رمان عشق خواستنی
⭐🪼💫رمان عشق خواستنی💫🪼⭐
اتم و ۲۰ سالمه
من جونکوک مافیام و ۲۴ سالمه
منم میام دوست ات و همیشه بد موقع سر و کلم پیدا میشه
ات؛ تو مدرسه بودیم که یهو زنگ خورد میا با ات خداحافظی کرد امروز تولدم بود پس رفتم به سمت یک کافه راه کافه ترسناک بود ولی ارزشش رو داشت من ازجونکوک خوشم میاد خیلی خوشگل و... است
ولی خب اون فکد نکنم راستش عاشقش نیستم ولی خب خیلی جذاب.
صدای جنکوک رو شنیدم رفتم فضولی که یهو میا صدام زد و گفت اتتتتت (با عر زدن)
ات ترسید و جنکوک رو نگاه کرد دید اومد سمتش رسید بهش و گفت بگیرینشون به سمت ما اشاره کرد دستای من و بستن و یک طناب بهش وصل کردن من گفتم تو رو خدا بزار بریم ما ا کاری نکردیم..
.کوک: طناب رو دور دستش پیچید و من کشید منم پشت سرش ربتم که نیفتم.
یهو صورتم خورد به سینه های جونکوک که یهو وایستاد جلو رو دیدم یک ماشین نشست تو ناشین گفت سوار شو منم گفتم کجا بشینم؟!
کوک: رو پام دیگه
ات: چییییی... م.. ن.. نم.. یشه
کوک: نه نمیشه بعدم دستش رو گرفتم و کشیدمش به سمت خودم و درو بستم.
ات: متوجه شدم جام بد و باید برم اونور تر خواستم تکون بخورم که جونکوک گرفته بودم گفتم جونکوک...
کوک: میدونستم چی میگه و خجالته پس بیشتر نزدیکش کردم به...
ات: فامیدم داره از قسط میکنه... سکوت کردن
کوک: هی وول میخورد یادم اومد که دلش درد میکنه (کوک از ۸ سالگی از ات خوشش میاد و همچی رو راجبش میدونه)
کوک:حواسم به بیرون بود دستم رو دور دلش بردم که ماساژش بدم.
۳ دیقه بعد
کوک: ات هی میگفت ایی منم توجهی نمیکردم تا ایییی که گفت بلند شد گفتم چرا انقدر میگی اییی که حواسم رفت به دستام داشتم با تمام توان دلش رو فشار میدادم به حای ماساژ دادنش (🤣)
ات: می.. ش.. ه بس... کن.. ی دل.. م در.. د میک.. نه.
کوک: اه ببخشید نزدیکش شدم رو لبم رو گذاشتم رو لباش و مک میزدم که فکر کردم صورتم خیس شده جدا شدم دیدم داره گریه میکنه ات
ات: تو.. رو.. خدا.. بس .هق. ک... ن... ن.. هق هق
کوک: ببخشید ناراحت نباش پیشونیش رو میزاره رو پیشونیش و میگه ببخشید قشنگم.
ات: رسیدیم یک خونه ی بزرگیبود خونه که... کاخ بود
ات: میا کجاست تو عمارت (خوشحال)
کوک: نه 🤣اینجا اتاقکی گرفتم بعضی وقتا میام (دروغ میگفت اینجا رو گرفته برای ات)
ات بیا بریم ات میخاست راه بره که متوجه شد پاهاش رو بستم
ات: عا دو تا سوال
کوک: بگو
ات: چی صدات کنم
کوک: یا شوهری یا ارباب
ات: ارباب میشه پام رو باز کنی
کوک: نه
ات: خ. ب... خ.. ب
کوک: یک شرطداره
ات: چی
کوک: امشب بغلت کنم بخوابیم
ات: ا.. ا... ام... م... خ.. ب خب باشه ول.. ی فقط.. بغ.. ل
کوک: اوکی خم میشه و پاشرو باز میکنه.
کوک: بیا بریم داخل
ات: کوک وایسا میشه دستام رو هم بازکنی؟
کوک: اینم شرط داره
ات:خب قبول
کوک: باید بزاری ببوسمت هروقت که خواستم
ات: چ.. چ. یییییییی چی (نیمه داد)
کوک میره جلو و دستش رو باز میکنه و محکم دستش رو میگیره که فرارنکنه
کوک: وارد عمارت شدیم رفتیم بالا که ات حواسش به اینور و اونور بود یهو افتاد و یک شیشه شیکست سریع رفتم سمتش و بلندش کردم و دید داره از کمرش خون میاد...
کوک: بردمش بالا و درازش کردم رو تخت به پشت
ات: من افتادم کمرم سوخت فهمیده شیشه ی ریزی رفت تو کمرک در حالت هادی بلند میشدم و شیشه رو در میوردم همین اما یهو دیوم کوک خیلی ترسیده سریع بلندم کرد و برد اتاق منو به سمت دلم روی تخت گذاشت بلند شدم و نشستم اومد و گفت چیکار میکنه دراز بکش اگر چیزیت شه چیکار کنم (عربده نه ها عربدهههه)
ات؛ اونجوری که داد زد بغضم گرفت و گریه کردم
کوک: ببخشید گریه نکن گریه نکن ات ببخشید معذرت میخوام ات تو رو خدا ببخش منو...
ات: ارباب تو رو خدا بزار من برم قول میدم هیچی به هیچکس نگم
کوک: دیدم ات نشست رو زمین رو دو تا زانوش و التماسم کرد که بزارم بره
کوک: انقدر ازمن بدت میاد؟ (ناراحت)
ات: نه نه ارباب م.. ن.. من فقط میخوام برم خونه.
کوک: خب تو از این به بعد اینجا زندگی میکنی و اینجا خونت.
ات: چی؟
کوک: گفت دراز بکشتا اون شیشه رو در بیارم دراز کشیدم شیشه رو در اورد و بعد جای زخمم رو بوسید خیلی اروم.
کوک: یک چسب زدم و لباسش رو درست کردم و گفتم بشین.
ات نشست و منم گفتم
کوک: ات ببخشید دلت بهتر؟
ات: دلم؟
کوک اره فشارش دادم
ات: آره انقدر از این بلا ها سرم اومده
کوک خون جلوی چشماش رو گرفت داد زد کی اینکار رو کرده
ات: خیلیا
دخترای مدرسه
بعضی از مشتری ها و....
کوک دونه دونه اشون رو بگه باید حساب پس بدن (عربده)
ات: واقعانیاز نیست
کوک نیاز
ات: ارباب داد نزن تو رو خدا (گریه)
کوک: ب...
ادامه دارد....
از پارت بعد شرط داریم
اتم و ۲۰ سالمه
من جونکوک مافیام و ۲۴ سالمه
منم میام دوست ات و همیشه بد موقع سر و کلم پیدا میشه
ات؛ تو مدرسه بودیم که یهو زنگ خورد میا با ات خداحافظی کرد امروز تولدم بود پس رفتم به سمت یک کافه راه کافه ترسناک بود ولی ارزشش رو داشت من ازجونکوک خوشم میاد خیلی خوشگل و... است
ولی خب اون فکد نکنم راستش عاشقش نیستم ولی خب خیلی جذاب.
صدای جنکوک رو شنیدم رفتم فضولی که یهو میا صدام زد و گفت اتتتتت (با عر زدن)
ات ترسید و جنکوک رو نگاه کرد دید اومد سمتش رسید بهش و گفت بگیرینشون به سمت ما اشاره کرد دستای من و بستن و یک طناب بهش وصل کردن من گفتم تو رو خدا بزار بریم ما ا کاری نکردیم..
.کوک: طناب رو دور دستش پیچید و من کشید منم پشت سرش ربتم که نیفتم.
یهو صورتم خورد به سینه های جونکوک که یهو وایستاد جلو رو دیدم یک ماشین نشست تو ناشین گفت سوار شو منم گفتم کجا بشینم؟!
کوک: رو پام دیگه
ات: چییییی... م.. ن.. نم.. یشه
کوک: نه نمیشه بعدم دستش رو گرفتم و کشیدمش به سمت خودم و درو بستم.
ات: متوجه شدم جام بد و باید برم اونور تر خواستم تکون بخورم که جونکوک گرفته بودم گفتم جونکوک...
کوک: میدونستم چی میگه و خجالته پس بیشتر نزدیکش کردم به...
ات: فامیدم داره از قسط میکنه... سکوت کردن
کوک: هی وول میخورد یادم اومد که دلش درد میکنه (کوک از ۸ سالگی از ات خوشش میاد و همچی رو راجبش میدونه)
کوک:حواسم به بیرون بود دستم رو دور دلش بردم که ماساژش بدم.
۳ دیقه بعد
کوک: ات هی میگفت ایی منم توجهی نمیکردم تا ایییی که گفت بلند شد گفتم چرا انقدر میگی اییی که حواسم رفت به دستام داشتم با تمام توان دلش رو فشار میدادم به حای ماساژ دادنش (🤣)
ات: می.. ش.. ه بس... کن.. ی دل.. م در.. د میک.. نه.
کوک: اه ببخشید نزدیکش شدم رو لبم رو گذاشتم رو لباش و مک میزدم که فکر کردم صورتم خیس شده جدا شدم دیدم داره گریه میکنه ات
ات: تو.. رو.. خدا.. بس .هق. ک... ن... ن.. هق هق
کوک: ببخشید ناراحت نباش پیشونیش رو میزاره رو پیشونیش و میگه ببخشید قشنگم.
ات: رسیدیم یک خونه ی بزرگیبود خونه که... کاخ بود
ات: میا کجاست تو عمارت (خوشحال)
کوک: نه 🤣اینجا اتاقکی گرفتم بعضی وقتا میام (دروغ میگفت اینجا رو گرفته برای ات)
ات بیا بریم ات میخاست راه بره که متوجه شد پاهاش رو بستم
ات: عا دو تا سوال
کوک: بگو
ات: چی صدات کنم
کوک: یا شوهری یا ارباب
ات: ارباب میشه پام رو باز کنی
کوک: نه
ات: خ. ب... خ.. ب
کوک: یک شرطداره
ات: چی
کوک: امشب بغلت کنم بخوابیم
ات: ا.. ا... ام... م... خ.. ب خب باشه ول.. ی فقط.. بغ.. ل
کوک: اوکی خم میشه و پاشرو باز میکنه.
کوک: بیا بریم داخل
ات: کوک وایسا میشه دستام رو هم بازکنی؟
کوک: اینم شرط داره
ات:خب قبول
کوک: باید بزاری ببوسمت هروقت که خواستم
ات: چ.. چ. یییییییی چی (نیمه داد)
کوک میره جلو و دستش رو باز میکنه و محکم دستش رو میگیره که فرارنکنه
کوک: وارد عمارت شدیم رفتیم بالا که ات حواسش به اینور و اونور بود یهو افتاد و یک شیشه شیکست سریع رفتم سمتش و بلندش کردم و دید داره از کمرش خون میاد...
کوک: بردمش بالا و درازش کردم رو تخت به پشت
ات: من افتادم کمرم سوخت فهمیده شیشه ی ریزی رفت تو کمرک در حالت هادی بلند میشدم و شیشه رو در میوردم همین اما یهو دیوم کوک خیلی ترسیده سریع بلندم کرد و برد اتاق منو به سمت دلم روی تخت گذاشت بلند شدم و نشستم اومد و گفت چیکار میکنه دراز بکش اگر چیزیت شه چیکار کنم (عربده نه ها عربدهههه)
ات؛ اونجوری که داد زد بغضم گرفت و گریه کردم
کوک: ببخشید گریه نکن گریه نکن ات ببخشید معذرت میخوام ات تو رو خدا ببخش منو...
ات: ارباب تو رو خدا بزار من برم قول میدم هیچی به هیچکس نگم
کوک: دیدم ات نشست رو زمین رو دو تا زانوش و التماسم کرد که بزارم بره
کوک: انقدر ازمن بدت میاد؟ (ناراحت)
ات: نه نه ارباب م.. ن.. من فقط میخوام برم خونه.
کوک: خب تو از این به بعد اینجا زندگی میکنی و اینجا خونت.
ات: چی؟
کوک: گفت دراز بکشتا اون شیشه رو در بیارم دراز کشیدم شیشه رو در اورد و بعد جای زخمم رو بوسید خیلی اروم.
کوک: یک چسب زدم و لباسش رو درست کردم و گفتم بشین.
ات نشست و منم گفتم
کوک: ات ببخشید دلت بهتر؟
ات: دلم؟
کوک اره فشارش دادم
ات: آره انقدر از این بلا ها سرم اومده
کوک خون جلوی چشماش رو گرفت داد زد کی اینکار رو کرده
ات: خیلیا
دخترای مدرسه
بعضی از مشتری ها و....
کوک دونه دونه اشون رو بگه باید حساب پس بدن (عربده)
ات: واقعانیاز نیست
کوک نیاز
ات: ارباب داد نزن تو رو خدا (گریه)
کوک: ب...
ادامه دارد....
از پارت بعد شرط داریم
- ۸.۰k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط