پارت دهم
پارت دهم
🛐عــشــق اجــبـــاریـــ🛐
امروز روز عروسی بود ،روزی که هم هانول هم جونکوک وارد یه فصل جدیدی از زندگیشون میشن،هانول با وسایلاش منتظر جونکوک بود که بیاد و به آرایشگاه ببرتش،خوابالو رو مبل نشسته بود و به افق خیره شده بود که خدمتکار صداش زدم:خانوم..خانوم آقای جئون اومدن
وقتی این حرف خدمتکار رو شنید با همون حالت پاشد و به طرف بیرون رفت که ماشین جونکوک رو بیرون دید،سوارش شد و سلامی داد و حرکت کردن،بعد چند دقیقه رسیدن که جونکوک گفت:اگه چیزی نیاز داشتی بگو بهم
هانول با حالت پوکری گفت: پروفسور ،شمارتو ندارم
جونکوک گوشی هانول رو گرفت و شمارشو برای هانول نوشت،خدافظی کردن و هانول به طرف آرایشگاه رفت،وقتی وارد شد همه بهش احترام گذاشتن ،از بینشون یه زنی اومد بیرون و با لبخند گفت:شما باید شین هانول باشین،از این طرف لطفاً
هانول دنبالش رفت و وقتی سرشو بالا گرفت با یه سالن خیلی بزرگ روبرو شد ،زنه لباس دست هانول رو گرفت و به طرف یه صندلی هدایتش کرد روش نشوند
(۲ساعت بعد)
آرایش هانول نصفش تموم شده بود و الان،مثل همیشه دلش خوراکی میخواست اما خجالت میکشید به آرایشگرها بگه که یادش افتاد جونکوک گفت هرچی نیاز داری بهم بگو سریع گوشی و برداشت و شماره جونکوک رو گرفت
(یکمم بریم طرف جونکوکعلی)
جونکوک تو ماشین نشسته بود و گوشیش رو نگاه میکرد که جیمین زنگ زد
(مکالمشون)
ـ الو کوککککک
ــ زهرمارررر چته داد میزنی
ـ آقا دوماد حاظر شدییییی
ــ آره حاظرم ، چطور ؟
ـ هیچی بیا تالار پس
ــ یه چی بگم؟
ـ ها
ــ سیشتیر
(پایان مکالمه)
گوشیو قطع کرد و گذاشتمش رو صندلی کنارش که دوباره زنگ خورد،فک میکرد بازم جیمینه ،گوشیو برداشت و به شماره ناشناس دید(جونکوکعلی شمارشو داد هانولعلی نداد)جواب داد
(مکالمشون)
ــ بفرمایید
ـ منم
ــ هانول تویی؛چیشده
ـ برام خوراکی بخر بیار
ــ خوراکی بخرم؟
ـ آره دیگهههههه
ــ باشه الان میارم
ـ آفرین خودافیظ
(پایان مکالمه)
جونکوک خنده ای کرد و ماشین و روشن کرد و به راه افتاد
(بریم طرف هانول)
هانول روی صندلی نشسته بود که یه زن با تعجب گفت:اینهمه خوراکی رو به آقایی به اسم جئون جونکوک بهم داد؛مال کیه؟
هانول با ذوق گفت:عه آورددد،مال منههه
زن نایلون رو دست هانول داد و گفت:خوشگله شوهر خوبی گیرت اومده ها
هانول لبخندی زد،چطور میگفت ازدواجش اجباریه؟
(۲ ساعت بعد)
بعد دو ساعت هانول کامل تموم شده بود،لباسشم پوشیده بود که یه زنی گفت:شین هانول ،داماد اومده
پاشد و رفت بیرون که با جونکوک که به ماشین تکیه داده بود مواجه شد، جونکوک به محض اینکه هانول رو دید در ماشین رو باز کرد و کمک کرد که بشینه،تو ماشین نشستن و که جونکوک گفت:خوشگل شدی
هانول لبخندی زد و گفت:ممنونم
جونکوک با تاکید گفت:ببین هانول اونجا ضایع بازی درنمیاری،چون همه اونجا فک میکنن ما کفترهای عاشقیم
هانول سری تکون داد و گفت:هوم باشه
بعد چند دقیقه رسیدن و هانول مجبوری دست جونکوک رو گرفت ،وقتی وارد شدن ،همه با لبخند دست میزدن که هانول جینا و خانوادشو اون گوشه دید،لبخندی بهشون زد و با جونکوک به جای عروس داماد میشینن رفت،نشستن و عاقد اومد که خطبه عقد رو بخونه شروع به خواندن کرد و گفت:خانوم شین هانول،ایا به من این اجازه رو میدید که،در خوشی بدی ،فقر و ثروت و سلامتی و بیماری شمارا به عقد آقای جئون جونکوک دربیاورم؟(برم عاقد شم)
هانول مکثی کرد و به پدر مادرش نگاه کرد و گفت:ب..بله
عاقد دوباره شروع کرد گفت:و شما آقای جئون جونکوک،ایا به من این اجازه رو میدید که،در خوشی و بدی،فقر و ثروت و سلامتی و بیماری شمارا به عقد خانم شین هانول در بیاورم؟
جونکوک کاملا خونسرد گفت: بله
عاقد بعد این حرف جونکوک گفت:من از این به بعد شمارو زن و شوهر اعلام میکنم،میتونید عروسو ببوسید
هانول وقتی اینو شنیدم به جونکوک نگا کرد،جونکوک پیشونی هانول رو بوسید و رفت عقب که عاقد گفت:عام خب ،یذره عمیق تر
هانول که منظور عاقد رو فهمیده بود با استرس به جونکوک نگا کرد ،جونکوک مجبوری جلو اومد خیلی آروم لباشو روی لبای هانول گذاشت و تموم نخورد که صدای دست زدن ها اومد ،ازش جدا شد و دوباره توی جاشون نشستن و......
شرطااا:
کامنت:۱۲
لایک:۲۴
بازنشر:۷
بوس بهتونننن💋✨
🛐عــشــق اجــبـــاریـــ🛐
امروز روز عروسی بود ،روزی که هم هانول هم جونکوک وارد یه فصل جدیدی از زندگیشون میشن،هانول با وسایلاش منتظر جونکوک بود که بیاد و به آرایشگاه ببرتش،خوابالو رو مبل نشسته بود و به افق خیره شده بود که خدمتکار صداش زدم:خانوم..خانوم آقای جئون اومدن
وقتی این حرف خدمتکار رو شنید با همون حالت پاشد و به طرف بیرون رفت که ماشین جونکوک رو بیرون دید،سوارش شد و سلامی داد و حرکت کردن،بعد چند دقیقه رسیدن که جونکوک گفت:اگه چیزی نیاز داشتی بگو بهم
هانول با حالت پوکری گفت: پروفسور ،شمارتو ندارم
جونکوک گوشی هانول رو گرفت و شمارشو برای هانول نوشت،خدافظی کردن و هانول به طرف آرایشگاه رفت،وقتی وارد شد همه بهش احترام گذاشتن ،از بینشون یه زنی اومد بیرون و با لبخند گفت:شما باید شین هانول باشین،از این طرف لطفاً
هانول دنبالش رفت و وقتی سرشو بالا گرفت با یه سالن خیلی بزرگ روبرو شد ،زنه لباس دست هانول رو گرفت و به طرف یه صندلی هدایتش کرد روش نشوند
(۲ساعت بعد)
آرایش هانول نصفش تموم شده بود و الان،مثل همیشه دلش خوراکی میخواست اما خجالت میکشید به آرایشگرها بگه که یادش افتاد جونکوک گفت هرچی نیاز داری بهم بگو سریع گوشی و برداشت و شماره جونکوک رو گرفت
(یکمم بریم طرف جونکوکعلی)
جونکوک تو ماشین نشسته بود و گوشیش رو نگاه میکرد که جیمین زنگ زد
(مکالمشون)
ـ الو کوککککک
ــ زهرمارررر چته داد میزنی
ـ آقا دوماد حاظر شدییییی
ــ آره حاظرم ، چطور ؟
ـ هیچی بیا تالار پس
ــ یه چی بگم؟
ـ ها
ــ سیشتیر
(پایان مکالمه)
گوشیو قطع کرد و گذاشتمش رو صندلی کنارش که دوباره زنگ خورد،فک میکرد بازم جیمینه ،گوشیو برداشت و به شماره ناشناس دید(جونکوکعلی شمارشو داد هانولعلی نداد)جواب داد
(مکالمشون)
ــ بفرمایید
ـ منم
ــ هانول تویی؛چیشده
ـ برام خوراکی بخر بیار
ــ خوراکی بخرم؟
ـ آره دیگهههههه
ــ باشه الان میارم
ـ آفرین خودافیظ
(پایان مکالمه)
جونکوک خنده ای کرد و ماشین و روشن کرد و به راه افتاد
(بریم طرف هانول)
هانول روی صندلی نشسته بود که یه زن با تعجب گفت:اینهمه خوراکی رو به آقایی به اسم جئون جونکوک بهم داد؛مال کیه؟
هانول با ذوق گفت:عه آورددد،مال منههه
زن نایلون رو دست هانول داد و گفت:خوشگله شوهر خوبی گیرت اومده ها
هانول لبخندی زد،چطور میگفت ازدواجش اجباریه؟
(۲ ساعت بعد)
بعد دو ساعت هانول کامل تموم شده بود،لباسشم پوشیده بود که یه زنی گفت:شین هانول ،داماد اومده
پاشد و رفت بیرون که با جونکوک که به ماشین تکیه داده بود مواجه شد، جونکوک به محض اینکه هانول رو دید در ماشین رو باز کرد و کمک کرد که بشینه،تو ماشین نشستن و که جونکوک گفت:خوشگل شدی
هانول لبخندی زد و گفت:ممنونم
جونکوک با تاکید گفت:ببین هانول اونجا ضایع بازی درنمیاری،چون همه اونجا فک میکنن ما کفترهای عاشقیم
هانول سری تکون داد و گفت:هوم باشه
بعد چند دقیقه رسیدن و هانول مجبوری دست جونکوک رو گرفت ،وقتی وارد شدن ،همه با لبخند دست میزدن که هانول جینا و خانوادشو اون گوشه دید،لبخندی بهشون زد و با جونکوک به جای عروس داماد میشینن رفت،نشستن و عاقد اومد که خطبه عقد رو بخونه شروع به خواندن کرد و گفت:خانوم شین هانول،ایا به من این اجازه رو میدید که،در خوشی بدی ،فقر و ثروت و سلامتی و بیماری شمارا به عقد آقای جئون جونکوک دربیاورم؟(برم عاقد شم)
هانول مکثی کرد و به پدر مادرش نگاه کرد و گفت:ب..بله
عاقد دوباره شروع کرد گفت:و شما آقای جئون جونکوک،ایا به من این اجازه رو میدید که،در خوشی و بدی،فقر و ثروت و سلامتی و بیماری شمارا به عقد خانم شین هانول در بیاورم؟
جونکوک کاملا خونسرد گفت: بله
عاقد بعد این حرف جونکوک گفت:من از این به بعد شمارو زن و شوهر اعلام میکنم،میتونید عروسو ببوسید
هانول وقتی اینو شنیدم به جونکوک نگا کرد،جونکوک پیشونی هانول رو بوسید و رفت عقب که عاقد گفت:عام خب ،یذره عمیق تر
هانول که منظور عاقد رو فهمیده بود با استرس به جونکوک نگا کرد ،جونکوک مجبوری جلو اومد خیلی آروم لباشو روی لبای هانول گذاشت و تموم نخورد که صدای دست زدن ها اومد ،ازش جدا شد و دوباره توی جاشون نشستن و......
شرطااا:
کامنت:۱۲
لایک:۲۴
بازنشر:۷
بوس بهتونننن💋✨
- ۴.۵k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط