{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زده بودم دل خود را گره بر زلف بلندش اما

زده بودم دل خود را گره بر زلف بلندش اما...

گره از زلف گشود...

زلف، کوتاه نمود...

وَ دل عاشق من را پس داد...
دیدگاه ها (۱)

جانم گرفت حسرتِ دیدارِ دیگرش...با ما هر آنچه یار نکرد، انتظا...

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را...او که هرگز نتوان یافـت هم...

حـیـفم آید ڪه تو را جای ڪنـم در دلِ تنگ...یوسفی چون تو سزاوا...

با رشـتـه‌ی زلـفِ توام امــشــب سَـرِ راز اسـت...افسوس که شب...

حاجی پشمام ریخت این ادیت توی تیکتاک 13 هزار لایک خورد

☺️مادربزرگم آخر همه تلفن‌هایش می‌گفت:کاری نداشتم، فقط زنگ زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط