{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودکی، پروازِ خیال بود در هوایِ بی‌مسئولیتی؛ زمانی که غصه

کودکی، پروازِ خیال بود در هوایِ بی‌مسئولیتی؛ زمانی که غصه‌هایمان به اندازه یک زمین‌خوردنِ ساده بود و تمامِ جهان، در آغوشِ گرمِ خانواده خلاصه می‌شد. آن روزها بزرگسالی را «قدرت» می‌دیدیم؛ رسیدن به رؤیایِ داشتنِ حقِ انتخاب، بی آنکه بدانیم انتخاب کردن، سنگین‌ترین بارِ آدمی‌ست.
اما حقیقتِ تلخِ بزرگسالی اینجاست: ما به «آزادیِ بی‌حد» نرسیدیم، بلکه به «محاصره‌ی ناگزیر» رسیدیم. بزرگ شدن، یعنی فهمیدنِ اینکه پشتِ آن چهره‌هایِ آرامِ والدین‌مان، چه کوه‌هایی از اضطراب و چه شب‌هایِ بی‌خوابیِ مداومی پنهان بوده که ما هرگز ندیدیم. ما در کودکی، تماشاگرِ بازیِ زندگی بودیم؛ حالا خودمان بازیگرانی شده‌ایم که باید نقشی را ایفا کنیم که کارگردانش «واقعیت» است و هیچ صحنه‌ای برای تکرار ندارد.
بزرگسالی، یعنی تبدیل شدنِ دنیایِ بی‌مرزِ کودکی به چهاردیواریِ محدودیت‌ها؛ جایی که باید میانِ «آرزو» و «توانستن»، میانِ «دل‌تنگی» و «وظیفه»، مدام بندبازی کنیم. حالا می‌فهمیم چرا بزرگ‌ترها آن‌قدر خسته‌اند؛ آن‌ها خسته‌ی جبرِ «بودن» هستند.
بزرگ شدن، زخمِ عمیقی است که بر روح‌مان می‌ماند؛ زخمِ فهمیدنِ اینکه زمان، به هیچ‌کس رحم نمی‌کند و هیچ‌چیز، هرگز دوباره آن‌قدر ساده و شیرین نخواهد بود. ما نه فقط قد کشیدیم، بلکه «بارِ جهان» را بر شانه‌هایمان گذاشتیم؛ باری که تا پایانِ مسیر، هرگز زمین گذاشته نمی‌شود و
یکی در تاریکیِ شب، به دنبالِ رؤیاهایِ ناتمامش می‌گردد و دیگری، لا‌به‌لایِ همان تاریکی، با ارواحِ گذشته‌اش دست‌وپنجه نرم می‌کند. برایِ کسی، این سیاهی، پیله‌ای است برای آرامش و بازسازیِ جان؛ و برایِ دیگری، زندانی تنگ که دیوارهایش، هر لحظه، خاطراتِ دفن‌شده را به یادش می‌آورند.
ما همگی زیرِ یک سقفِ ستاره‌باران خوابیدیم، اما تاریکی‌هایمان نه هم‌جنس بودند و نه هم‌اندازه. در حالی که یکی در سکوتِ شب، به امیدِ طلوعی نو زمزمه می‌کند، دیگری در همان سکوت، در حالِ شمارشِ زخم‌هایی است که هیچ نوری توانِ التیامش را ندارد.
آری؛ شب، یکسان و بی‌طرف بود، اما هر یک از ما، تاریکیِ خود را با دلهره‌ها، حسرت‌ها و تنهایی‌هایِ منحصربه‌فردِ خود رنگ زدیم. سهمِ ما از شب یکی بود، اما عمقِ سیاهیِ درونی‌مان، داستانی است که هیچ سپیده‌دمی قادر به بازگو کردنش نیست.
انتظار، در طولِ زمان، شوق را در آدمی می‌کُشد و جایِ آن را با نوعی بی‌تفاوت‌شدنِ ناگزیر عوض می‌کند. وقتی کسی که باید می‌بود، نبود، در واقع پیوندی را در لحظه‌ای که نیاز به حمایت بود، گسست. پس از آن، آمدن و نیامدنش دیگر تغییری در حقیقتِ آن لحظه‌ی از دست رفته ایجاد نمی‌کند؛ چرا که آدمِ امروز، دیگر آن کسی نیست که دیروز در حسرتِ آمدنِ او، لحظه‌شماری می‌کرد.
در واقع، «دیر رسیدن» گاهی به معنای «هرگز نرسیدن» است؛ چون برخی حضورها تنها در «زمانِ خود» معنا دارند.
دیدگاه ها (۴)

یاد اون صورت و نگاه عمیقت اومد دلمو گرفت... کاش بودی و دوبار...

«جای خالی بعضی آدم‌ها را‏نمی‌توان پر کرد؛‏همان‌هایی که جای خ...

یکی در تاریکیِ شب، به دنبالِ رؤیاهایِ ناتمامش می‌گردد و دیگر...

معرفی کتاب: مجموعه انتخاب 🎀نشر باژ🌙ترتیب: انتخاب 💙برگزیده 🩷ش...

خواب رویایی part: ۶ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط