رمان عشق خواستنی
💫🪼✨رمان عشق خواستنی✨🪼💫
ات: ارباب داد نزن تو رو خدا (گریه)
کوک: باشه ببخشید بیا بخوابیم فردا کلی کار داریم...
ات: ممنون
کوک دراز میکشه
ات: ارباب خب خب من من
کوک: تو چی
ات: من لباس ندارم
کوک لباسایمنو میپوشی؟
ات اگر چیز دبگه ای دارید برایمن ممنون میشم
کوک رفتم بیرون اتاق خواهرم گفتم لباس خوابات کجان گفت اونجا من رفتم و یک لباس خواب خیلی باز برداشتم
و رفتم خواهرم داشت داد و بیداد میکرد و من گفتم برات میخرم....
ات: کوک اومد داخل
کوک: بیا اینا رو بپوش
ات: کتش کوش؟
کوک؛ میدونستم که کت داره ولی از خواهرم نگرفتم که لباسش باز تر باش
کوک: نداشت
ات: خب خب این که خیلی باز
کوک: جخالت میکشی 😂
ات؛ خب اره معلومه
کوک: بپوشش(خیلی جدی )
ات: اخ...
کوک: آخه نداره بپوش(داد)
ات: ب.. با.. ب.. باش
کوک: بدو
ات: ار.. ار... باب... من کککجا...عوضش.. ک... ن.. م
کوک: جلوی من
ات: سرم رو انداختم پایین هیچ کاری نکدردم
کوک: شوخی کردم 🤣🤣😂😂
برو تو حموم
ات: ممنون ارباب
کوک: دراز کشیدم لباسم دو در آوردم (بالاتنه منحرف نشید)
ات: رفتم بیرون دیدمش که لخت بود تپش قلب گرفتم چون ازش خوشم میومد
کوک: بیا بغلت کنم
ات: چی
کوک: قول دادی
ات: ب.. ب.. اش
کوک: اومد رو تخت بغلش کردم خیلی محکم بغلش کرده بودم
ات: ارباب یکم آروم تر نمیتونم نفس بکشم
کوک: باشه...
بوسیدمش و گفتم اینم قول دادی محکم لبم رو گذاشتم رو لبش و مک زدم
ات: گریه ام گرفت و کوک ولم کردگفت
کوک: چرا گریه میکنی ات
ات: چرا محو دزدیدی خیلی های دیگه هممیتونی ببوسی
کوک: چون واقعا دوست دارم
و بعد گفتن این یک بوسه ی خیلی خیلی خیلی نرم روی لبش گذاشتم و دراز کشیدم و بغلش کردم و به سمت خودم کشوندمش.
کوک: شب بخیر گوگولی
ات: شوک شده بودم واقعا منو دوست داره من باید چیکار کنم آخه.
سیاهی...
صبح شد
کوک: بیدار شدم ات خوتب بود خیلی کیوت بود شروع کردم بوسیدنس (خیلی آروم)
کوک: فهمیدم بیدار شده ولی توجهی نکردم و ادامه دادم خیلی خوشمزه بود دلم میخواست تا آخر عمرم ببوسمش
ات: بیدار شدم یکیداشت منو میبوسید فهمیدم ارباب
دستم رو گذاشتم رو سینش و هلش دادم ولی خیلی از من زورش بیشتر بود..
بالاخره ولم کرد
ات: اشکام سرازیر و گریه کردم حسابی
کوک: چرا گریه میکنی مگه چیکارت کردم (ناراحت)
ات: من.. م.. ن میشه منو نبوسی؟
کوک: چرا تو چی؟
ات:من از مردا میترسم چون.. چ.. ون
کوک: چون چی
ات: ولش کن فقط میشه بامن کاری نداشته باشی؟
کوک: باشه و رفتم بیرون
کوک: گفتم بفهمن چرا ات از مردا میترسه؟
ات بلند شد و گفت ارباب ارباب
کوک: رفتم تو اتاق دیدم ات وایستاد تو اون لباس خیلی وسوسه انگیز شده بود
کوک: بله ات (همینجوری داشتم به بدنش نگاه میکردم)
ات: چرا اینجوری نگام میکنی؟
کوک: دلم میخواد بخورمت ولی مطمئنم میزنی زیر گریه ـ
ات: ارباب میشه ازتون یک سوال بپرسم؟
کوک: بپرس
ات: چرا منو دزدیدی؟
کوک: چند بار بگم عاشقتم خیلی زیاد و دلم میخواد همین الان انقدر ببوسمت که دیگه لبام رو حس نکنم ولی خب وقتی گریه میکنی یا میترسی قلبم درد میگیره...
ات:ارباب من...
کوک: نزاشتم حرفشرو تموم کنه گفتم بهم بگو کوک خیلی خب شوهری زیاد روی...
ات: کــــــ.. ــ ـ.. ـوکـ. ـ... ــ.
کوک: چرا اینجوری میگی کوک😂
ات: وایسا ببینم تو کوک بی تی اسی؟؟؟؟
کوک: آره 😎
ات: وایییی خدایا (میپره بغل کوک)
کوک:اگر میدونستم انقدر خوشحال میشی زود تر میگفتم
ات: ببخشید اذیتت کردم
کوک: خندم گرفت و خندیدم و گفتم پس میشه الان دیگه ببوسمت؟ دیگه؟
ات: خب... خ..خ. ب
کوک: خب چی
ات: خب اره
کوک: یعنی دیگه گریه نمیکنی
ات: نه
کوک دلم میخواست از خوشحالی پرواز کنم
کوک: رفتم نزدیکش شدم و شروع کردم بوسیدنش مک های وحشتناکی میزدم دستم رو بردم دور کمرش و چسبوندمش به خودم و مک میزدم.
ات: خیلی خوشحال شد اومد جلو بوسیدم مک های خیلی دردناکی میزد لب پایینم کامل تو دهنش بود .
زبونش رو کرد تو دهنم نمیتونستم نفس بکشم زدم به سینش ولی تکون نخورد رنگ پوستم بنفش شد
کوک: بنفش شده بود نمیتونست نفس بکشه واسه همین ولش کردم که افتاد روم و به نفس نفس زدن افتاد.
ات: نفس نفس نفس...
کوک: خوبی؟
ات: نـ..... نفس........ نفس........ ه
کوک...
ادامه دار...
ات: ارباب داد نزن تو رو خدا (گریه)
کوک: باشه ببخشید بیا بخوابیم فردا کلی کار داریم...
ات: ممنون
کوک دراز میکشه
ات: ارباب خب خب من من
کوک: تو چی
ات: من لباس ندارم
کوک لباسایمنو میپوشی؟
ات اگر چیز دبگه ای دارید برایمن ممنون میشم
کوک رفتم بیرون اتاق خواهرم گفتم لباس خوابات کجان گفت اونجا من رفتم و یک لباس خواب خیلی باز برداشتم
و رفتم خواهرم داشت داد و بیداد میکرد و من گفتم برات میخرم....
ات: کوک اومد داخل
کوک: بیا اینا رو بپوش
ات: کتش کوش؟
کوک؛ میدونستم که کت داره ولی از خواهرم نگرفتم که لباسش باز تر باش
کوک: نداشت
ات: خب خب این که خیلی باز
کوک: جخالت میکشی 😂
ات؛ خب اره معلومه
کوک: بپوشش(خیلی جدی )
ات: اخ...
کوک: آخه نداره بپوش(داد)
ات: ب.. با.. ب.. باش
کوک: بدو
ات: ار.. ار... باب... من کککجا...عوضش.. ک... ن.. م
کوک: جلوی من
ات: سرم رو انداختم پایین هیچ کاری نکدردم
کوک: شوخی کردم 🤣🤣😂😂
برو تو حموم
ات: ممنون ارباب
کوک: دراز کشیدم لباسم دو در آوردم (بالاتنه منحرف نشید)
ات: رفتم بیرون دیدمش که لخت بود تپش قلب گرفتم چون ازش خوشم میومد
کوک: بیا بغلت کنم
ات: چی
کوک: قول دادی
ات: ب.. ب.. اش
کوک: اومد رو تخت بغلش کردم خیلی محکم بغلش کرده بودم
ات: ارباب یکم آروم تر نمیتونم نفس بکشم
کوک: باشه...
بوسیدمش و گفتم اینم قول دادی محکم لبم رو گذاشتم رو لبش و مک زدم
ات: گریه ام گرفت و کوک ولم کردگفت
کوک: چرا گریه میکنی ات
ات: چرا محو دزدیدی خیلی های دیگه هممیتونی ببوسی
کوک: چون واقعا دوست دارم
و بعد گفتن این یک بوسه ی خیلی خیلی خیلی نرم روی لبش گذاشتم و دراز کشیدم و بغلش کردم و به سمت خودم کشوندمش.
کوک: شب بخیر گوگولی
ات: شوک شده بودم واقعا منو دوست داره من باید چیکار کنم آخه.
سیاهی...
صبح شد
کوک: بیدار شدم ات خوتب بود خیلی کیوت بود شروع کردم بوسیدنس (خیلی آروم)
کوک: فهمیدم بیدار شده ولی توجهی نکردم و ادامه دادم خیلی خوشمزه بود دلم میخواست تا آخر عمرم ببوسمش
ات: بیدار شدم یکیداشت منو میبوسید فهمیدم ارباب
دستم رو گذاشتم رو سینش و هلش دادم ولی خیلی از من زورش بیشتر بود..
بالاخره ولم کرد
ات: اشکام سرازیر و گریه کردم حسابی
کوک: چرا گریه میکنی مگه چیکارت کردم (ناراحت)
ات: من.. م.. ن میشه منو نبوسی؟
کوک: چرا تو چی؟
ات:من از مردا میترسم چون.. چ.. ون
کوک: چون چی
ات: ولش کن فقط میشه بامن کاری نداشته باشی؟
کوک: باشه و رفتم بیرون
کوک: گفتم بفهمن چرا ات از مردا میترسه؟
ات بلند شد و گفت ارباب ارباب
کوک: رفتم تو اتاق دیدم ات وایستاد تو اون لباس خیلی وسوسه انگیز شده بود
کوک: بله ات (همینجوری داشتم به بدنش نگاه میکردم)
ات: چرا اینجوری نگام میکنی؟
کوک: دلم میخواد بخورمت ولی مطمئنم میزنی زیر گریه ـ
ات: ارباب میشه ازتون یک سوال بپرسم؟
کوک: بپرس
ات: چرا منو دزدیدی؟
کوک: چند بار بگم عاشقتم خیلی زیاد و دلم میخواد همین الان انقدر ببوسمت که دیگه لبام رو حس نکنم ولی خب وقتی گریه میکنی یا میترسی قلبم درد میگیره...
ات:ارباب من...
کوک: نزاشتم حرفشرو تموم کنه گفتم بهم بگو کوک خیلی خب شوهری زیاد روی...
ات: کــــــ.. ــ ـ.. ـوکـ. ـ... ــ.
کوک: چرا اینجوری میگی کوک😂
ات: وایسا ببینم تو کوک بی تی اسی؟؟؟؟
کوک: آره 😎
ات: وایییی خدایا (میپره بغل کوک)
کوک:اگر میدونستم انقدر خوشحال میشی زود تر میگفتم
ات: ببخشید اذیتت کردم
کوک: خندم گرفت و خندیدم و گفتم پس میشه الان دیگه ببوسمت؟ دیگه؟
ات: خب... خ..خ. ب
کوک: خب چی
ات: خب اره
کوک: یعنی دیگه گریه نمیکنی
ات: نه
کوک دلم میخواست از خوشحالی پرواز کنم
کوک: رفتم نزدیکش شدم و شروع کردم بوسیدنش مک های وحشتناکی میزدم دستم رو بردم دور کمرش و چسبوندمش به خودم و مک میزدم.
ات: خیلی خوشحال شد اومد جلو بوسیدم مک های خیلی دردناکی میزد لب پایینم کامل تو دهنش بود .
زبونش رو کرد تو دهنم نمیتونستم نفس بکشم زدم به سینش ولی تکون نخورد رنگ پوستم بنفش شد
کوک: بنفش شده بود نمیتونست نفس بکشه واسه همین ولش کردم که افتاد روم و به نفس نفس زدن افتاد.
ات: نفس نفس نفس...
کوک: خوبی؟
ات: نـ..... نفس........ نفس........ ه
کوک...
ادامه دار...
- ۱۵.۲k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط