{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۱۱

ادامه پارت ۱۱
»امن ترین خطر»

جونکوک نگاهش را به او دوخت. نگاهش سرد و خطرناک شد. 
«آره. یعنی جنگ شروع شده.»

جونکوک با قدم‌های بلند به سمت خروجی رفت. آیلین که هنوز اشک روی گونه‌هایش بود، تلاش کرد همراهش برود، اما نیرو نداشت. با این حال، دستان جونکوک لحظه‌ای بعد بازویش را گرفت و او را آرام به قدم‌ها برگرداند.

«امشب این‌جا نمی‌مونیم. زیاد خطرناکه. باید برگردیم عمارت.»

آیلین با صدایی ضعیف پرسید: «ولی… جنازه؟»

جونکوک لحظه‌ای مکث کرد. نه برای فکر کردن، برای کنترل کردن خشمش. 
«آدم‌هام رسیدگی می‌کنن. تو… باید زنده بمونی. این مهم‌ترین چیزه.»

مسیر خروج تاریک‌تر از همیشه بود. هر قدمی که برمی‌داشتند، بیشتر حس می‌کرد این مقصد تازه چیزی جز پایان آرامش زندگی‌اش نیست.

وقتی به بیرون رسیدند، باران شدید شروع شده بود. قطره‌ها محکم روی زمین می‌خوردند و هوا سنگین بود. جونکوک کتش را درآورد و روی سر و شانه‌های آیلین انداخت.

«سرما نخوری.»

آیلین حتی توان گریه هم نداشت. 
«جونکوک… الان من کاملاً تنها شدم.»

جونکوک در همان تاریکی، رو به او ایستاد. دو سانتیمتر فاصله. 
«نه. تا وقتی من زنده‌م، تنها نیستی.»

و برای اولین بار، صدای او نه فرمان بود، نه محافظت… 
این‌بار شبیه قول بود.

وقتی داخل ماشین نشستند، صدای باران روی سقف تبدیل شد به موسیقی غمگینی که سکوت بین‌شان را پر می‌کرد. آیلین سرش را به شیشه تکیه داد، اما نگاهش هنوز روی دست‌هایی بود که می‌لرزیدند.

«چرا… چرا گفتی من خودِ راز هستم؟» 
سؤالش لرزان بود.

جونکوک دست‌هایش را روی فرمان فشرد. 
«چون چیزی که اون‌ها می‌خوان… چیزی که جونگ‌هو پنهان کرده… مربوط به توئه. همه‌چیز از تو شروع شده.»

آیلین با صدایی بی‌جان پرسید: «ولی چطور؟ من که کسی نیستم.»

جونکوک نگاهش را از آینه روی او انداخت. 
«دقیقاً چون فکر می‌کنی "کسی نیستی"، خطرناک‌ترین نقطه این بازی شدی.»

جمله‌ای بود که حتی از شلیک گلوله‌ها هم بیشتر لرزه به جانش انداخت.

وقتی به عمارت رسیدند، هانا با چهره‌ای نگران از پله‌ها پایین آمد. 
«خدا رو شکر… سالمید. آیلین؟»

آیلین به محض دیدن هانا فرو ریخت. هانا او را در آغوش گرفت. 
«آروم باش عزیزم… می‌دونم، می‌دونم…»

جونکوک رو به مردانش گفت: «پست‌ها رو دو برابر کنید. از امشب کسی بدون خبر من وارد یا خارج نمیشه. حتی خدمتکارها.»

سپس نگاهش به آیلین افتاد که هنوز در آغوش هانا می‌لرزید. 
«ببرش اتاقش. باید استراحت کنه.»

هانا سر تکان داد و آیلین را آرام به سمت پله‌ها برد.

اما قبل از اینکه از سالن خارج شوند، آیلین برگشت و نگاهش با نگاه جونکوک گره خورد.

چیزی میان آن دو رد و بدل شد: 
درد، خشم، ترس… اما پشت همه‌ی آن‌ها چیزی بود که هر دو هنوز نامش را نمی‌دانستند.

جونکوک آهسته گفت: 
«از فردا… همه حقیقت رو بهت می‌گم. حتی اون چیزهایی که ممکنه دنیات رو دوباره خراب کنه.»

آیلین فقط توانست بپرسد: 
«چرا… برای من این کارو می‌کنی؟»

جونکوک مکث کرد. برای اولین بار نگاهش نرم‌تر شد. 
«چون… جونگ‌هو ازم خواسته بود مراقبت کنم. 
و چون… نمی‌تونم اجازه بدم یه نفر دیگه رو هم از دست بدم.»

آیلین هیچ نگفت. فقط اشکش دوباره بی‌صدا سرازیر شد.

و این‌گونه، در دل باران و تاریکی، فصل تازه‌ای از سرنوشت آیلین آغاز شد؛ فصلی که نه فقط جنگ و خون، بلکه حقیقت‌های دفن‌شده، خیانت‌ها و احساساتی را در دل خود داشت که هیچ‌کدام‌شان آماده روبه‌رو شدن با آن نبودند.

پارت ۱۲: «جعبه‌ای که سرنوشت را تغییر می‌دهد» 
در راه است…
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#جونگکوک
#فیکشن
دیدگاه ها (۳)

« امن ترین خطر »پارت ۱۲«جعبه‌ای که سرنوشت را تغییر می‌دهد» ص...

امن ترین خطرپارت ۱۳«اولین خون در خانه» صدای شلیک‌ها هر لحظه ...

« امن ترین خطر »پارت ۱۱  «وقتی مرگ نزدیک می‌شود» صدای آژیر ب...

«امن ترین خطر»پارت ۱۰ چند ثانیه، آیلین فقط به جونکوک خیره ما...

«امن ترین خطر »پارت : ۴ بارون آروم روی شیشه‌های بلند عمارت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط