می روم به باغ...
می روم به باغ...
کُنجی ازخلوت پاییز...
درآغوش بی جانِ درخت می نشینم....
می وَزدنسیم...
گیسوانم رابه هرسو می کِشد...
درخت می تَکَد...
اشکِ برگ می ریزد از چشمش...
برگها میبوسند،گیسوانم را...
می گُریزد خورشید...
دست بالا میکند از دور...
ای دیرآشنا می بینی؟!
تاتونیایی،غرق درپاییزاست
این باغ...
قرارمان باشد، "بهار"
آغوشِ سبز درخت...
بوسه های "تو" بر گیسوانم...
موسمی که،
خورشید
می آید.....
کُنجی ازخلوت پاییز...
درآغوش بی جانِ درخت می نشینم....
می وَزدنسیم...
گیسوانم رابه هرسو می کِشد...
درخت می تَکَد...
اشکِ برگ می ریزد از چشمش...
برگها میبوسند،گیسوانم را...
می گُریزد خورشید...
دست بالا میکند از دور...
ای دیرآشنا می بینی؟!
تاتونیایی،غرق درپاییزاست
این باغ...
قرارمان باشد، "بهار"
آغوشِ سبز درخت...
بوسه های "تو" بر گیسوانم...
موسمی که،
خورشید
می آید.....
- ۱.۸k
- ۳۰ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط