روزی روزگاری ی دختری بود به اسم ا.ت.
روزی روزگاری ی دختری بود به اسم ا.ت.
ا.ت شغلش این بود که داخل بیمارستان اطفال زیر دو سال کار میکرد و هر روز نی نی بو میکرد.
و دوتا کوچه کنار بیمارستان اونا ی ساختمونی بود به اسم قفل آبی.
اون تو:
چارلز: شیدوووووو بیا من ی اختراع کردم.
شیدو: چی؟
چارلز: حدس بزن.
شیدو: گوجه خورد کردی؟
چارلز : نه
شیدو: سس گوجه درست کردی؟
چارلز: نه.
شیدو: مربا گوجه درست کردی؟
چارلز : نه.
شیدو: گوجه رو سوپ کردی؟
چارلز: گوجه میخوای؟
شیدو: آره ی چند وقتیه حوس گوجه کردم.
چارلز: نه. من ی معجون ابر جادویی اختراع کردم که میتونه آدم رو تبدیل به ی بچه ی یک ساله کنه!
شیدو: بریم تستش کنیم؟
چارلز هم به دور و برش نگاه کرد و اون رو ریخت روی اولین نفری که دید.
یعنی رین.
رین هم کوشولو موشولو و نی نی شد.
چارلز: بیا در بریم.
شیدو: موافقم.
رین: اواَاَاَاَاَاَ
که ایساگی رین رو یافت.
ایساگی: یا حضرت ناگی! رین تبدیل به یک موجود شاشوی دو سانتی شده!
رین: هَه هَه هَه عتسه!
ایساگی: تو اصلا چجوری نوزاد شدی؟
رین: اهم اهم اهم.
ایساگی: سرما خوردی؟
رین: اااااااااا
ایساگی: بزار من برم از ایگو اجازه بگیرم ببرمت بیمارستان.
دو دقیقه بعد:
ایگو: اینبار رو استثنا قائل میشیم.
ایساگی: مرسی.
ایساگی هم میخواست بره که رین رید.
ایساگی هم رفت پوشکش کرد و بهش پودر بچه زد.
و ایساگی رین کوچولو رو برد به سمت بیمارستان.
ا.ت: مشکلش چیه؟
ایساگی: خانم دکتر شما ی ذره برای دکتر بودن جوون نیستید؟
ا.ت: جهشی خوندم الانم ۱۷ سالمه دکترم.
ایساگی: خانم دکتر این دوتا مشکل داره.
ا.ت: خب بنال چه مرگشه؟
ایساگی: یک . سرما خورده.
ا.ت علی: خب؟
ایساگی: دو.این کوچولو نبود الان تازه کوچیک شد.
ا.ت : درک میکنم.
ایساگی: میتونی حلش کنی؟
ا.ت: اولی رو آره دومی رو فعک نکنم.
ایساگی: خب فعلا بیا اولی رو حل کن.
ا.ت: بده رین رو.
ایساگی: بیا.
ا.ت: و حالا...
ا.ت کلشو کرد تو شکم رین.
ا.ت: بو نی نی میدهههههههههههههههه!
بعد ی آمپول در آورد.
رین هم وول وول خورد.
رین: دددددددددددددددددد.
ا.ت: دست و پاهاش رو نگه دار.
ایساگی هم اول رین رو برگردوند بعد دست و پاهاش رو گرفت .
ایساگی: هیس رین! تو که شجاع بودی!
رین در حال گریه: اااااااااااایسااااااااا.
و ا.ت آمپول رو کرد تو کون رین.
ا.ت: آفرین نی نی خوب. تموم شد.
بعد رین رو بلند کرد و گذاشت رو میز.
خودش خواست دستش رو بشوره که به طور اتفاقی ی قطره آب ریخت رو لپ تپل نرم کشدار قلمبه ی کوشولو ی کیوت رین.
رین هم بزرگ شد.
ولی لباس داشت.
رین: من سرما خورده بودم؟
ایساگی: آره. حالا بیا بریم خونه تن لش.
رین: باشه.
ا.ت: وایستید.
اونا هم وایستادن.
ا.ت: توی خرس گنده خجالت نکشیدی اومدی بیمارستان نوزادان؟
رین: خب نوزاد بودم الان بزرگ شدم.
ایساگی: بلی بلی رین جان ۱۸ سال از عمرش رو در یک دقیقه سرف کرد.
ا.ت : عجب.
و ا.ت رین رو مثل گونی بلند کرد.
ا.ت : بیا پنج دقیقه بریم تو اتاق باهات حرف دارم.
بقیش به اهده ی خودتون . میخواید برید اون رو دوباره نی نی کنید . نمی خواید برید هر کار دوست داشتید بکنید.
________________________________________
بعدشم من سناریو هام رو جوری مینویسم هم دختر هم پسر بتونه بخونه نگید چرا عاشقانه نمینویسم✨️🫴😌
ا.ت شغلش این بود که داخل بیمارستان اطفال زیر دو سال کار میکرد و هر روز نی نی بو میکرد.
و دوتا کوچه کنار بیمارستان اونا ی ساختمونی بود به اسم قفل آبی.
اون تو:
چارلز: شیدوووووو بیا من ی اختراع کردم.
شیدو: چی؟
چارلز: حدس بزن.
شیدو: گوجه خورد کردی؟
چارلز : نه
شیدو: سس گوجه درست کردی؟
چارلز: نه.
شیدو: مربا گوجه درست کردی؟
چارلز : نه.
شیدو: گوجه رو سوپ کردی؟
چارلز: گوجه میخوای؟
شیدو: آره ی چند وقتیه حوس گوجه کردم.
چارلز: نه. من ی معجون ابر جادویی اختراع کردم که میتونه آدم رو تبدیل به ی بچه ی یک ساله کنه!
شیدو: بریم تستش کنیم؟
چارلز هم به دور و برش نگاه کرد و اون رو ریخت روی اولین نفری که دید.
یعنی رین.
رین هم کوشولو موشولو و نی نی شد.
چارلز: بیا در بریم.
شیدو: موافقم.
رین: اواَاَاَاَاَاَ
که ایساگی رین رو یافت.
ایساگی: یا حضرت ناگی! رین تبدیل به یک موجود شاشوی دو سانتی شده!
رین: هَه هَه هَه عتسه!
ایساگی: تو اصلا چجوری نوزاد شدی؟
رین: اهم اهم اهم.
ایساگی: سرما خوردی؟
رین: اااااااااا
ایساگی: بزار من برم از ایگو اجازه بگیرم ببرمت بیمارستان.
دو دقیقه بعد:
ایگو: اینبار رو استثنا قائل میشیم.
ایساگی: مرسی.
ایساگی هم میخواست بره که رین رید.
ایساگی هم رفت پوشکش کرد و بهش پودر بچه زد.
و ایساگی رین کوچولو رو برد به سمت بیمارستان.
ا.ت: مشکلش چیه؟
ایساگی: خانم دکتر شما ی ذره برای دکتر بودن جوون نیستید؟
ا.ت: جهشی خوندم الانم ۱۷ سالمه دکترم.
ایساگی: خانم دکتر این دوتا مشکل داره.
ا.ت: خب بنال چه مرگشه؟
ایساگی: یک . سرما خورده.
ا.ت علی: خب؟
ایساگی: دو.این کوچولو نبود الان تازه کوچیک شد.
ا.ت : درک میکنم.
ایساگی: میتونی حلش کنی؟
ا.ت: اولی رو آره دومی رو فعک نکنم.
ایساگی: خب فعلا بیا اولی رو حل کن.
ا.ت: بده رین رو.
ایساگی: بیا.
ا.ت: و حالا...
ا.ت کلشو کرد تو شکم رین.
ا.ت: بو نی نی میدهههههههههههههههه!
بعد ی آمپول در آورد.
رین هم وول وول خورد.
رین: دددددددددددددددددد.
ا.ت: دست و پاهاش رو نگه دار.
ایساگی هم اول رین رو برگردوند بعد دست و پاهاش رو گرفت .
ایساگی: هیس رین! تو که شجاع بودی!
رین در حال گریه: اااااااااااایسااااااااا.
و ا.ت آمپول رو کرد تو کون رین.
ا.ت: آفرین نی نی خوب. تموم شد.
بعد رین رو بلند کرد و گذاشت رو میز.
خودش خواست دستش رو بشوره که به طور اتفاقی ی قطره آب ریخت رو لپ تپل نرم کشدار قلمبه ی کوشولو ی کیوت رین.
رین هم بزرگ شد.
ولی لباس داشت.
رین: من سرما خورده بودم؟
ایساگی: آره. حالا بیا بریم خونه تن لش.
رین: باشه.
ا.ت: وایستید.
اونا هم وایستادن.
ا.ت: توی خرس گنده خجالت نکشیدی اومدی بیمارستان نوزادان؟
رین: خب نوزاد بودم الان بزرگ شدم.
ایساگی: بلی بلی رین جان ۱۸ سال از عمرش رو در یک دقیقه سرف کرد.
ا.ت : عجب.
و ا.ت رین رو مثل گونی بلند کرد.
ا.ت : بیا پنج دقیقه بریم تو اتاق باهات حرف دارم.
بقیش به اهده ی خودتون . میخواید برید اون رو دوباره نی نی کنید . نمی خواید برید هر کار دوست داشتید بکنید.
________________________________________
بعدشم من سناریو هام رو جوری مینویسم هم دختر هم پسر بتونه بخونه نگید چرا عاشقانه نمینویسم✨️🫴😌
- ۱۱۱
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط