پارت هشتم
پارت هشتم
🛐عــشقــ اجبـــاریـــ🛐
همینجوری تو ماشین باهم بحث میکردن که رسیدن دم در خونه هانول،پیاده شد و بدون خدافظی به داخل رفت و......
مادرش هانول و دید و به طرفش رفت و گفت:خوش اومدی دخترم خوش گذشت؟
هانول با یه نگاه پوکر به مامانش نگاه کرد و گفت:آره مامان خییییلییییی
بعد تموم شدن حرفش به طرف اتاقش رفت و خودشو رو تخت انداخت ،بعد چند دقیقه گوشیش زنگ خورد اسم(بابایی🎀🫂)مواجه شد جواب داد و گفت:سلام جونم بابا
مکالمه:
ــ سلام دخترم،امروز یجا مهمونیم به مادرتم بگو شروع کنین حاظرم شین
ــ کجا مهمونیم؟
ــ خونه آقای جئون،چون اونروز اونا اومدن خونه ما امروز هم میگن که ما بریم
ــ ایخدااا منو بخورررررر
ــ جا نمیشی تو دهنش که
ــ چ.....
پدر هانول بعد اون حرفش قطع کرد ،دختر نگاهی به سقف انداخت با خودش گفت که قرارع باز اون مرتیکه عن رو ببینه،پاشد و لباسشو آماده کرد(خداوکیلی لباس ندارم به اون لباسی که میزارم نخندید🤓💔)به طرف میز آرایش رفت و آرایش الانشو پاک کرد و به آرایش ملیح کرد؛لباسشو پوشید و به طرف آینه رفت،یه بوس هوایی برا خودش فرستاد و به طرف پایین رفت،تو پله ها یادش اومد که به مادرش نگفته که آماده شه،با استرس پایین رفت مادرش و دید،مادرش نگاهی به هانول انداخت و گفت:خبریه هانول؟
هانول با یه لبخند ضایع لب زد:چیز..مامان....هههههه،امروز مهمونیم،بابا گفت بهت بگم😃
مامانش با لبخند گفت:باشه دخترم کی میریم؟
هانول با ترس لب زد: ههه،یکم بعد😃
مامان هانول لبخندش از رو لبش پاک شد و جاشو عصبانیت گرفت و گفت:پدسگگگگگگگگگگ الان به من میگییییییییی
هانول با استرس گفت:ببخشید به خدا یادم رفتتتتت
مادر هانول با عصبانیت به طرف اتاقش رفت و دروس بست
هانول روی مبل نشست و منتظر پدر و مادرش موند،بعد یکم مادرش بیرون اومد و گفت:من حاظرم،پدرت هنوز نیومده؟
هانول گفت:نه هنوز نیومده
مادرش کنارش نشست،باهم حرف میزدن که پدرش وارد خونه شدم و گفت:بیاین بریم
هانول مادرش پاشدن سوار ماشین شدن،بعد چند دقیقه رسیدن و راننده ماشین رو نگه داشت،پیاده شدن به طرف در خونه رفتن که یه خدمتکار بازش کرد و خانواده جئون دیده شد،پسر مثل همیشه یه پوزخند سرد روی لبش بود،هانول نگاهی بهش کرد و باهاش دست داد،جونکوکم همین کار رو کرد و به طرف پذیرایی حرکت کردن،نشستن و آقای جئون شروع به حرف زدن کرد و گفت:آقای شین خیلی ممنون که درخواست مون رو رد نکردید و اومدید
آقای شین یه لبخندی زد و گفت:کاری نیست که آقای جئون شماهم درخواست مارو رد نکردید
(نیم ساعت بعد)
همه باهم حرف میزدن جز جونکوک و هانول،همینحوری به هم زل زده بودن که هانول گفت:ام ببخشید دستشویی کجاس؟
آقای جئون گفت:جونکوک پسرم برو دستشویی رو به عروسم نشون بده($اخه مرددددد بزار هنوز ازدواج کنننننننن)
جونکوک گفت:باشه پدر
جونکوک و هانول پاشدن باهم رفتن ،از پدر و مادراشون که دور شدن جونکوک شروع به حرف زدن کرد و گفت:لباست میاد بهت
هانول لبخندی زد و گفت:ممنونم
هانول به طرف دستشویی رفت و گفت:برو دیگه دستشوییم باهام میای ایش
بعد این حرف هانول جونکوک هی بهش نزدیک میشد هانول هم به عقب میرفت که آخرش خورد به در دستشویی
جونکوک دستاشو دو طرف سرش گذاشت و............
شرطای پارت بعد:
۹۰تایی بشیم
کامنت:۵
لایک:۱۸
بازنشر:۶
اسلاید اول :لباس جونکوک
\\\\\دوم:لباس هانول(بدون کلاهش)
بوس به همتوننننننن💋
🛐عــشقــ اجبـــاریـــ🛐
همینجوری تو ماشین باهم بحث میکردن که رسیدن دم در خونه هانول،پیاده شد و بدون خدافظی به داخل رفت و......
مادرش هانول و دید و به طرفش رفت و گفت:خوش اومدی دخترم خوش گذشت؟
هانول با یه نگاه پوکر به مامانش نگاه کرد و گفت:آره مامان خییییلییییی
بعد تموم شدن حرفش به طرف اتاقش رفت و خودشو رو تخت انداخت ،بعد چند دقیقه گوشیش زنگ خورد اسم(بابایی🎀🫂)مواجه شد جواب داد و گفت:سلام جونم بابا
مکالمه:
ــ سلام دخترم،امروز یجا مهمونیم به مادرتم بگو شروع کنین حاظرم شین
ــ کجا مهمونیم؟
ــ خونه آقای جئون،چون اونروز اونا اومدن خونه ما امروز هم میگن که ما بریم
ــ ایخدااا منو بخورررررر
ــ جا نمیشی تو دهنش که
ــ چ.....
پدر هانول بعد اون حرفش قطع کرد ،دختر نگاهی به سقف انداخت با خودش گفت که قرارع باز اون مرتیکه عن رو ببینه،پاشد و لباسشو آماده کرد(خداوکیلی لباس ندارم به اون لباسی که میزارم نخندید🤓💔)به طرف میز آرایش رفت و آرایش الانشو پاک کرد و به آرایش ملیح کرد؛لباسشو پوشید و به طرف آینه رفت،یه بوس هوایی برا خودش فرستاد و به طرف پایین رفت،تو پله ها یادش اومد که به مادرش نگفته که آماده شه،با استرس پایین رفت مادرش و دید،مادرش نگاهی به هانول انداخت و گفت:خبریه هانول؟
هانول با یه لبخند ضایع لب زد:چیز..مامان....هههههه،امروز مهمونیم،بابا گفت بهت بگم😃
مامانش با لبخند گفت:باشه دخترم کی میریم؟
هانول با ترس لب زد: ههه،یکم بعد😃
مامان هانول لبخندش از رو لبش پاک شد و جاشو عصبانیت گرفت و گفت:پدسگگگگگگگگگگ الان به من میگییییییییی
هانول با استرس گفت:ببخشید به خدا یادم رفتتتتت
مادر هانول با عصبانیت به طرف اتاقش رفت و دروس بست
هانول روی مبل نشست و منتظر پدر و مادرش موند،بعد یکم مادرش بیرون اومد و گفت:من حاظرم،پدرت هنوز نیومده؟
هانول گفت:نه هنوز نیومده
مادرش کنارش نشست،باهم حرف میزدن که پدرش وارد خونه شدم و گفت:بیاین بریم
هانول مادرش پاشدن سوار ماشین شدن،بعد چند دقیقه رسیدن و راننده ماشین رو نگه داشت،پیاده شدن به طرف در خونه رفتن که یه خدمتکار بازش کرد و خانواده جئون دیده شد،پسر مثل همیشه یه پوزخند سرد روی لبش بود،هانول نگاهی بهش کرد و باهاش دست داد،جونکوکم همین کار رو کرد و به طرف پذیرایی حرکت کردن،نشستن و آقای جئون شروع به حرف زدن کرد و گفت:آقای شین خیلی ممنون که درخواست مون رو رد نکردید و اومدید
آقای شین یه لبخندی زد و گفت:کاری نیست که آقای جئون شماهم درخواست مارو رد نکردید
(نیم ساعت بعد)
همه باهم حرف میزدن جز جونکوک و هانول،همینحوری به هم زل زده بودن که هانول گفت:ام ببخشید دستشویی کجاس؟
آقای جئون گفت:جونکوک پسرم برو دستشویی رو به عروسم نشون بده($اخه مرددددد بزار هنوز ازدواج کنننننننن)
جونکوک گفت:باشه پدر
جونکوک و هانول پاشدن باهم رفتن ،از پدر و مادراشون که دور شدن جونکوک شروع به حرف زدن کرد و گفت:لباست میاد بهت
هانول لبخندی زد و گفت:ممنونم
هانول به طرف دستشویی رفت و گفت:برو دیگه دستشوییم باهام میای ایش
بعد این حرف هانول جونکوک هی بهش نزدیک میشد هانول هم به عقب میرفت که آخرش خورد به در دستشویی
جونکوک دستاشو دو طرف سرش گذاشت و............
شرطای پارت بعد:
۹۰تایی بشیم
کامنت:۵
لایک:۱۸
بازنشر:۶
اسلاید اول :لباس جونکوک
\\\\\دوم:لباس هانول(بدون کلاهش)
بوس به همتوننننننن💋
- ۱۳.۳k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط