{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران می‌بارید و داشت عطرِ خاطره‌ها در شهر بلند می‌شد.

باران می‌بارید و داشت عطرِ خاطره‌ها در شهر بلند می‌شد.
سرعتم را کم کردم تا دلتنگی را بهتر ببینم.
آن‌وقت‌ها، درست همین‌جا دستت را محکم‌تر گرفته بودم.
آرام‌تر جلو رفتم و یادم آمد آن‌جا کنار آن درخت، وقتی خیره مانده بودی و عشق در چشمانت حلقه زده بود، برایت بسیار مُرده بودم...
اما حالا زنده‌ام...
بی آنکه نفسی را به قصدِ ادامه دادن کشیده باشم.
یا قرار باشد دستی را محکم بگیرم و قولِ مردنِ دوباره‌ای بدهم.
این روزها، دیگر عشق را نمی‌دانم چیست. اما می‌دانم، وقتی رسیدنی در کار نباشد، باران آنی که مبتلاست را، بیشتر غمگین می‌کند...
.
[مریم قهرمانلو]
دیدگاه ها (۲)

من تو را تصویر خواهم کردتو را به رنگ، به نور،و به آوازهای رن...

‏وقتی ١٠ دقیقه مادربزرگمو با بیسکوییتام تنها میذارم.

با بودنت، طعم چای دم ظهردلپذیرترین است.و یک عطر ساده ی قهوه ...

پارت ۱۰: اخرباران آرام‌تر شده بود.نه مثل قبل که تند و خشن می...

«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما م...

اگه ۱۰ تا بازنشرو ۲۰ تا لایک بشه پارت بعدی رو میزارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط