«بابای مهربانم…
«بابای مهربانم…
نمیدانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما میدانم که تو از جایی بالاتر از این ابرها، داری نگاهش میکنی.
بابا جان! اینجا بدونِ تو، همهچیز رنگِ خاکستری گرفته است. نبودنت یک اتفاقِ ساده نیست؛ یک تغییرِ بزرگ در قانونِ جهانِ من است. از وقتی رفتی، هر بار که به خانه برمیگردم، نگاهم بیاختیار به جایِ خالیات میافتد و بندِ دلم پاره میشود. چقدر جایِ آن صدایِ گرمت خالی است که وقتی خسته بودم، صدایش، خستگی را از جانم میشست.
بابا… این روزها بیشتر از همیشه به بودنت نیاز دارم. دلم برای آن نگاههای پر از امیدت تنگ شده، برای همان خندههایی که وقتی میدیدمشان، تمامِ مشکلاتم کوچک به نظر میرسیدند.
خیلی سخت است که حالا باید یاد بگیرم چطور در دنیایی که تو در آن نیستی، سر پا بایستم. گاهی حس میکنم آنقدر دلم پر از حرف است که اگر برایت نگویم، زیرِ این بارِ سنگینِ دلتنگی، کمر خم میکنم.
بابایِ عزیزتر از جانم، تو ستونِ خیمهی زندگیِ ما بودی. بعد از تو، هیچ اسم و آوازهای در این دنیا برایم اهمیتی ندارد. تنها خواستهام این است که در آنجایی که هستی، در آرامش باشی و برایم از خدا طلبِ صبر کنی.
سهمِ من از تو، حالا شده است عکسهایت و دعاهایی که شبها با چشمِ خیس برایت میخوانم. تو را به خدایِ خودت میسپارم، و از او میخواهم که مرا در این راهِ دشوار، تنها نگذارد.
خیلی دلتنگم… بیشتر از آن چیزی که بتوانم بنویسم.
همیشه دوستت دارم، پدرِ صبورِ من.»
حیف که ندارمت😔😔
#پدرم🥀
.
.
.
نمیدانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما میدانم که تو از جایی بالاتر از این ابرها، داری نگاهش میکنی.
بابا جان! اینجا بدونِ تو، همهچیز رنگِ خاکستری گرفته است. نبودنت یک اتفاقِ ساده نیست؛ یک تغییرِ بزرگ در قانونِ جهانِ من است. از وقتی رفتی، هر بار که به خانه برمیگردم، نگاهم بیاختیار به جایِ خالیات میافتد و بندِ دلم پاره میشود. چقدر جایِ آن صدایِ گرمت خالی است که وقتی خسته بودم، صدایش، خستگی را از جانم میشست.
بابا… این روزها بیشتر از همیشه به بودنت نیاز دارم. دلم برای آن نگاههای پر از امیدت تنگ شده، برای همان خندههایی که وقتی میدیدمشان، تمامِ مشکلاتم کوچک به نظر میرسیدند.
خیلی سخت است که حالا باید یاد بگیرم چطور در دنیایی که تو در آن نیستی، سر پا بایستم. گاهی حس میکنم آنقدر دلم پر از حرف است که اگر برایت نگویم، زیرِ این بارِ سنگینِ دلتنگی، کمر خم میکنم.
بابایِ عزیزتر از جانم، تو ستونِ خیمهی زندگیِ ما بودی. بعد از تو، هیچ اسم و آوازهای در این دنیا برایم اهمیتی ندارد. تنها خواستهام این است که در آنجایی که هستی، در آرامش باشی و برایم از خدا طلبِ صبر کنی.
سهمِ من از تو، حالا شده است عکسهایت و دعاهایی که شبها با چشمِ خیس برایت میخوانم. تو را به خدایِ خودت میسپارم، و از او میخواهم که مرا در این راهِ دشوار، تنها نگذارد.
خیلی دلتنگم… بیشتر از آن چیزی که بتوانم بنویسم.
همیشه دوستت دارم، پدرِ صبورِ من.»
حیف که ندارمت😔😔
#پدرم🥀
.
.
.
- ۸۲۶
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط