{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«امن ترین خطر »

«امن ترین خطر »
پارت : ۴

بارون آروم روی شیشه‌های بلند عمارت می‌خورد و فضای خونه رو ساکت‌تر از همیشه کرده بود.

آیلین روی صندلی کنار مبل نشسته بود و پنبه آغشته به الکل رو روی زخم دست جونکوک فشار می‌داد. بوی خون و الکل توی هوا پیچیده بود.

جونکوک حتی تکون هم نمی‌خورد. انگار درد براش عادی بود.

اما آیلین نمی‌تونست عادی نگاهش کنه.

از فاصله نزدیک، برای اولین بار متوجه جزئیات صورتش شده بود. خط فکش، موهای مشکی نامرتبی که روی پیشونیش افتاده بودن، و اون نگاه سردی که انگار هیچ‌وقت کاملاً آروم نمی‌شد.

آیلین آروم گفت:
«گلوله بود؟»

جونکوک نگاهش نکرد.
«فقط خراش.»

«اون صدای تیراندازی “فقط خراش” نبود.»

جونکوک نفس کوتاهی کشید و سرش رو به پشتی مبل تکیه داد.
«تو لازم نیست چیزی درباره کارای من بدونی.»

آیلین اخم کرد.
«وقتی وسطش گیر افتادم چرا.»

جونکوک این بار مستقیم نگاهش کرد. نگاهش سنگین بود، طوری که آیلین مجبور شد چند ثانیه بعد چشم بدزده.

«چون هرچی کمتر بدونی، بیشتر زنده می‌مونی.»

دست آیلین برای لحظه‌ای متوقف شد.

این جمله رو خیلی جدی گفته بود. بدون شوخی. بدون اغراق.

آیلین دوباره شروع به بستن زخم کرد ولی ذهنش درگیر بود. 
از وقتی وارد این عمارت شده بود، هیچ‌چیز طبیعی نبود. نه آدم‌هایی که دور خونه کشیک می‌دادن، نه اسلحه‌هایی که راحت روی میز رها می‌شدن، نه حتی خود جونکوک.

اون خطرناک بود.

این رو خوب می‌فهمید.

ولی عجیب‌تر این بود که با وجود ترسش، دلش نمی‌خواست ازش فاصله بگیره.

وقتی بستن زخم تموم شد، آیلین آروم گفت:
«تموم شد.»

جونکوک نگاهی به بانداژ انداخت.
«بد نبود.»

آیلین پوزخند زد.
«چه تعریف گرمی.»

قبل از اینکه جونکوک چیزی بگه، در عمارت باز شد و یکی از مردها وارد شد.

«رئیس، جونگ‌هو پشت خطه.»

فضای اتاق فوراً عوض شد.

اخم جونکوک عمیق‌تر شد و بلند شد.
«تنها بذارمون.»

مرد سریع سر تکون داد و رفت.

آیلین ناخودآگاه به جونکوک نگاه کرد.
«جونگ‌هو چی می‌خواد؟»

جونکوک گوشی رو از مرد گرفت اما قبل از جواب دادن چند ثانیه ساکت موند.

«کنجکاوی زیاد تو این خونه خطرناکه.»

بعد تماس رو جواب داد و سمت پنجره رفت.

آیلین فقط تکه‌هایی از حرف‌ها رو می‌شنید.

«…گفتم امنه.»

«…نه، هنوز چیزی نمی‌دونه.»

«…اون تحت محافظته.»

آیلین اخم کرد.

«اون» یعنی خودش.

حس بدی توی دلش پیچید.

وقتی تماس تموم شد، جونکوک چند لحظه همون‌جا ایستاد و بعد برگشت سمتش.

«از فردا بدون اجازه از اتاقت بیرون نمیای.»

آیلین شوکه نگاهش کرد.
«چی؟»

«اوضاع بیرون به‌هم ریخته.»

«من زندانی نیستم.»

«الان هستی.»

آیلین با عصبانیت بلند شد.
«تو نمی‌تونی برای من تصمیم بگیری.»

جونکوک چند قدم نزدیک‌تر شد. اختلاف قدشون باعث شد آیلین ناخودآگاه عقب بره.

«می‌تونم. چون اگه یه نفر تو رو بیرون این خونه ببینه، مستقیم می‌کشنت.»

صدای جونکوک بلند نبود ولی تهدید داخلش واقعی بود.

قلب آیلین تند می‌زد.
«چرا…؟ من که هیچ‌کاری نکردم.»

جونکوک برای چند ثانیه ساکت موند.

انگار داشت تصمیم می‌گرفت چقدر حقیقت رو بگه.

بعد خیلی آروم گفت:
«تو چیزی دیدی که نباید می‌دیدی.»

آیلین گیج نگاهش کرد.
«من حتی نمی‌دونم درباره چی حرف می‌زنی.»

«و بهتره همین‌طور بمونه.»

سکوت بینشون سنگین شد.

آیلین از این همه راز متنفر بود. از اینکه همه‌چیز رو ازش پنهان می‌کردن. از اینکه هیچ کنترلی روی زندگیش نداشت.

با عصبانیت گفت:
«شاید بهتر بود همون شب ولم می‌کردید بمیرم.»

به محض اینکه جمله از دهنش خارج شد، نگاه جونکوک تغییر کرد.

تاریک‌تر شد.

اونقدر سریع نزدیکش شد که آیلین نفسش بند اومد.

«دیگه همچین حرفی نزن.»

صداش آروم بود اما خطرناک.

آیلین برای لحظه‌ای کاملاً بی‌حرکت موند.

فاصله‌شون خیلی کم شده بود. می‌تونست بوی عطر تلخ جونکوک رو حس کنه، حتی گرمای نفس‌هاش رو.

قلبش بی‌دلیل محکم می‌کوبید.

جونکوک چند ثانیه بهش خیره موند، بعد انگار تازه متوجه نزدیکی‌شون شد، عقب رفت و دستش رو بین موهاش کشید.

«برو بخواب آیلین.»

این اولین بار بود اسمش رو اینطوری صدا می‌زد.

ادامش کامنت ها جا نشد
دیدگاه ها (۴)

« امن ترین خطر »پارت : ۳ حدود یک ساعت گذشته بود. آیلین روی ت...

«امن ترین خطر»پارت: ۲ آیلین هنوز چمدونش رو کامل باز نکرده بو...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁰ویو اِلا___خواب…نیومد.با ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط