوام قایم بشم. نه از تو... نه از دنیا.
جیمین از ته دل خندید و گفت:
~ بالاخره... این دوتا دیوونه شدن رسماً.
جین آروم زد به شونهاش و گفت:
– نه، فقط عاشقن.
سوهی آهی کشید. همه اون اضطرابها، همه اون ترسها، توی یه لحظه ریخت. دست جونگکوک رو گرفت. اینبار خودش جلو رفت و آروم گفت:
– پس بیا... دیگه از هم دور نشیم.
سون هو با لبخند به اون دونفر نگاهی کرد .
و اونا، درست وسط همهمه، خندهها و دست زدن ها با هم قدم زدن. نه به خاطر اینکه چیزی تموم شده بود... بلکه چون داستان خودشون تازه شروع شده بود.
(End)
داخل ماشین اول با سوهی و تهیونگ و سون هو پر شده بود و ماشین دوم با جونگکوک و جیمین و جین ,و به سمت دادگاه حرکت میکردن.
با رسیدنشون همه از ماشین پیاده شدن و با چندتا بادیگارد وارد دادگاه شدن و روی صندلی های مشخص شده نشستن.
نامجون وارد شد تو، جای مشخص خودش ایستاد و وکیلش هم رو صندلی خودش نشست.
قاضی:شروع کنید.
وکیل:قربان از تهمتی که به موکل بنده زده شده شاکی هستم،هیچکدوم از اون اسنادی که به شما داده شده درست نمیباشد و اگر دقت هم بکنید هیچ شاهد عینی وجود نداره که این اسناد رو تایید کنه.
قاضی:مدارک داده شده انقدری کامل هستن که نیازی به شاهد نباشه.
قاضی نگاهی به نامجون انداخت .
قاضی:حرفی دارید آقای کیم؟
$خیر
وکیلش با تعجب به نامجون نگاه کرد و اونطرف قاضی حکم رو صادر کرد.
قاضی:کیم نامجون متهم به کلاهبرداری و قاچاق به 10 سال زندان محکوم میشود.
سرباز ها جلو اومدن و دست های نامجون رو گرفتن .نامجون با دیدن سون هو کمی مکث کرد و بعد حرکت کرد و اون شیش نفر پشت سرش از دادگاه خارج شدن.
& بلاخره.
~تموم شد
-نشده....هنوز یه داستان کوچولو دیگه ای هم مونده.
سوهی با تعجب بهش نگاه میکرد که جونگکوک فاصله رو به صفر رسوند نه تنها جلو اون چهارنفر بلکه جلو هزارم آدمی که اونجا وایستاده بودن دختر رو بوسید.
صدای همهمه جمعیت که از اون صحنه به وجد اومده بودن، هنوز توی فضا پخش بود. سوهی مات و مبهوت به چشمای جونگکوک خیره شده بود، اشک و لبخند قاطی هم روی صورتش نشسته بودن. تهیونگ آروم لب زد.
√بالاخره یکی جرأت کرد همهچی رو فریاد بزنه...
جونگکوک، بدون ذرهای پشیمونی، همونجا ایستاده بود. دستش آروم روی صورت سوهی نشست و زمزمه کرد:
– دیگه نمیخوام قایم بشم. نه از تو... نه از دنیا.
جیمین از ته دل خندید و گفت:
~ بالاخره... این دوتا دیوونه شدن رسماً.
جین آروم زد به شونهاش و گفت:
– نه، فقط عاشقن.
سوهی آهی کشید. همه اون اضطرابها، همه اون ترسها، توی یه لحظه ریخت. دست جونگکوک رو گرفت. اینبار خودش جلو رفت و آروم گفت:
– پس بیا... دیگه از هم دور نشیم.
سون هو با لبخند به اون دونفر نگاهی کرد .
و اونا، درست وسط همهمه، خندهها و دست زدن ها با هم قدم زدن. نه به خاطر اینکه چیزی تموم شده بود... بلکه چون داستان خودشون تازه شروع شده بود.
(End)
- ۴.۴k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط