{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران می‌بارید و داشت عطرِ خاطره‌ها در شهر بلند می‌شد.

باران می‌بارید و داشت عطرِ خاطره‌ها در شهر بلند می‌شد.
سرعتم را کم کردم تا دلتنگی را بهتر ببینم.
آن‌وقت‌ها، درست همین‌جا دستت را محکم‌تر گرفته بودم.
آرام‌تر جلو رفتم و یادم آمد آن‌جا کنار آن درخت، وقتی خیره مانده بودی و عشق در چشمانت حلقه زده بود، برایت بسیار مُرده بودم...
اما حالا زنده‌ام...
بی آنکه نفسی را به قصدِ ادامه دادن کشیده باشم.
یا قرار باشد دستی را محکم بگیرم و قولِ مردنِ دوباره‌ای بدهم.
این روزها، دیگر عشق را نمی‌دانم چیست. اما می‌دانم، وقتی رسیدنی در کار نباشد، باران آنی که مبتلاست را، بیشتر غمگین می‌کند...
.
[مریم قهرمانلو]
دیدگاه ها (۲)

درخواستی تک پارتی از مایکی

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

*بادکنک!*🎈دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن باد...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش اول_ _سردرگم هستم. با خودم در جنگم.می‌خواه...

سایه‌های کلاغپارت چهل‌ویکم | نامه‌ای که هیچ‌وقت فرستاده نشدس...

می‌گفت:دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن بادکنک...

پروانه جان

سناریو کازوتورا درخواستی

با احترام به آن چیزی که کاش داشتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط