سناریو بونتن
سناریو بونتن
بسم الله الرحمن الرحیم
ی روز مایکی تازه از خواب بلند شده بود داشت میرفت یدونه دورایاکی که دیگه براش مزه ی قبل رو نمیداد بلومبونه، که دید ران داره یواشکی میره ی جایی.
مایکی هم خواست یواشکی بره دنبالش که یادش اومد اصلا لازم نیست یواشکی بره به دو دلیل :
۱_ رئیسشه
۲_انقدر قدش کوتاهه مثل آدمم پشتش راه بیاد نمیفهمه.
اونم دلیل دوم رو انتخاب کرد.
ران رفت پیش ریندو.
ران: داداش محموله رو آوردی؟
ریندو: بله قربان!
ران: خوبه.
مایکی هم تو روشون ایستاده بود داشت به حرفاشون گوش میداد ولی اون دوتا بادمجون اصلا به پایینشون نگاه نمیکردن.
ریندو: حالا بیا بریم.
و اونا رفتن سمت ی جای دور افتاده، جایی که یک موجود خطرناک صورتی وجود داشت.(دیگه همه فهمیدیم کی رو میگم دیگه🦙)
ران: بدش من داداش.
و ریندو ی کیف سیاه رو به ران داد.
و اون تو ی چیز خیلی محرمانه وجود داشت . و اون چیزی نبود جز... جز
.
.
.
.
.
.
.
گل سر پرنسسی!
مایکی اندر ذهن: من با دوتا دیوانه طرفم.
ران: خب بزار جاسازش کنم.
و بعععععله
سانزو ژان بابا تبدیل شد به پرنسس خانوم علی.
ریندو: آفرین .
ران : حالا بیا در بریم.
اونا داشتن میرفتن که مایکی رو جلوشون دیدن.
مایکی: کجا عزینان؟
ریندو:هیچ جا.
مایکی: چون بچه های خوبی بودید میخوام بهتون قاقالیلی بدم.
و دوتا دورایاکی گذاشت کف دست ران و ریندو.
ریندو: این چیه؟
ران : هیچی قاقالیلی نپخته دستساز.
مایکی: درست حدس زدی.
نیم ساعت بعد:
پرنسس سانزو: اون بادمجونا کجان؟
کاکوچو: لالا.
سانزو: چقدر میخوابن.
کاکوچو: نه درواقع پشت سرتن.
و ران همونجا یقه ی سانزو رو گرفت و ی شنل پرنسسی تو سانزو کرد.
مایکی: قاقالیلی میخواین؟
سانزو و ران و ریندو: نه قربون دستت.
بسم الله الرحمن الرحیم
ی روز مایکی تازه از خواب بلند شده بود داشت میرفت یدونه دورایاکی که دیگه براش مزه ی قبل رو نمیداد بلومبونه، که دید ران داره یواشکی میره ی جایی.
مایکی هم خواست یواشکی بره دنبالش که یادش اومد اصلا لازم نیست یواشکی بره به دو دلیل :
۱_ رئیسشه
۲_انقدر قدش کوتاهه مثل آدمم پشتش راه بیاد نمیفهمه.
اونم دلیل دوم رو انتخاب کرد.
ران رفت پیش ریندو.
ران: داداش محموله رو آوردی؟
ریندو: بله قربان!
ران: خوبه.
مایکی هم تو روشون ایستاده بود داشت به حرفاشون گوش میداد ولی اون دوتا بادمجون اصلا به پایینشون نگاه نمیکردن.
ریندو: حالا بیا بریم.
و اونا رفتن سمت ی جای دور افتاده، جایی که یک موجود خطرناک صورتی وجود داشت.(دیگه همه فهمیدیم کی رو میگم دیگه🦙)
ران: بدش من داداش.
و ریندو ی کیف سیاه رو به ران داد.
و اون تو ی چیز خیلی محرمانه وجود داشت . و اون چیزی نبود جز... جز
.
.
.
.
.
.
.
گل سر پرنسسی!
مایکی اندر ذهن: من با دوتا دیوانه طرفم.
ران: خب بزار جاسازش کنم.
و بعععععله
سانزو ژان بابا تبدیل شد به پرنسس خانوم علی.
ریندو: آفرین .
ران : حالا بیا در بریم.
اونا داشتن میرفتن که مایکی رو جلوشون دیدن.
مایکی: کجا عزینان؟
ریندو:هیچ جا.
مایکی: چون بچه های خوبی بودید میخوام بهتون قاقالیلی بدم.
و دوتا دورایاکی گذاشت کف دست ران و ریندو.
ریندو: این چیه؟
ران : هیچی قاقالیلی نپخته دستساز.
مایکی: درست حدس زدی.
نیم ساعت بعد:
پرنسس سانزو: اون بادمجونا کجان؟
کاکوچو: لالا.
سانزو: چقدر میخوابن.
کاکوچو: نه درواقع پشت سرتن.
و ران همونجا یقه ی سانزو رو گرفت و ی شنل پرنسسی تو سانزو کرد.
مایکی: قاقالیلی میخواین؟
سانزو و ران و ریندو: نه قربون دستت.
- ۳۲۵
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط