{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★彡   Part 42 彡★

★彡   Part 42 彡★

تهیونگ همونطور که ریلکس از پله ها پایین میومد چشم هاش به رنگ خون بودن و رگ های گردنش به شدت بیرون زده بودن.
ولی نمیدونستم چرا؟
"در ضمن، اینکه روی اون دختر دست بلند کردین، عواقب خودش رو در پیش داره. هیچ نمیدونم از این مسئله آگاهین یا نه که اون مطعلق به منه."
مطعلق به منه؟
جدی؟
نفس عمیقی کشیدم تا بیشتر از این سرخ نشم.
زن مسن صداش لرزید. بی جون لب زد: این دختر، همسن دختر مرحوم منه. اما این دختر زندست، ولی دختر من مرده
اشکی از گوشه ی چشمش پایین چکید.
ادامه داد.
ولی نه با لرز قبلی.
نه.
اینبار جدی بود.
عصبی بود.
شاید هم فقط یه مادر داغدار بود.
"دختر من، تموم زندگی من، به خاطر این دختری که واسه سالم بودنش زمین و زمان رو بهم ریختی مرد. به خاطر همین لعنتی مرد!"
ناباور نگاهش کردم.
به خاطر من؟
ولی ...
"خانم جئون، دختر شما از ندیمه های این عمارت بود. خودشون هم در حین استخدام قبول کردن تحت هر شرایطی اعتراض نمیکنن، اتفاق دیشب هم یه اشتباه بود که بابتش ماموران حتما سرزنش میشن. و این دختر هیچ تقصیری توی مرگ دختر شما نداره. الان هم بهتره عذر خواهی کنید و فورا اینجا رو ترک کنید."
زن مسن ناباور سر تکون داد. اشک هاش مثل سیلابی به روی صورتش میریختن.
پس اون صدای جیغ، برای دختر این خانوم بوده.
"هیچ وقت ازتون نمیگذرم."
تهیونگ اینبار عصبانی گفت: پسرتون هم اینجا کار میکنه، نزارید به خاطر اشتباه شما اخراج بشه
همسر زن مسن جلو اومد و بازوهای همسرش رو گرفت. سری خم کرد و گفت: ما رو ببخشید خانم چوی
و بعد از سالن خارج شدن.
همینقدر ساکت.
شکسته.
انگار که دنیا دیگه معنایی نداشته باشه.
دیدگاه ها (۴)

★彡   Part 43 彡★برگشتم روبه تهیونگ، اما اون مجال گفتن حرفی رو...

★彡   Part 41 彡★ فکر میکردم بالا پایین رفتن از این همه پله کا...

امیلی قشنگم رو فالو کنین 🤧🎀✨@amelia_mh

چند پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط