{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باید با من حرف می زدی

باید با من حرف می زدی
من محتاجِ یک جمله بودم
جمله ای از تو 
که مرا از آغوشِ زنجیرهای نَنوشتن، برَهاند.
باید با من حرف می زدی
تا چیزی می نوشتم
کلیدِ ادامه ی زندگی، در حنجره ی تو بود
در صدای تو
تویی که در من، من را گُم کرده بودی..
دیدگاه ها (۱)

وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمیتواند جلوی او را بگیردتن...

چـه قدر تلـــخ شده ایاین روزهــا …قندهــایت رادر دل چه کسی آ...

آنقدَر حظ میکنم "بانو" صدایم میکنییا که خاتون تمام قصه هایم ...

هــیـــچ نــگــو.....فــقـــط چــشـمــهـایــــت را ببند و نـ...

_ زندگی همیشه با لبخند شروع می‌شه،با خیال‌های ساده ‌لوحانه ا...

روز هایِ اول تو را تنها کودکی سرگردان می‌دیدم که به آغوشی ام...

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط